تبلیغات
سایت سروش صحت و رضا عطاران - اوراقچی ساخته رامین بحرانی، یکی از بهترین فیلمهای دهه گذشته
 
سایت سروش صحت و رضا عطاران
طنز مطبوعاتی، طنز تلویزیونی، کمدی
درباره وبلاگ


همه چیز درباره سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی
مطالب منتشره در این وبلاگ اکثرا طنز هستند و نیازی به واکنش‌های تارانتینویی نیست. لطفا آرامش خود را حفظ کنید. بازنشر مطالب این وبلاگ در سایت، کتاب یا وبلاگ دیگر، بدون کسب اجازه از نویسندگان ممنوع می‌باشد.



مدیر وبلاگ : فرشته نعیمی
مطالب اخیر
نظرسنجی
بهترین سریال طنز آمریکایی کدام است؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کودکی به نام آله از راه کار، شیرینی فروشی، قاچاق، جیب بری و .. برای بقای زندگی خود تلاش می کند و ..اشاره: «اوراقچی»، ساخته رامین بحرانی فیلمساز ایرانی تبار توسط راجر ایبرت منتقد بزرگ سینما در لیست 10 فیلم برتر 10 سال اخیر سینمای جهان قرار گرفت و بهانه ای شد برای معرفی این فیلم که در سال 2007 ساخته شده است. راجر ایبرت بارها و در نقد های مختلف علاقه خود را به سینمای ایران و خود ایران نشان داده است و در بیان این شیفتگی همین بس که در فهرست فیلم های برتر 10 سال اخیر سینما دو فیلم از ایران را گنجانده است: جدایی نادر از سیمین و اوراقچی. او در نقد پیش رو به ادبیات غنی ایران هم گریزی می زند و حتی از خاطره اش با بحرانی و گرفتن فال حافظ می گوید.chop-shop


نقد فیلم: اوراقچی(chop chop ) همان اول کار، زمان و مکان خود را معلوم می کند؛ این که زمان اکنون است و مکان در سایه «استادیوم شی» یا به طور دقیق تر کنار پارکینگ سمت راست است. این منطقه به عنوان مثلث آهنی شناخته می شود. مثلث آهنی بازار مخروبه ای است برای فروش قطعات خودرو. ما این اوراق فروشی را از نگاه آلخاندرو می بینیم پسری 12 ساله که با نام آله شناخته می شود و در این مکان زندگی و کار می کند. اگر کمی ذهنتان را رها کنید و اتومبیل ها را به کالسکه تبدیل کنید، اوراقچی را داستانی از دیکنز خواهید یافت.
آله شجاع، پر تکاپو و خوش بین است. در ازای کاری که انجام می دهد، در طبقه بالای مغازه ای که متعلق به مردی به نام راب است، زندگی می کند. او در برابر هر ماشینی که به آنجا بیاید پنج دلار دریافت می کند. این درآمد را ضمیمه کنید به فروش شیرینی در ایستگاه اتوبوس، فروش دی وی دی های قاچاق، دزدیدن قالپاق و کیف قاپی. آله جنایتکار نیست، بلکه فقط برای زنده ماندن تقلا می کند.

اوراقچی (2007) همچنین روح فیتز جرالد را بیدار می کند که در کتاب گتسبی بزرگ درباره همین منطقه نوشته و نام آن را دره خاکستر نهاده بود. در دهه 20 میلادی در محدوده «ایست اگ و وست اگ» زمین بایری وجود داشت که نام آن را دره خاکستر گذاشت. آله سمبلی از یک امریکایی سنتی است که برای بهبود زندگی به سختی تلاش می کند. یک کودک از امریکای لاتین که در ردیف بیچارگان یهودی، ایرلندی و ایتالیایی که به نیویورک مهاجرت کرده اند، قرار گرفته است و برای ادامه زندگی متحمل فشار بسیاری می شود. او کودکی بسیار قوی و به همان اندازه آسیب پذیر است. به نظر می آید که یتیم باشد اما خواهری دارد به نام ایزامر که چهار سال از آلخاندرو بزرگتر است و وقتی ایزامر برای زندگی نزد او می آید الخاندرو به وضوح خوشحال می شود. وقتی خواهرش از کوچکی جا شکایت می کند، آله با حرارت می گوید در عوض توانسته اند یک یخچال کوچک مایکروویو داشته باشند و به همین سادگی خواهرش را هم خوشحال می کند. بحرانی قطعاً هنگام نوشتن فیلمنامه اوراقچی در منطقه «مثلث آهنی» غرغ شده است. فقط یکی از بازیگرانش قبلاً در فیلمی بازی کرده است: احمد رضوی که نقش مرد گاریچی مرموز را در فیلم قبلی همین کارگردان با نام مردی با چرخ داستی(2005) داشت.

همه افرادی که در فیلم می بینید در واقعیت هم در مثلث آهنی کار می کنند به جز آله و ایزامر که کودکان مدرسه ای هستند. چیزی که قابل توجه است، روش بحرانی است که بعد از آماده سازی با دقتی که به خرج می دهد و با برداشت های چند گانه، طوری اجرای بازیگران را درمیاورد که بسیار طبیعی و اقناع کننده هستند. آن ها بازیگران حرفه ای را خجالت زده می کنند.
او به حس قوی تصویری خود و همکاری با فیلمبردار باریک بین همیشگی اش یعنی مایکل سیموندز تکیه دارد. یک بار من به بحرانی ملحق شدم تا در تحلیل صحنه به صحنه فیلم در دانشگاه کولورادو شرکت کنم که تبدیل به تجربه ای درخشان شد. می دانستم که اوراقچی فیلمی بزرگ است، یک فیلم جهانی و می دانستم که چه قدر خوب ساخته شده بود. بحرانی به مقبولیت فیلمش آگاهی داشت و به اندازه ای شجاع بود که روش های خود را به بحث بگذارد. چیزی که کارگردان ها معمولاً برای انجامش بی میلند.

فیلمنامه بارها و بارها بازنویسی شد تا انحرافات غیر ضروری و لحظاتی که فیلمنامه می خواسته خودش را به رخ بکشد، حذف شوند. ساختار سه وجهی فیلم عمیقاً در رویداد ها جاسازی شده است. نقاط چرخشی مشخصی در صحنه های مهم به کار گرفته شدند که گاهی در حد یک تغییر ظریف در تن صدا و گاهی به صورت تغییری قاطعانه در احساسات نمود داشت. بحرانی و سیموندز هر صحنه را با نگاه تیزبین نسبت به جزئیات خلق کردند. اغلب عناصر پیش زمینه شخصیت ها را مجبور می کردند که به سمت چپ بروند یعنی طرف مشکل تر صحنه. هیچ کدام از ماشین های اوراقی به صورت تصادفی در پشت زمینه قرار نگرفته اند. در مورد نور چهره ها، آن ها سون نایکویست (فیلمبردار آثار برگمان) را به عنوان ایده آل و الگوی خود انتخاب کردند. در صحنه ای یک کامیون وجود دارد که روی در عقبش برچسب یک توپ فوتبال را زده اند. بحرانی و سیموندز (فیلمبردار) حتی در مورد این که برچسب سر جای خود باقی بماند یا برداشته شود با هم بحث کردند که مبادا باعث حواس پرتی مخاطب شود.
بحرانی می گوید اگر چه قبل از فیلمبرداری تمرین می کردیم ولی از این که همه چیز را به بازیگرانش دیکته کند، دوری کرده است. او به آن ها می گفته چه مفهومی را بگویند و بعد آن ها با کلمات انتخابی خودشان دیالوگ ها را می گفته اند. به طور مثال در صحنه ای آله و ایزامر در مورد یک جفت کفش ورزشی اصل بحث می کنند. فیلمنامه از لغت «اصل» استفاده می کند. ایزامر لغت «رسمی» را به کار می برد که در زبان خیابانی این لغت صحیح است. بعضی از برداشت ها بدون نظارت گرفته شده اند. در این فیلم از هیچ کلیپ بوردی استفاده نشده است و برداشت های آغازی و پایانی مشخص نشده اند و بحرانی و سیموندز با استفاده از علامت سر یا صورت با هم ارتباط برقرار می کرده اند. دروبین همیشه آماده بوده است و گاهی آدم ها از اینکه از آن ها فیلم گرفته می شود بی خبر بوده اند. به عنوان مثال در صحنه ای آله کیف یکی از بازیگران را می قاپد و در پیاده رو به سمت پارکینگ ماشین ها به راه می افتد. به جز او هیچ کس نمی دانسته که آن ها در حال فیلمبرداری هستند.

اوراقچی در مورد یک دوره سخت در سن و سالی سخت است. رویای آله این است که او و خواهرش یک کامیون بخرند و کار و بار خود را راه بیندازند. او هر یک دلار را پس انداز می کند تا مجبور نباشد در کامیون احمد کار کند. در یک صحنه اندوهناک، آلخاندرو به صورت اتفاقی می بیند که چطور خواهرش شروع به زیاد کردن درآمدش کرده است. او هرگز به صورت مستقیم با ایزامر مخالفت نمی کند بلکه سخت تر کار می کند تا پول دربیاورد تا برای خواهرش چیزهای مورد نیازش را بخرد و ایزامر کمتر مجبور باشد کار کند. او یک برادر است، اما در این صحنه او یک پدر است او می خواهد تمامی مسئولیت بر دوش خودش باشد. او کم کم واقعیات اجتناب ناپذیری را در مورد محدودیت های توان خود می فهمد و به آرامی متوجه مسائل مهمی می شود و ما این اطمینان را داریم که او روزی صاحب یک کامیون خواهد شد، اما حالا وقتش نیست و قطعاً آن کامیونی که به دست می آورد، کامیون کهنه ای که او رویاهایش را بر آن پایه ریزی کرده است، نخواهد بود. واقعیت قدم های اول را به او نشان می دهد و او را به سمت رویای امریکایی می کشاند؛ رویایی که در آن همه چیز پایین تر از آن چیزی است که ما دوست داریم به خاطر بیاوریم.
رامین بحرانی در سال 1975 در وینستون سالم در کارولینای شمالی به دنیا آمده است و او آن گونه که خیلی ها (از جمله خود من) فکر می کنند از ایران مهاجرت نکرده است بکله والدینش از ایران آمده اند. پدرش در وینستون سالم یک روانپزشک است و بیشتر با سیاه پوستان و سفید پوست های فقیر سرو کار دارد. بحرانی می گوید که نه خودش و نه پدر و مادرش تبعیض نژادی را آن جا تجربه نکرده اند هر چند در مدرسه، آن ها سه دسته بودند: «سیاهان، سفید ها، برادرم و من!» پدر و مادرش عشق به شعر و ادبیات فارسی را در او پرورش داده اند. یک بار در خلال گفتگویی که با هم داشتیم، او به اشعار حافظ شیرازی (1390-1315) اشاره کرد که به عنوان یک الهام دهنده و پیشگو در میان فارسی زبانان شناخته می شود. من درخواست یک فال حافظ کردم. او به من گفت سوالم را بلند نگویم. با پدرش در کارولینای شمالی تماس گرفت. او کتاب را به صورت تصادفی باز کرد و 15 دقیقه طول کشید تا آن چه را که حافظ گفته برای من ترجمه کند. جواب، کاملاً مطابق سوالم بود!

شاید این میراث دو ملیتی بودن است که باعث شده بحرانی با دقت بیشتری به امریکایی های جدید میان ما نگاه کند. «مردی با چرخ دستی» در مورد یک پاکستانی بود که در پیاده روهای منهتن با گاری خود شیرینی می فروخت. دیدن چنین گاری هایی یکی از کارهای روزمره نیویورکی هاست که شاید به ندرت به آن که پشت بساط ایستاده نگاه کنند. فیلم 2008 او به نام «خداحافظ سولو» در مورد یک راننده تاکسی آمریکایی- سنگالی در وینستون سالم است که پیرمردی برای یک سفر او را استخدام می کند. نقش راننده تاکسی توسط سلیمان سایساوان از ساحل عاج بازی می شود و نقش پیرمرد را ردوست بازی می کند که در دبیرستان با الویس پریسلی آشنا شد و برای مدتی طولانی محافظ شخصی او بود.

راجر ایبرت (امتیاز 4 از 4) :

مترجم: شبنم سیدمجیدی


لینک مطلب در کتاب سینما





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 24 مهر 1391
فرشته نعیمی
دوشنبه 27 شهریور 1396 08:49 ق.ظ
It's very easy to find out any topic on web as compared to books,
as I found this article at this site.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر