تبلیغات
سایت سروش صحت و رضا عطاران - سوپر استار مثلِ … "کلاه قرمزی" نوشته مهرداد نعیمی
 
سایت سروش صحت و رضا عطاران
طنز مطبوعاتی، طنز تلویزیونی، کمدی
درباره وبلاگ


همه چیز درباره سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی
مطالب منتشره در این وبلاگ اکثرا طنز هستند و نیازی به واکنش‌های تارانتینویی نیست. لطفا آرامش خود را حفظ کنید. بازنشر مطالب این وبلاگ در سایت، کتاب یا وبلاگ دیگر، بدون کسب اجازه از نویسندگان ممنوع می‌باشد.



مدیر وبلاگ : فرشته نعیمی
مطالب اخیر
نظرسنجی
بهترین سریال طنز آمریکایی کدام است؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
گوش شیطون کر، چشم دشمن کور، سال 91 پر است از حاشیه و اتفاقات سینمایی، من هم همین‌جور بی دلیل و بی بدیل، از خیر همه‌شان می‌گذرم و دست آخر بدون سوژه می‌مانم، اما امروز به ذهنم رسید که از کلاه قرمزی بنویسم که انگار همه روی ارزشی بودن آن به توافق رسیده‌اند و امید است که به کسی برنخورد و سیاسی هم نشود. kolahghermezi3


1 .یادم میاد وقتی "کلاه قرمزی و پسرخاله" اکران شده بود، من حدودا 10 ساله بودم و خانه را روی سرم گذاشته بودم تا پدرم ما را به دیدن فیلم ببرد. البته از طرف مدرسه‌هم می‌بردند اما من هیچ وقت میانه‌ام با مدرسه خوب نبود، راستش خودم را بالاتر از سطح مدرسه می‌دانستم، به عقیده من مدرسه به ما تنها آموزش می‌داد که چطور به معلم‌ها نگاه کنیم جوری که انگار درس را خوب فهمیده‌ایم و حواسمان در کلاس است، چطور در انجام ندادن تکلیف و مشق و پیک نوروزی با هم هماهنگ باشیم، چطور بدون حرکت لب‌ها، حرف بزنیم، چطور بنویسیم بدون آنکه نگاه کنیم، چطور معلم را به بی‌راهه بکشانیم و به جوک‌های بی مزه‌اش بخندیم، و در عین حال حواسمان باشد که هر وقت کتاب به دستمان می‌گیریم، حتما پدر و مادر، ما را در آن حال ببینند، و اینکه از چه لحظه‌ای گفتن جمله " خسته نباشید" را آغاز کنیم.
2 . روزی که به تماشای فیلم رفتیم، در آسمان‌ها سیر می‌کردم، توی سالن سینما گریه می‌کردم و می‌خندیدم، تا اینکه پدرم، به عادت همیشگی، که می‌گفت:"پینوکیو آدم شد، تو آدم بشو نیستی"، این بار هم آی‌کیوی کلاه قرمزی را زد تو سر من و گفت:"یاد بگیر، دو تیکه پارچه بیشتر نیست ولی از تو بیشتر می‌فهمه" چنین جمله‌ای برایم گران می‌آمد، آن وقت‌ها خودم را نابغه‌ای می‌دانستم که حقش خورده شده، گرچه این تئوری دربست مال خودم بود و کس دیگری در دنیا، با من موافق نبود، اما مُدام از آی‌کیو بالایم دم می‌زدم و پُزش را می‌دادم، فکر می‌کردم من باید با این همه هوش بشوم جزء خواص مملکت و زندگی پر چالشی داشته باشم، بروم آن بالا بالاها و برای سایر مردم تعیین تکلیف کنم. خلاصه این‌که اولین تماشای فیلم به گاف رفت و سر‌رشته داستان از دستم در رفت.  
3 . پدرم حاضر نشد که دوباره ما را به سینما ببرد، بنابراین مجبور شدم با دو تا از دوستانم از مدرسه جیم بزنیم و به سینما برویم، شب قبلش صد تومان از جیب مادرم دزدیده بودم که البته بعدها کتک تپلی نوش جان کردم، آن روزگار، من ودوستانم بشکل منحصر بفردی عقیده داشتیم که از روح زمانه‌مان جلوتریم و بشریت قادر به درک ما نیست، فکر می‌کردیم آنقدر توانایی داریم که مدیریت بخش‌های عظیمی از کهکشان راه شیری را به ما بدهند و ما هم کارش را بسازیم.(حالا بماند که این فرضیه در زندگی هیچ وقت نمودار نمی‌شد.) در همان عنفوان کودکی آنقدر باهوش بودم که برای جلوگیری از عقده‌ای شدن، از کوچکترین فرصت‌ها استفاده کنم و طعم جلوتر بودن از مردم را بچشم، بنابراین حالا که داستان یک ساعت اول فیلم را بلد بودم، حسابی از این قضیه سوء استفاده کرده و آنقدر داستان را پیش پیشکی تعریف کردم که آخر با دوست‌هایم دعوایم شد و دست به یقه شدیم، حراست و باقی تماشاگرها که انگار منتظر این لحظه بودند، در چشم بهم زدنی اطرافمان را پر کردند، من و رفیقم هم بدجور جوگیر، زدیم دک و پوز هم را پایین آوردیم. خلاصه از سینما بیرونمان کردند و دیگر فرصتی برای دیدن آن فیلم پیش نیامد. دچار یاسی فرافلسفی شدم، دقیقا مثل وقتی که داری سرچ می‌کنی و جوابت را در صفحه اول گوگل پیدا نمی‌کنی، نمی دانستم گناهم چیست که از کلاه قرمزی محروم شده‌ام.
4 . پدرم همیشه عاشق این بود که من آدم مهمی بشم، مثلا یک سیاست‌مدار تاپ و یا یک سوپر استار سینما! یه روز که رفته بودیم جشنواره، وقتی هجوم مردم به سمت یکی از بازیگرهای معمولی سینما را دید، یه توسری بهم زد و گفت:"حالا فهمیدم، تو باید بازیگر بشی" ... خدا خدا می‌کردم که این هم یکی دیگر از آن نقشه‌های پنج دقیقه‌ایش باشد، اما این طوری نبود، چون پدرم ناگهان دریافته بود که قد و بالای من دقیقا انگ پل نیومن و فیت پرده سینماست. بعد خودش و مادرم از این حرف به وجد آمده و هر دو پا پیش گذاشتند و هر کدام ادعا کردند که من به او رفته‌ام. روز بعد مرا کشان کشان برد تا در یک آموزشگاه سینمایی ثبت نام کند، اما شهریه بالای آموزشگاه باعث شد تغییر تاکتیک داده و به فکر راهکار دیگری بیفتد. بنابراین هر روز می‌نشست و خودش را بخاطر بازیگر نشدن من شماتت می‌کرد، و یا آنقدر از رویاهایش برایم تعریف می‌کرد که بلکه خودم هم هوایی بشوم. اما مشکل اصلی این بود که من چیز مهمی نبودم جز یکی دیگر از آن پسرهایی که پدرش بیخود و بی‌جهت دلش را به او خوش کرده...Kolahghermezi1
5 . اعتماد بنفس بالا و بی اساس من و دوستم در کوبیدن آثار فرهیخته دنیا و تقسیم‌بندی فیلم‌ها بر اساس ژانری من درآوردی(خودی، نخودی و بیخودی)، باعث شد به این فکر بیفتیم که فیلمی از خودمان در کنیم. خلاصه یک روز که جوگیری‌مان حسابی زده بود بالا، مرتکب فیلم کوتاهی شدیم که هر دو ابتدا بدجور بهش افتخار می‌کردیم. در فیلم، من و دوست شاسکولم که در مدرسه خوب چیزهایی یاد گرفته بودیم، نقش دو تا کودن(که تشابهی مثال زدنی با خودمان داشتند) را بازی می‌کردیم که سر یک سطل آشغال که از منزل دختر رویاهایمان بیرون آمده بود، مخفیانه دعوا می‌کردیم وچنان گرم ساخت آن فیلم شده بودیم که حتی نفهمیدم کی "کلاه قرمزی و سروناز" اکران شده (ترکانده) و نمایشش هم به پایان رسیده، وقتی فیلم تمام شد به سرعت آن‌را به جشنواره رساندیم تا مبادا از داوری‌ها جا بماند، تازه بعد هم انگاری که اسکورسیزی فیلمی ساخته است، به تمام دوستان و آشنایان زنگ زدیم تا آن‌ها را از این اتفاق مهم باخبر کنیم. من می‌خواستم پای رویترز و نیوزویک را هم وسط بکشم اما دوستم معتقد بود که فیلم ما تنها مصرف داخلی دارد، آن روز داوران به گفتن یک جمله درباره فیلم اکتفا کردند:"شما وارد سینما شدید و هنر خارج" ... دوستانم معتقد بودند نمی‌شود این حرف را به دیده مثبت در نظر بگیریم.
6 .سینما به راهش ادامه داد و ما هم به زندگی، در راستایی موازی با سینما. کسی هم نبود بگوید بابا جان، اگر مثلا جبلی و طهماسب موفقند، سال‌ها خاک کانون را خورده اند، اگر هم می‌گفتند، خیلی شیک ]به یک ورمان می‌گرفتیم(و یا دایورت می کردیم)[، چون شخصا اعتقادی به شکست نداشتم، حتی اغلب منتظر تماس جامعه جهانی بودم تا بروم مدیریتشان کنم، می‌دانید، اساسا من بمقدار زیادی گزیده کارم، مثلا علت قبول کردن تنها رُل بازیگری زندگیم در نقش یک رهگذر گاگول، وجود فیلم‌برداری بود که سابقه همکاری با وودی آلن داشت و این کم چیزی نبود، سایر پیشنهادات را چند تا چند تا رد می‌کردم و مناسب با مقامم نمی‌دانستم. خلاصه چشم به راه چیزی شبیه فیلم جدید "کلاه قرمزی و بچه ننه" بودم که کشتی به گل نشسته زندگی را از زوال خارج کند و حالی به این زندگی ورشکسته بدهد. جدیداً متوجه شدم که چرا عده زیادی از ما ایرانی‌ها این قدر خیالاتی و متوهم هستیم. آخه برای ما رویاپردازی بهتر از واقعیت است، رویاپردازی این اجازه را می‌دهد که از هیچی نبودن‌ها، تو سری خوردن‌ها و همه بخش‌های خفت بار قضیه صرف نظر کنیم و یک راست برویم آن بالا و بشویم سوپر استار...

منبع : مجله طنز خط خطی شماره 16 - اول مهر 1391

لینک مطلب در کتاب سینما





نوع مطلب : مهرداد نعیمی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 1 آبان 1391
فرشته نعیمی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر