سر عباس آباد؟-
- کدوم سر عباس آباد؟
- ببین ما الان این سر عباس آبادیم، خوب؟ پس من نمی‌خوام بیام این سرش، می‌خوام برم اون سرش…

راننده تاکسی می‌گوید: ” سوار شو”. عقب یک خانم نشسته که احتمالاً یا توجه به ظواهر امر بین 19 تا 48 سال سن دارد. تشخیص این مسایل قبلاً راحت تر بود. جلو هم پسری با موهای سیاه و سفید نشسته و سعی می‌کند که هدفون م‌پ‌‌سه پلیرش را در گوشش فرو کند، اما نمی‌رود. راننده چندین بار از توی آینه عقب را نگاه می‌کند می‌خواهد چیزی بپرسد.

- ببخشید شما سروش صحت نیستید؟
- چرا من سروش صحتم..
- آقا می‌شه یه دفعه ما رو راننده تاکسی ننویسی؟ من همیشه راننده تاکسی شدم تو نوشته‌های شما.
- چی بنویسم مثلا؟
- سرمایه دار نمی‌شه باشم؟
-  نه آقا، من تاکسی نوشت می‌نویسم، اون پرویز گیلانی تو شهروند امروزه که ستون “یادداشت‌های یک میلیاردر” رو می‌نویسه. شما باید با اون صحبت کنی.

خانم عقبی می‌گوید: ” خیلی هم از خودش خوشش میاد”. پسر جلویی کاری به بحث ندارد، همچنان هدفونش را در گوشش فرو می‌کند. راننده می‌گوید: “خوب لااقل تاکسی ما رو پیکان 47 ننویس، از این تاکسی‌های جدید که رنگ خیارن بنویس، چی می‌شه مگه؟ خانم عقبی می‌گوید: “اه اه! این شد رنگ این‌ها انتخاب کردن؟” پسر دستش را تا آرنج در گوشش فرو کرده. سروش صحت صحت می‌گوید:‌ ” ببین من الان خودم نمی‌نویسم که، یکی سوژه منو دودر کرده داره می‌نویسه، اتفاقاً خیلی شبیه این پسرست که جلو نشسته”. سروش  صحت کمی جلو تر می‌آید تا پسر را نگاه کند، پسر در حالی که انگشتش توی گوشش گیر کرده به عقب بر می‌گردد و به هم نگاه می‌کنند.

- اوا! مگه می‌شه؟ شما همیشه خوب می‌نویسید، این یارو ما رو تو ترافیک نوشته، این ماشین بغلی ها هم اصلا‍ خوب نیستن.
پسر جلویی همچنان با هدفون مشکل دارد،  سرش را به داشبورد می‌کوبد.
- ببینم یعنی اون داره شما رو می‌نویسه که داری ما رو می‌نویسی؟ پس حقوق مولف چی می‌شه این وسط؟ ها؟
سروش صحت که به ماشین بغلی زل زده می‌گوید: “ها؟”
-از نویسنده جماعت مظلوم تر نداریم، همه بشون گیر می‌دن، ور می‌دارن نصف مطلبشون رو بدون اینکه بشون بگن حذف می‌کنن. شانس هم ندارن این، نویسنده بشن می‌شن نویسنده تاکسی‌نوشت‌ها سروش صحت یا دیگه فوقش تاکسی نوشت‌ها، نمی‌شن که نویسنده یادداشت‌های یک میلیاردر که. من کلاً همیشه می‌رم لب دریا یه آفتابه…

راننده همچنان صحبت می‌کند، اما دهانش تکان نمی‌خورد. در اینجا من و سروش صحت و راننده قاطی شدیم و تشخیص ما از هم ممکن نیست. همه دلشان برای قشر نویسنده می‌سوزد. پسر جلویی سیم هدفون را دور گلویش می‌پیچد. خانم عقبی هی قربان نویسنده‌ها می‌رود، هی فدای نویسنده‌ها می‌شود. سروش صحت بیرون را نگاه می‌کند، ماشین بغلی رفته و جایش یک ماشین دیگر ایستاده. پسر جلویی دریلی توی گوشش فرو کرده. راننده ماشین بغلی پرویز گیلانی است که از ستونش بیرون آمده و به سروش صحت می‌گوید : “چقدر بت بدم که ماشین بخری دیگه سوار تاکسی نشی؟ ها؟ چقدر؟ ها ها…” بسیار خبیثانه می‌خندد. قیافه‌اش شبیه آدم‌های بد فیلم‌های دهه هفتاد است، عینک آفتابی زده، کراوات دارد و کلاً خیلی تمیز و خوش پوش و مرتب است. سروش صحت احساس می‌کند فضا تنگ شده، هوا گرم شده. دکمه پیراهنش را باز می‌کند. خانم عقبی همچنان فدای نویسنده‌ها می‌شود. پسر بی حرکت، با صورت روی داشبورد افتاده، راننده شبیه یک خیار بزرگ شده. چند قطره عرق روی پیشانی سروش صحت نقش بسته، سعی می‌کند از شیشه ماشین بیرون بیاید. دستگیره بالابر شیشه  نیست. سروش صحت به راننده نگاه می‌کند. یک دستگیره در دست‌هایش است. پسر مو سفید جلویی هم که حالا زامبی شده یک دستگیره دارد، خانم عقبی هم دستگیره دارد. پرویز گیلانی هم دستگیره دارد، افسر سر چهار راه هم دستگیره دارد، همه دستگیره دارند به غیر از سروش صحت.  سروش صحت به راننده می‌گوید که دستگیره را به او بدهد، راننده می‌خندد، مسافر جلویی می‌خندد، کلاً همه می‌خندند. سروش صحت در دفتر یادداشتش یادداشت می‌کند که یک دستگیره بخرد که همیشه همراهش باشد. صدای پرویز گیلانی می‌اید که می‌گوید: “چقدر؟ ها ها ها…”. سروش صحت پای راستش از شیشه جلو ماشین سمت راننده بیرون آمده، با خودش می‌گوید: ” اگر من نوشته بودم تا الان رسیده بودم”.