سایت سروش صحت و رضا عطاران
طنز مطبوعاتی، طنز تلویزیونی، کمدی
درباره وبلاگ


همه چیز درباره سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی
مطالب منتشره در این وبلاگ اکثرا طنز هستند و نیازی به واکنش‌های تارانتینویی نیست. لطفا آرامش خود را حفظ کنید. بازنشر مطالب این وبلاگ در سایت، کتاب یا وبلاگ دیگر، بدون کسب اجازه از نویسندگان ممنوع می‌باشد.



مدیر وبلاگ : فرشته نعیمی
مطالب اخیر
نظرسنجی
بهترین سریال طنز آمریکایی کدام است؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :




همه خاطرات فلامک جنیدی از حضور سر صحنه «کلاه قرمزی 88»؛



چشم که باز می کنم می دانم که امروز روزم نیست. خواب بدی دیده ام. گردنم طبق تمام روزهایی که شب قبلش خوب نخوابیده ام، گرفته است. ولی اینکه بفهمی یک روز روزت نیست دلیل نمی شود کارهایت را انجام ندهی پس راهی باشگاه می شوم. جلوی آسانسور عمو قربان سرایدار مجتمع دارد با یکی از ساکنان جر و بحث می کند. هیچ کدام جواب سلامم را نمی دهند. طبق معمول این جور روزها جلوی باشگاه جای پارک پیدا نمی کنم. دل به دریا می زنم و جلوی تابلوی پارک ممنوع ماشینم را پارک می کنم. در باشگاه تمام دستگاه های بدنسازی اشغال است. برای هر دستگاه باید یک ربع منتظر شوی و هنوز پنج دقیقه نشده روی دستگاهی که می بینی پنج نفر پشت سرت صف کشیده اند و چپ چپ نگاهت می کنند. از کی تا حالا مردم اینقدر ورزش می کنند؟، بعد از یک ساعت وقت تلف کردن بدون اینکه بدنم حتی گرم شده باشد از باشگاه می زنم بیرون و دو سه متری مانده به ماشینم که برگه جریمه را روی شیشه ماشین می بینم، موبایلم زنگ می زند. شماره غریبه است. چرا باید جواب بدهم. امروز حوصله خودم را هم ندارم، چه برسد به غریبه ها. جواب می دهم به این امید که خبرنگاری باشد و من با جواب های سربالا بتوانم حرصم را سرش خالی کنم. آخر من گاهی آدم مریضی می شوم. مخصوصاً در روزهایی که روزم نیست. آن طرف خط آقایی می گوید قرار است برای عید کلاه قرمزی ساخته شود. ازم می پرسد دوست دارم یک روز را مهمان کلاه قرمزی باشم؟

روزم ساخته می شود. امروز روز من است.

10 اسفند 87

مادرم کله سحر زنگ می زند. در صدایش چیزی است که می فهمم برای یک کار خاص زنگ زده. سردستی احوالم را می پرسد. دو سه جمله یی درباره مهرانا خواهرزاده ام می گوید که آخرش هم نمی فهمم سرما نخورده یا خورده و حالا خوب شده و بالاخره می رود سر اصل مطلب؛ «راسته که قراره برای کلاه قرمزی بازی کنی؟» به مادرم نگفته بودم. می خواستم روز پخش یکدفعه من را کنار کلاه قرمزی ببیند و ذوق کند. ولی انگار این روزها دیگر نمی شود کسی را ذوق زده کرد. روزنامه ها کار خودشان را کرده اند.

گویا کلاه قرمزی برای روزنامه ها هم مهم است.

2 فروردین 88

«مطمئنی نوار تو دستگاه هست؟»، «بله خودم گذاشتم.»، «حالا یه بار دیگه هم چکش کن.»، «ضبط که می کنه؟»، «حواست باشه روی قسمت های قبلی ضبط نشه.»، «انگار رنگ تلویزیون مثل هر روز نیست.» اینها حرف های هر روز نیم ساعت مانده به پخش کلاه قرمزی در خانه مادرم است. مهرانا به سفر رفته و از مادرم قول گرفته تمام قسمت های کلاه قرمزی را برایش ضبط کند؛ همه همه را از اول تا آخر همه هم با تیتراژ اول و آخر. گویا کلاه قرمزی برای مهرانای هفت ساله هم عزیز است.

7 فروردین 88

شب که به خانه برمی گردم، عمو قربان پای آسانسور ضمن کمک دادن به آقای تعمیر کار برای راه انداختن آسانسور دارد برایش تعریف می کند که چطور کلاه قرمزی از امین حیایی می خواسته که بگذارد صحنه های عاشقانه فیلم ها را او جایش بازی کند و آقای تعمیرکار هم ریزریز می خندد. گویا کلاه قرمزی برای عمو قربان سرایدار افغانی مجتمع مان هم جذاب است.

15 فروردین 88 تا امروز

این روزها همه جا به غیراز سوال همیشگی؛ «راسته که مهران مدیری میلیونره؟» سوال های دیگری هم ازم پرسیده می شود؛ «جای کلاه قرمزی، حمید جبلی حرف می زنه دیگه، مگه نه؟»، «ایرج طهماسب خودش هم به خوش اخلاقی جلوی دوربینش هست؟»، «وقتی حمید جبلی جای کلاه قرمزی حرف می زنه کجا نشسته، زیر مبله؟»، «صدای پسرخاله رو کی میگه؟»

گویا به جز من، مهرانا، مادرم، عمو قربان و روزنامه ها یک چند میلیون نفر دیگری هم هستند که کلاه قرمزی را دوست دارند.

می شود فکر کنم کلاه قرمزی برایم عزیز است چون ازش خاطره دارم. ولی مگر نبوده اند فیلم هایی که ازشان خاطره داشته ام و وقتی بعد از سال ها دوباره دیدم شان به نظرم رسیده به آن خوبی هم که فکر می کردم، نبوده اند و پشیمان شده ام از دیدن دوباره شان.

می شود فکر کنم کلاه قرمزی را دوست دارم چون حمید جبلی و ایرج طهماسب کارشان را بلدند و می دانند چطور برنامه یی بسازند که به دل بنشیند. ولی مگر نیستند کسان دیگری که هر چند تعدادشان در تلویزیون کم شده است ولی کارشان را بلدند و موفق هم هستند اما این اندازه کارهایشان به دلم ننشسته است. می شود فکر کنم کلاه قرمزی را دوست دارم چون به من یادآوری می کند قرار نیست هیچ وقت اشتباه نکنم. عیبی ندارد اگر گهگداری خودخواه شدم یا بدجنسی کردم یا حتی دروغ گفتم. که اگر عزیزانم به خاطر کارهایم دعوایم کردند معنی اش این نیست که دیگر دوست ندارند همان طور که آقای مجری کلاه قرمزی را با همه اشتباه ها و ندانم کاری هایش دوست دارد و دعوایش هم می کند. ولی مگر فقط کلاه قرمزی اینها را به یادم می آورد. می شود همه اینها باشد و اینکه من کلاه قرمزی را دوست دارم چون دوست داشتنی است و خوشبختانه من هنوز دیگر آنقدرها مریض نشده ام که چیزهای دوست داشتنی را دوست نداشته باشم.




منبع : اعتماد




نوع مطلب : مهران مدیری، 
برچسب ها : فلامک جنیدی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 29 فروردین 1388
رضا طهماسب

بیوگرافی رضا عطاران:

 • در سال ۱۳۴۷ در مشهد به دنیا آمد.

• دو خواهر بزرگتر از خود دارد.
• سال ۵۹ وارد حیطه تئاتر شد و از دکتر قطب‌الدین صادقی، مطالب زیادی آموخت.
• گاهی مجسمه سازی می‌‌کند، نقاش و خطاط ماهری هم است.
• از غرور فاصله دارد.
• تیم فوتبال هنرمندان را پایه‌گذاری کرد، اما بعدها از آن جدا شد.
• عاشق فوتبال است و در بین فوتبالیست‌ها با مهرداد میناوند رفاقت دیرینه‌ای دارد.
• شخصیتی جالب و شوخ دارد.
• از بازیگرانی چون شریفی‌نیا، پرویز‌ پرستویی، رضا کیانیان، خسرو شکیبایی و گوهر خیراندیش خوشش می‌‌آید.
• مدرک تحصیلی‌اش لیسانس است.
• دوست دارد زمانی که فوتبال بازی می‌ کند درون دروازه بایستد.
• با ساعت خوش و مجید دلبندم اوج گرفت.

با حضور در جنگ « ساعت خوش » (مهران مدیری – ۱۳۷۳) فعالیت هنری و بازیگری اش را آغاز کرد. و خیلی زود به جرگه کارگردانان تلویزیونی پیوست. مجموعه های « خانه به دوش » ، « متهم گریخت » و « ترش و شیرین » که عطاران آنها را کارگردانی کرده از مجموعه های پربیننده و برتر تلویزیون است.
رضا عطاران در سینما هم موفق بود. او در « هوو » معرکه بود.

………………………………………………

مجموعه آثار:

- کلید ازدواج (داود موثقی، ۱۳۷۷)
- سیندرلا (بیژن بیرنگ، مسعود رسام، ۱۳۸۰)
- کلاه قرمزی و سروناز (ایرج طهماسب، ۱۳۸۱)
- هوو (علیرضا داودنژاد، ۱۳۸۴)
- تیغ زن (علیرضا داودنژاد، ۱۳۸۵)
- کلاهی برای باران (مسعود نوابی، ۱۳۸۵)


عکس های رضا عطاران
عکس های رضا عطاران

عکس های رضا عطاران

عکس های رضا عطاران

عکس های رضا عطاران
عکس های رضا عطاران
عکس های رضا عطاران

عکس های رضا عطاران

عکس های رضا عطاران

عکس های رضا عطاران

عکس های رضا عطاران

عکس های رضا عطاران
عکس های رضا عطاران
عکس های رضا عطاران

عکس های رضا عطاران

عکس های رضا عطاران

عکس های رضا عطاران

عکس های رضا عطاران

عکس های رضا عطاران

عکس های رضا عطاران

عکس های رضا عطاران

عکس های رضا عطاران

عکس های رضا عطاران





نوع مطلب : رضا عطاران، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 26 فروردین 1388
فرشته نعیمی
 
طلسم شده- 1945
 
دوئل در خورشید-1946
 
 
پرونده پاراداین- 1947
 
پرونده پاراداین- 1947
 
کاپیتان هوارتیو هوربنلوئر-1951
 
فقط یک دلاور- 1951
 
تعطیلات رمی- 1953
 
تعطیلات رمی- 1953
 
کشتن مرغ مقلد- 1962
 
رئیس- 1969
 
شلیک- 1971
 
مک آرتور 
 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 26 فروردین 1388
محمود زمانی
گرگوری پک: قهرمان نیکوکار



گرگوری پک: قهرمان نیکوکار+گزارش تصویری

او علیرغم بازی قدرتمند به خاطر ظاهر متفاوت و جذابش نیز مورد توجه مردم قرار گرفت. قد بلند، اندام زمخت و قوی چهره‌ای پهلوانی از او ساخته بود ضمن این که...


گرگوری پک، پنجم آوریل سال 1916 در شهر «لاجولا» ایالت کالیفرنیای آمریکا به دنیا آمد. وقتی که فقط پنج سال داشت پدرش که یک داروساز اهل «سان دیگو» بود، از مادرش جدا شد و گرگوری را که تنها فرزند خانواده بود، نزد مادربزرگش فرستادند تا با او زندگی کند. پک بعدها گفته بود که هیچ وقت دوران کودکی درست و حسابی نداشته و بهترین خاطراتش از آن سالها یکی سگی بود که داشت و او هرجا که می‌رفت آن سگ دنبالش می‌آمد و دیگر خاطره مادربزرگش که هر هفته او را به سینما می‌برد و اینگونه عشق به سینما را در دل او نشاند.
 
گرگوری بعد از گذراندن نوجوانی و اتمام تحصیلاتش در دبیرستان تصمیم گرفت در رشته پزشکی ادامه تحصیل دهد و به همین منظور وارد دانشگاه «برکلی» شد. در همان سالهای اول حضورش در دانشگاه برکلی وسوسه بازیگری گریبانش را گرفت و بعد از مبارزه ای نه چندان طولانی با این وسوسه، پک تصمیم گرفت رشته تحصیلی خود را تغییر داده و بر بازیگری متمرکز شود. بنابراین به نیویورک رفت و در یک دوره بازیگری که در تماشاخانه ای در حواشی شهر برگزار می‌شد ثبت نام کرد. استعداد او در زمینه بازیگری به حدی بود که بلافاصله پس از اتمام دوره بازیگری مورد توجه کارگردانان و تهیه کنندگان تئاتر قرار گرفت و بدین ترتیب اولین حضور او بر صحنه تئاتر برادوی بازی در نمایش «ستاره صبحگاهی» در سال 1942 شکل گرفت.
موفقیت او در اجرای این نمایش به حدی بود که همه اطرافیانش تشویقش کردند تا بخت خود را در عالم سینما هم بیازماید. بنابراین پک در سال 1943 به‌ هالیوود رفت و تنها یک سال بعد، اولین حضورش را در مقابل دوربین سینما با بازی در فیلم «روزهای افتخار» جشن گرفت.
 
اما درخشش پک به عنوان یک ستاه سینما با بازی در فیلم دومش «اسرار سلطنت» (محصول سال 1944) آغاز شد که برای او نامزدی دریافت جایزه اسکار آن سال را به ارمغان آورد. او علیرغم بازی قدرتمند به خاطر ظاهر متفاوت و جذابش نیز مورد توجه مردم قرار گرفت. قد بلند، اندام زمخت و قوی چهره‌ای پهلوانی از او ساخته بود ضمن این که متانتی در صورتش موج می‌زد که او را از نقشهایی که بازی می‌کرد، فراتر می‌برد. موفقیت بعدی گرگوری بازی در فیلم «طلسم شده» (محصول سال 1945) به کارگردانی آلفرد هیچکاک بود. در این فیلم او نقش پزشکی را بازی کرد که از بیماری فراموشی رنج می‌برد و متهم به قتل بود.  او در سال 1946 با بازی در فیلم «یک ساله» بار دیگر نامزد دریافت جایزه اسکار شد و برای بازی در همین فیلم جایزه گوی طلایی (گلدن گلوب) آن سال را نیز از آن خود کرد. بعد از آن پک در چند فیلم وسترن ظاهر شد. از جمله «دوئل در خورشید» (محصول سال 1946)، «آسمان زرد» (محصول سال 1949) و «تفنگدار» (محصول سال 1950). طی این مدت دو بار دیگر نیز یکی در سال 1947 برای بازی در فیلم «توافق آقایان» و  دیگری در سال 1949 برای ایفای نقش در فیلم «آفتاب ساعت دوازده» نامزد دریافت مجسمه طلایی اسکار شد. اما هر چهار نامزدی او به جایزه ختم نشدند.
پس از آن، پک در جایگاهی قرار گرفته بود که چهره اش به عنون یک ستاره بر پیکر سینمای ‌هالیوود نقش بسته و در فیلمهای پرفروش زیادی نقش آفرینی کرده بود. بنابراین تصمیم گرفت تا صرفا ً در فیلمهایی بازی کند که واقعا ً برایش جذاب بودند. تعدادی از نقش‌هایی را که انتخاب کرد قهرمانانی فراتر از اندازه طبیعی بودند در فیلم‌هایی نظیر «کاپیتان هورایتو هورنبلوئر» (محصول سال 1951) و «موبی دیک» (1956). در ضمن در سال 1953 نیز با آدری هپبورن ، در اولین حضورش به عنوان یک ستاره سینمایی، در فیلم «تعطیلات رمی‌» همبازی شد. سرانجام پس از چهار بار نامزدی، او در سال 1962 برای بازی در نقش «آتیکوس فینچ» در فیلم «کشتن مرغ مقلد» اسکار بازیگری مرد را از آن خود کرد. از فیلمهای دیگری که او در دهه شست در آنها حضور داشت می‌توان به دو فیلم ترسناک «تنگه وحشت» (محصول سال 1962) و «کاپیتان نیومن» (محصول سال 1962) اشاره کرد.
البته او در سال 1961 با بازی فوق العاده‌اش در نقش «کاپیتان کیت مالدوی» در فیلم مشهور «تفنگهای ناوارون» (این فیلم در ایران به «توپهای ناوارون» معروف است) گیشه‌ها را تسخیر کرد و این فیلم یکی از پرفروش ترین آثارسینمایی آن سالها شد.
 
در اوایل دهۀ هفتاد، پس از آنکه ستاره بازیگری اش در سینمای‌ هالیوود مدتی افول کرد، رو به تهیه‌کنندگی آورد و دو فیلم «محاکمه نه نفر اهل کاتونسویل» (محصول سال 1972) و «کبوتر» (محصول سال 1974) را تولید کرد. پس از آن در سال 1976 با بازی در نقش «رابرت تورن» در فیلم «طالع نحس» تولدی دیگر در عالم بازیگری داشت. پس از آن، در سال 1977 نقشی قهرمانانه در فیلم «مک آرتور» و در سال 1978 نقش منفی «دکتر منگل» را در فیلم «پسران برزیلی» بازی کرد.
در دهه هشتاد پک به تلویزیون روی آورد و با بازی در سریال «آبی و خاکستری» (محصول سال 1982) و فیلم تلویزیونی «سکارلت و سیاه» (محصول سال 1983) خود را مشغول کرد.
در سال 1991 مارتین اسکورسیزی بر اساس فیلم تنگه وحشت (محصول سال 1962) فیلم جدیدی ساخت با بازی «رابرت دنیرو». «جسیکا لانک» و «نیک نولتی». اسکورسیزی در این فیلم بنا به احترام، نقش کوچکی را برای گرگوری پک (که خود سالها پیش نقش اصلی این فیل را بازی کرده بود) در نظر گرفت. پک در سال 1967 جایزه انسان دوستی و نیکوکاری «جین هرسهولت» را از آن خود کرد. او همچنین مفتخر به مدال ویژه آزادی نیز بود. از لحاظ سیاسی گرگوری یک لیبرال بود و همیشه در برنامه‌های خیریه سهیم بود.
پک سرانجام در روز دوازدهم ژوئن سال 2003 میلادی و در سن 87 سالگی درگذشت.

کوتاه و گویا از گرگوری پک:
* پک دو با ازدواج کرد. بار اول در سال 1942 با «گرتا کوکونن»، که این ازدواج سیزده سال به طول انجامید و در همان سال جدایی اش از گرتا، یعنی سال 1955 با «ورونیک پاسانی» ازدواج کرد که تا زمان مرگش در سال 2003 با همسر دومش زندگی کرد. پک از ازدواج اولش سه فرزند دارد و از ازدواج دوم دو فرزند.
*  خود او در میان تمام فیلمهایش «کشتن مرغ مقلد» را از همه بیشتر دوست داشت.
*  پسر بزرگش «جان پک» در سال 1975 با اسلحه خودکشی کرد.
*  او در سال 1966 به عنوان رئیس کمیسیون بین‌المللی موسسه سرطان آمریکا برگزیده شد.
*  پس از این که «آوا گاردنر» (ستاره بزرگ سینمای کلاسیک آمریکا) در سال 1990 فوت کرد، یک خدمتکار و سگ او را به ارث برد!
*  در راهپیمایی‌های «مارتین لوترکینگ» با او همراه می‌شد و پس از ترور لوترکینگ در سال 1968، یک پیشنهاد داد تا مراسم اسکار بعد از مراسم ختم او برگزار شود.
*  در ماه می‌ سال 2003 و تنها دو هفته قبل از مرگش، انستیتوی فیلم آمریکا نقش او، «آتیکوس فینج» در فیلم «کشتن مرغ مقلد» را به عنوان «برترین قهرمان پرده‌های سینما در همه دوران» برگزید. «ایندیانا جونز» در رتبه دوم قرار گرفت و پس از آن «جیمز باند» سوم شد.
*  به همراه عده ای از دوستانش در شهر «لاجولا» (شهری در آنجا به دنیا آمد) تماشاخانه ای ساخت و هر وقت که برنامه کاری اش به او اجازه می‌داد، نمایشیش را به روی صحنه می‌برد تا عطش کار کردن در تئاتر را در خود سیراب کند.
*  در روزهای جوانی، قبل از اینکه ستاره سینما شود، از طریق «راهنمای سالن کنسرت» و «مدل لباس مجله‌ها» امرار معاش می‌کرد.
*  او و «چارلتون هستون» که در فیلم «کشور بزرگ» با هم همبازی بودند، هر دو نقش منفی «دکتر جوزف منگل» (افسر ستمگر ارتش آلمان نازی) را بازی کردند. پک در فیلم «پسران برزیلی» و هستون در فیلم «پدرم، روا آلگوئم».
*  قرار بود در فیلم «چارلی و کارخانه شکلات سازی» نقش «پدربزرگ جو» را بازی کند، اما قبل از آغاز پروژه درگذشت.
*  بنا به مصاحبه ای بازیگران زن مورد علاقه اش «آدری هپبورن»، «اینگرید برگمان» و «آواگاردنر» هستند.

نقل قول‌ها:
*  «تو فیلم کشتن مرغ مقلد، من هر چه توان داشتم به کار بردم. همه احساساتم رو و هر چی رو که تو 46 سال زندگی ام درباره زندگی خانوادگی و روابط پدرا با بچه‌هاشون یاد گرفته بودم. و همه احساساتم رو درباره مبارزه با نژادپرستی، ستم گری و حق خوری.»
*  «می‌گن نقشهای منفی جذاب‌ترن، ولی مسئله این نیست. نقش آدمهای خوب رو بازی کردن سخت تره، چون خیلی مشکله که این نقشهارو جذاب بازی کنی.»
*  «من فقط کارایی رو می‌کنم که دوست دارم. من عاشق بازیگری ام وقتی دارم می‌رم سر فیلمبرداری تو ماشینم آواز می‌خونم. من عاشق کار و زن و بچه و دوستامم. بعضی وقتا به خودم می‌گم: تو آدم خوشبختی هستی گرگوری پک. واقعا ً خوشبختی».
*  «گرگوری پک بهترینه. بعضی‌ها می‌گن که اون گری کوپر دومه، ولی من می‌گم اون گرگوری پک اوله!»
*   «ایمان یه نیروی خیلی قویه. برای من مثل یه بادنما می‌مونه. خیلی وقتا، زمانی که مشکلات زیادی دارم، ایمان منو از این مشکلات به بیرون راهنمایی کرده و خیلی وقتا، به موفقیت و خوشبختی رسونده.»

دستمزدها:
 روزهای پرافتخار (1944) _ 000/10دلار
 فقط یک دلار (1951) _000/10دلار
 سفتۀ یک میلیون پوندی (1953) _000/ 250 دلار
 دست ارغوانی (1954) _ 000/250 دلار

فیلم شناسی:
 روزهای افتخار (1944)
 اسرار سلطنت (1944)
 دره تصمیم (1945)
 طلسم شده (1945)
 یک ساله (1946)
 دوئل در خورشید (1946)
 شکارچی بزرگ سفید (1947)
 توافق آقایان (1947)
 پرونده پاراداین (1947)
 آسمان زرد (1948)
 گناهکار بزرگ (1949)
 آفتاب ساعت دوازده (1949)
 تفنگدار(1950)
 کاپیتان هوارتیو هورنبلوئر(1951)
 فقط یک دلاور(1951)
 دیوید و باتشبا (1951)
 برفهای کلیمانجارو (1952)
 دنیا در دستانش (1952)
 سفتۀ یک میلیون پوندی (1953)
 تعطیلات رمی ‌(1953)
 به طرف پاریس (1954)
 مردم شبانه (1954)
 دشت ارغوانی (1954)
 مردی با لباس خاکستری (1956)
 موبی دیک (1956)
 زن خیالباف (1957)
 براوادوها (1958)
 کشور بزرگ (1958)
 تپه پورک چاپ (1959)
 کافر محبوب (1959)
 کنار ساحل (1959)
 تفنگهای ناوارون (1961)
 تنگه وحشت (1962)
 چگونه غرب تسخیر شد (1962)
 کشتن مرغ مقلد (1962)
 پروژه مجهول (1963) (مجموعه تلویزیونی – بازی در یک قسمت)
 کاپیتان نیومن (1963)
 اسب کهررابنگر(1964)
 مرداب (1965)
 عربسک (1966)
 ماه ناظر (1968)
 طلای مکنا (1969)
 رئیس (1969)
 رها شده (1969)
 روی خط راه می‌روم (1970)
 شلیک (1971)
 بائو یاغی (1974)
 طالع نحس ( 1976) مک آرتور (1977)
 پسران برزیلی (1978)
 گرگهای دریایی (1980)
 آبی و خاکستری (1982) (مجموعه تلویزیونی)
 سکارلت و سیاه (1983) (فیلم تلویزیونی)
 صدای خاموش (1987)
 گرینگوی پیر(1989)
 پول دیگران (1991)
 تنگه وحشت (1991)
 پرتره (1993) (فیلم تلویزیونی)
 موبی دیک (1998) (فیلم تلویزیونی)

جوایز و افتخارات مهم:

اسکار:
 1968: جایزه انسان دوستی و نیکوکاری «جین هرسهولت»
 1963: برنده جایزه بهترین بازیگر نقش اصلی مرد برای بازی در فیلم «کشتن مرغ مقلد»
 1950: نامزد دریافت جایزه بهترین نقش اصلی مرد برای بازی در فیلم «آفتاب ساعت دوازده»
 1948: نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر نقش اصلی مرد برای بازی در فیلم «توافق آقایان»
 1947: نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر نقش اصلی مرد برای بازی در فیلم «یک ساله»
 1946: نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر نقش اصلی مرد برای بازی در فیلم «اسرار سلطنت»

جشنواره بین المللی فیلم برلین:

 1993: برنده جایزه افتخاری خرس طلایی

جشنواره فیلم کن:
 1989: برنده جایزه ویژه

رامی‌:
 1998: نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل مرد مجموعه‌ها یا فیلمهای تلویزیونی برای بازی در فیلم «موبی دیک»

گلدن گلوب (گوی طلایی):

 1999: برنده جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل مرد مجموعه‌ها یا فیلمهای تلویزیونی برای بازی در فیلم «موبی دیک»
 1979: نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر مرد برای بازی در فیلم «پسران برزیلی»
 1987: نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر مرد برای بازی در فیلم «مک آرتور»
 1969: برنده جایزه «سلسبیل ب.دمیل»
 1964: نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر مرد برای بازی در فیلم «کاپیتان نیومن»
 1963: برنده جایزه بهترین بازیگر مرد برای بازی در فیلم «کشتن مرغ مقلد»
 1955: برنده جایزه «هنریتا»
 1951: برنده جایزه «هنریتا»
 1947: برنده جایزه بهترین بازیگر مرد برای بازی در فیلم «یک ساله» 
 
منبع: مجله نقش آفرینان/ شماره32

 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 26 فروردین 1388
محمود زمانی




گفتگوی بهاره رهنما و لیلا حاتمی درباره خانواده، فرزندان و فیلم «جاده انقلابی»؛
«آره مادر، من از این مدل قیافه کیت وینسلت خوش‌ام نمی‌آد!»

بهاره رهنما: لیلا حاتمی بدون هیچ توضیح اضافی زن تحسین برانگیزی است. بازیگر موفقی كه در طول نزدیك به دو دهه حضور جدی و خاص، خودش را مستحكم كرده و بدون هیاهو و شلوغی، همیشه انتخاب‌های درست داشته. لیلا برای من تداعی دختر محجوب‌های مدرسه را دارد. بین ما دخترها همیشه یكی یا دو تا هستند، آرام و درسخوان و زیبا و متفاوت كه همه بچه‌ها دوستشان دارند و با وجود خاص بودنشان حتی پیش خانم معلم، هرگز حس كینه یا حسادت را در آدم برنمی‌انگیزند بلكه آدم افتخار می‌كند كه همچین دختری مال كلاس یا مدرسه ماست. وقتی برای مصاحبه به منزلش رفته بودم، چند عكسی كه از كودكی‌اش بر دیوار بود این حس را كه همیشه نسبت به او داشتم بیشتر تقویت كرد. البته در كنار این عكس‌ها، عكس مادری اتفاقا محكم و مطمئن با لبخندی كمرنگ اما عمیق كه دو كودك را با هم در آغوش ظریفش جا داده بود وجود داشت كه اعتراف می‌كنم این تصویر دومی كاملا غبطه‌برانگیز بود، كی فكر می‌كرد، لیلای شكننده و عزیزدردانه سال‌های دور پای چنین مسوولیتی باشد. مادر دو كودك در اوج موفقیت حرفه‌ای؟ در واقع انتخاب جسارت‌آمیزی است كه لیلا آگاهانه این انتخاب را برگزیده، در تمام طول مصاحبه عجیب و مادرانه ما (چون با حضور فرزندان لیلا و دختر من فضای مصاحبه كاملا عجیب شده بود) نوعی هوش غریزی و بالفطره در رفتار و كلام و جواب‌های لیلا وجود داشت كه در طول دیدارهای گهگدارمان و نیز از پشت نگاهش وقتی بازی می‌كند جرقه‌اش را دیده بودم اما هرگز اینچنین عمیق احساسش نكرده بودم، به نظرم محبت او نسبت به من و حس مشترك مادر بودنمان نیز در ایجاد این فضای كمی عجیب برای این بار صفحه من، بی‌تاثیر نبود. در كنار این هوش ذاتی لیلا، همزمان زن ساده و بی‌نقابی است و این سادگی به نظر من یك جور انتخاب است از طرف لیلا چون اتفاقا او آدمی است كه انتخاب‌گر است و انتخاب‌های خوبی دارد پس سادگی او از سر بی‌خیالی و اینكه همین‌جوری آدم ساده‌ای باشد نیست از پس یك آگاهی و سلیقه است، همانطور كه مادر بودنش یك انتخاب است و زندگی آرام خانوادگی‌اش! او از آن آدم‌های نادری است كه تكلیفش با خودش و دنیا كاملا مشخص است و شاید ماحصل این روشنی این حس آرامش و خوشی است كه وقتی كنارش نشسته‌ای به تو منتقل می‌شود. روز مصاحبه ما همزمان با روزی بود كه عسل واكسن زده بود، با وجود كمك پرستار لیلا و پریا برای بازی كردن با مانی (پسر لیلا) باز هم رشته حرف ما مرتب بریده و وصل شد و البته لیلا با مهربانی تمام، حتی حواسش به من حسابی سرما خورده بود، برایم آب پرتقال آورد و پیشنهاد كرد چون زیاد سرفه می‌كنم روی كاناپه دراز بكشم و حرف بزنم و به همه این شرایط عجیب این را هم اضافه كنید كه تلویزیون لیلا روشن نشد و ما كه از قبل از عید كلی راجع به اینكه چه فیلمی ببینیم با هم حرف زده بودیم و دست آخر به «سونات پاییزی» رسیده بودیم، حتی نتوانستیم با هم فیلم ببینیم و البته در این مورد به‌خصوص یعنی خونسردی من و لیلا دست كمی از هم نداشتیم و با هم كمی فكر كردیم تا به این نتیجه‌كه می‌خوانید رسیدیم: جاده روولوشنری.
بعد از تحریر: نشست این دفعه فیلم دیدن من، روال و بخش‌بندی همیشه‌اش را ندارد. به دلیل همان اتفاقات عجیب و غریب و غیرقابل پیش‌بینی كه افتاد و البته من را همیشه سر شوق می‌آورد. از طرفی هم سعی می‌كنم فضای مستند در این فیلم دیدن‌ها حفظ شود. فیلم دیدن با لیلا حاتمی اینگونه شد.

خب لیلا چیكار كنیم؟ اگر چهارشنبه آمده بودم هنوز وقت داشتیم اما من باید تا فردا شب نهایتا صفحه‌ام را بدهم.


یك دقیقه صبر كن!


(با تلفن علی مصفا را می‌گیرد كه راجع به مشكل روشن نشدن تلویزیون از او سوال كند، علی در جلسه است و صدایش تقریبا نمی‌آید).


خیلی خب ولش كن، مهم نیست، راجع به فیلمی كه تو دوست داری و هر دو دیدیم حرف می‌زنیم.


آره، می‌شه بیا راجع به این فیلم‌های جدید حرف بزنیم،‌ تازگی‌ها چی دیدی؟


مهم اینه كه تو تازگیا چی دیدی و دوست داری، من این اواخر كتابخوان‌رو دوست داشتم مثلا یا...


آهان، همون، اون یكی فیلم كیت وینسلت كه با دی‌كاپریو بود.


وای نه، تایتانیك.


نه بهار اون كه جدید نیست!


می‌دونم، اون فیلمه كه یك زوج هستند كه كم‌كم رویاهاشون رو از دست می‌دن.


آره، من دیدم، خیلی هم دوستش داشتم.


من زیاد نه، خب، خوبه ولی خصوصا كه راجع به زندگی خانوادگی هم هست چرا دوست داشتی فیلم‌رو؟


به نظرم تو این فیلم وضع بشر كلا، آرزوهاش و امیالش خیلی خوب تصویر شده، خیلی ظریف، بدون اینكه بخواد حرفی رو، رو بزنه، حال بشر رو بطور كلی توصیف كرده.


اما به نظرم توی بیان كردن ظرایف وجود یك زن فیلم خیلی گویا نیست.


به نظرم به طور كلی به دغدغه‌های آدم‌ها پرداخته، نه فقط زن یا مرد این حس بیچارگی آدمیزاد رو خوب تصویر كرده. حال آدمیزاد رو خوب وصف كرده، اینكه حتی وقتی خوشه، چقدر خوشیش غم‌انگیزه!


آره، این حس عجیبه كه گاهی آدم می‌فهمه تفاوت شادی و غم، اونقدرها كه ما فكر می‌كنیم زیاد نیست و در واقع دنیای آدم‌ها محدودتر از اونیه كه خودشون تصور می‌كنن.


آره، در واقع تو مال هر جامعه و هر فرهنگی كه باشی نهایتا، حرف اینه كه آدمیزاد هستی، خواسته‌هات و امیالت شبیه آدم‌های دیگه است.


این فكر ترسناكیه اما، اینكه دنیای همه ما تهش اینقدر شبیه همدیگه است آدم رو به پوچی می‌رسونه، تفاوت همیشه امید خوبی برای بقاست!


راست می‌گی شاید تهش این پوچی كه می‌گی باشه اما خب نوع بیان این فیلم كاملا بی‌طرفه، مثلا نمی‌دونم تو فیلم عید (تله فیلم) حمید نعمت‌اللـه رو دیدی؟


نه.


خب، این نگاهی كه می‌گم كاملا توی آثار نعمت‌اللـه هم هست توی آثار اون هم این وضع اسفناك آدمیزاد رو می‌بینی، البته مدلش مایوس كننده نیست یك اندوه شیرینی رو به آدم منتقل می‌كنه، من كاراشو خیلی دوست دارم.


اندوه شیرین، چه تعبیر خوشگلیه اصولا برای حس زندگی خانوادگی!


این رو از جایی خوندم كه در تقابل لغت نوستالژی به عنوان معنی بكار رفته بود، ببین نمی‌دونم، شاید چون خودم در شرایطی هستم كه خیلی تو فاز خانواده‌ام به اینطور چیزها دقت می‌كنم، این فیلم جاده روشلنری اتفاقا من رو یاد فیلم دیگه‌ای هم انداخت، 6 صحنه از یك ازدواج.


برگمان نه؟ من البته اون فیلم رو ندیدم.


آره، حس اون فیلم هم شبیه این بود یا شاید واسه من اینجوری بود.


ببین من ندیدم اون فیلم رو. اما همین چیزی كه من دنبالشم توی كارهای برگمان هست یك جور عمق انسانی كه از سطح رفتارها فراتره!


به نظرم توی این فیلم هم خیلی ساده روایت شده اما تاثیرگذاره!


خب بریم سراغ كیت وینسلت، به نظرم اسكار امسالش رو بخاطر كتابخوان برد، اما بازی‌اش تو این فیلم هم تاثیرگذاره!


آره بیا غیبت كنیم مثلا غیبت همین كیت وینسلت رو، من كه هیچوقت از مدل قیافه‌‌اش خوشم نیومده.


آره مادر راست می‌گی، خدا شانس بده تو فیلم شوهرش بازی می‌كنه، اسكارم بهش می‌دن(می‌خندد)


(می‌خندد) نه بخدا من شوخی نمی كنم، یك جورم مردونگی تو صورتش هست كه من دوست نداشتم، اما برعكس توی این فیلم اذیتم نمی كنه، یك خورده هم تكیده شده، اصلا شاید چون پیر شده دیگه باهاش بد نیستم. (خنده)


نه درست می‌گی، پیر شده اما مادر شده تو زندگی واقعی‌اش و این كاملا تو یكی، دو سال اخیر، جنس بازی‌اش رو به نظر من عوض كرده، خیلی موثره نه؟


مادر شدن؟ خب آره یك تجربه كاملا متفاوته برای هر زنی!


تو هم الان كه دارم فكر می‌كنم عمق نگاهت و یك چیزی توی جنس بازی‌ات بعد از مادر شدنت عوض شده، انگار آدم بعد از مادر شدن همه حس‌های دنیا تو دستشه، موافقی؟


آره خب، اصلا همه حس‌ها ریخته رو، دور و برته لازم نیست دنبالش بگردی.


برگردیم سر فیلم: پرداخت كاراكترها به نظرت چطور بود، مرد و زن خصوصا؟


آره ببین، نگاه مردانه، نگاه زنانه، منطق زندگی زناشویی خیلی واقعیه گاهی اوقات تو چیزهای واقعی اطرافت می‌بینی! اما اینكه چطور پرداختش كنی و توضیحش بدی مهمه، اینقدر واقعی تصویر كردن همه چیز خیلی برام جالب بود. مثلا از نكات جالب فیلم اینه كه اگر دقت كرده باشی دختره دو تا بچه داره اما اوایل فیلم اصلا معلوم نیست كه اینها بچه دارند. یعنی جاهایی رو كه لازم نیست بیخودی به ماجرای بچه نپرداخته.


آره اینو من هم دوست داشتم، به نظرم اصلا عدم تاكید رو بچه‌ها ماجرای بارداری آخر فیلم و بچه‌سوم و كابوس شدن ماجرا واسه زنه رو پررنگ‌تر كرد.


یك چیز دیگه هم كه دوست داشتم، این زمان فیلم بود چون تو برهه زمانی است كه همه چیز یك جور دیگه بود، زندگی در جریانه دقت كردی مثلا هی تو طول فیلم سیگار می‌كشن؟ هی زنه داره آشپزی می‌كنه!


آره این سیگاره كه به نظرم كار اسپانسرش زیپو بود، یك تعهد خاص روش بود اما بازم بگو، چرا زمان این فیلم رو دوست داری؟ ذهنت درگیر گذشته است یا چیزی توی این گذشته برات دوست داشتنیه؟


آره خب، آدمی هستم كه گذشته رو دوست دارم، ببین تو مثلا خودت امشب مهمون داری. اما اینجا نشستی داری كار می‌كنی. شب هم بالاخره غذا از یك رستورانی، جایی جور می‌شه، اما اون موقع‌ها همیشه غذا پخته می‌شد توی خونه یك زندگی كلاسیك كه زنه خودش هم كارهای خانه‌اش را صبح تا شب انجام می‌دهد همه فیلم دارد دستش را با دستمال خشك می‌كند این چیزها دیگه وجود نداره نه؟


نه وجود نداره، از نوع انتخاب وسایل خونه‌ات هم معلومه دلبستگی به روزهای قدیم اون سبك زندگی داری، روزهایی كه توی اكثر خونه‌ها بوی غذا می‌پیچید!


(می‌خندد) تازه سعی كردم كه مدرنش كنم، اما آره اون جور زندگی مثل قدیما رو دوست دارم، یعنی می‌گم لابد خب یك حكمتی بوده كه آدما اون جوری اون همه سال در آرامش زندگی كردند.


این نگرش رو اگر دختر علی حاتمی هم نبودی داشتی؟ یعنی چقدر ذاتیه به نظرت؟


(فكر می‌كند) آره به نظرم مقداریش مال خودمم هست ولی خب لابد نوع زندگی‌ام هم بی‌تاثیر نبوده.


و شاید مامانت، ببین مثلا من مامانم خیلی مامان خونه بود و در دسترس همه ما، خونه ما زیادی بوی غذا می‌اومد هر روز، من اما همچنین مادری نشدم من زیاد در دسترس نیستم، یك كم سركشم واسه زن توخونه بودن حالا لابد باز عوض می‌شد و پریا یك خانم تمام‌عیار از آب درمیاد، گاهی ما زن‌ها در تقابل با تصویر مادرمون هستیم.


نه در این مورد مامانم تقریبا در دسترس بود یعنی زیاد آدم بیرون خونه نبود از این بابت‌ها ازش راضی بودم اما خب ما هم با هم تفاوت‌هایی داریم و گاهی تفاوت‌های عقیده!


اما مادرت زن پرشور و هیجان‌تریه از تو، درسته؟


درسته، این هست اونقدر بهم هیجان داده كه من دیگه اهل هیجان نباشم.


حیف شد، سونات پاییزی رو ندیدیم‌ها، خیلی خب بگذریم پس معلومه اهل هیجان نیستی اما اهل تنوع چی؟


چرا، اونو خیلی هستم، گرچه گاهی اوقات از سرتنبلی حوصله تغییر شرایط رو ندارم.


خب لیلا بهتره تا پیمان و علی بعد از این مصاحبه ما رو طلاق ندادند برگردیم به فیلم!


نه بابا، چرا اتفاقا حرفای خوبیه!


خب پس سوالاتی رو كه این اواخر ازت تو ذهنمه می‌پرسم.


بپرس!


ببین اینكه لیلا حاتمی یك زندگی خانوادگی آرام و كلاسیك رو با دو تا بچه هم سن و سال داشتن انتخاب می‌كنه، انتخاب یك چیز عادیه اما خود انتخاب برای آدمی مثل تو انتخاب غیرعادی و البته جسارت‌آمیزیه، این از علاقه تو به برگشتن به اون فضای قدیمی خانوادگی است؟


آره شاید، من زندگی رو اصولا به طبیعی‌ترین شكلش می‌پسندم و این زندگی به نظرم روال طبیعی‌شو داشته واسه من.


عجیبه اما من همیشه روح یك زن سركش‌تر از این تصویر واقعی‌ات رو پشت نگاهت تو بازی می‌دیدم.


شاید، شاید كمی هم اینجوری‌ام!


یا شاید این، اون بخشی از وجودته كه انتخاب كردی كه مهارش كنی؟


نمی‌دونم، من می‌گم آدم باید معمولی باشه.


و این البته می‌دونی كه چقدر كار سختیه، خوش‌به حالت كه انتخاب كردی و می‌تونی معمولی باشی، به نظرم این معمولی بودن خودش خیلی ایجاد تفاوت می‌‌كنه خصوصا در دنیای هنر كه همه دارن خودشونو می‌كشن كه معمولی نباشن.


ممنونم، می‌گم كه، همه‌اش فكر می‌كنم لابد یك چیزی بوده كه سال‌های سال آدم‌ها طبق یك قواعدی زندگی آروم و خوبی رو تجربه كردند.


ایده‌آل‌های عجیب، غریب چی؟ مثلا كارهایی هست كه هنوز آرزوش تو دلت باشه و انجام نداده باشی یا این چارچوب زندگی خانوادگی مهارت كنه؟


خب آره ایده‌ال كه همیشه هست، یا یك رویاهایی كه وقتی بچه بودیم داشتیم طبیعتا هم این زندگی با دو تا بچه فرصت خیلی كارهارو ازم می‌گیره مثلا من از وقتی عروسی كردم دیگه خیابون و اتوبان جدید یاد نگرفتم ولی واقعا اونقدری نیست كه در تعارض كامل با زندگی باشه راستش همیشه مدل زندگی خانوادگی و زن و ‌شوهری همیشه الگوی اصلی‌ام بوده یعنی هیچوقت اون رو به جای این نمی‌دیدم و این تصویر با ایده‌آل‌هایم در تضاد نبودند.


اما تو واقعیت زندگی، كمی در تضاد هستند.


آره هستند؟ من می‌گم اگر آدم بتونه خوب و درست تصمیم بگیره می‌تونه زندگی زناشویی خیلی مسیر آدم رو عوض نكنه اگر آدم با عرضه باشه می‌تونه، من همیشه فكر می‌كردم این طبیعی‌ترین كار دنیاست كه آدم ازدواج كنه و بچه‌دار بشه، حالا در كنارش كار هم هست دیگه.


تو جواب‌های خیلی ساده به معماهای پیچیده خلقت واسه خودت پیدا كردی كه البته شبیه یك جور نگرش درویشی و رندی در زندگیه، اینجوری آدم تكلیف خودش و آدم‌های اطرافش‌رو مشخص می‌كند.


جواب‌های احمقانه نه؟ (می‌خندد)


من منظورم این نبود. خودتم می‌دونی كه باهوشی!


اما باور كن اون اولا همه فكر می‌كردند از این خنگا هستم.


نخیر من هرگز چنین چیزی راجع بهت نشنیدم، گرچه گاهی اینطوری هم جالبه من كه خیلی خوشم میاد كه با اونچه به نظر میاد فرق داشته باشم و غافلگیر كنم آدمارو، خب البته من از طرفداران هیجان هستم، اما راجع به تو، به نظرم تو از همون آدم با عرضه‌ها هستی كه نمی‌گذاری كارت و زندگیت در تعارض با هم قرار بگیرن، خب می‌دونم خیلی با دقت و وسواس و زحمت كارت‌رو انجام می‌دی و موفق هم بودی، شاید برای همین گوش شیطون كر یك نمونه از زنی هستی كه كار هنری می‌كنه اما مادر و همسر نرم و آرامی هم هست.


آره واقعا برای من این دو تا در تعارض نیست گرچه خب وقتی سر كار هستم قطعا به اندازه الان كه حواسم باید به غذا و وقت خواب و همه‌چیز این دو تا بچه باشه ذهنم درگیر نیست.


تو دو تا ترجمه فیلمنامه داشتی، به نظرت با این دو تا بچه می‌تونی باز كار ترجمه بكنی؟ (شب افتتاحِ جان كاساوتیس و گرترودِ كارل درایر)
توی زمینه هنرهای تجسمی هم قبلا ترجمه داشتم، مصاحبه‌‌هایی با پیكاسو، كتابی است بنام شش مصاحبه‌ با پیكاسو، نمی‌دونم راست می‌گی این‌روزا كه قطعا نمی‌رسم به این كار.


اون دو تا فیلمنامه‌رو خودت انتخاب كردی؟ خصوصا شب افتتاح‌رو خیلی دوست داشتم.


نه اون پیشنهاد صفی یزدانیان بود.


چه پیشنهاد خوبی، خب می‌شد راستی اون فیلم رو هم ببینیم‌ها، پیر شدن نسل ماها چه جوریه؟ تو بهش فكر كردی، موقعی كه دیگه نقش‌هایی رو بهمون پیشنهاد می‌دن كه نشونه‌هایی از پیر شدن ما داره؟ فكر می‌كنی باهاش كنار بیای؟


(فكر می‌كند)


صبر كن، نگو، به نظرم اصلا فكری نیست كه درگیرت كرده باشه نه؟


نه راستش، زیاد بهش فكر نكردم، خب لابد عوض می‌شه شرایط نمی‌دونم، فكرم درگیرش نبوده.


خب این جوابت نشون میده ما ظاهرا هم‌سن و سالیم اما تو ذهنت خیلی جوونتره و البته آدم حسابی‌تری هستی كه از پیری كمتر می‌ترسی شاید هم نمی‌ترسی خب لیلا یك سوال دیگه به نظرت زن و شوهر، توی این فیلم عاشق همند؟


عاشق كه خب، همدیگرو دوست دارند، عشق به اوت صورت شاید نباشه!


اصلا به نظرت عشق به اون صورت (مثل قصه‌ها) عشقی كه تكرار نشه هنوزم وجود داره؟


خب هم آره، هم نه، یعنی می‌گم ببین شاید تو یك زمانی تصور كنی كه خیلی مهم بوده ولی فكر نمی‌كنم كه اثرش باقی بمونه نه؟


نمی‌دونم حرفت در كل درسته، اما برای بعضی‌ها این تاثیر می‌مونه و اذیت می‌كنه.


در مورد این مرد و زن فیلم، ماجرا خیلی جالبه و خیلی شبیه همه زندگی‌هاست. عشق هست، تنفر هست، رابطه بالا و پایین خودشو داره، این مشكل پشت هم آمدن سكانس‌ها و داستان و اتفاق‌ها همه‌اش یك جور دور شدن و نزدیك شدن پی در پی كه در همه زندگی‌ها وجود داره و البته اون دور شدن و غریبه شدن همیشه ایجاد جذابیت می‌كنه.


آره، اگر این جذب و دفع‌ها نباشه، زندگی از بین می ره، درست مثل ضربان قلب، چند وقت پیش داشتم نوار قلب خودم رو نگاه می‌كردم یكهو خنده‌ام گرفت، با خودم گفتم: آدم با اینهمه بالا و پایین ضربان چطور زنده است؟‌زندگی هم گاهی همینه نیاز به این اوج و فرودها تو ارتباط هست اصلا اون زندگی‌های زناشویی به ته می‌رسد كه این جذب و دفع‌ها تبدیل به یك روند یكنواخت فقط دفع می‌شه قبل از ازدواج هم كه بدیهیه چون در هر حال اون غریبگی حفظ می‌شه معمولا همه‌اش جاذبه است و بس! ممنونم لیلا خب برگردیم به زندگی معمولی من میرم به مهمانداریم برسم تو هم كه الان ساعت غذا دادن به بچه‌هاته!


منبع : اعتماد ملی




نوع مطلب : بهاره رهنما، 
برچسب ها : بهاره رهنما، لیلا حاتمی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 26 فروردین 1388
رضا طهماسب


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات