سایت سروش صحت و رضا عطاران
طنز مطبوعاتی، طنز تلویزیونی، کمدی
درباره وبلاگ


همه چیز درباره سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی
مطالب منتشره در این وبلاگ اکثرا طنز هستند و نیازی به واکنش‌های تارانتینویی نیست. لطفا آرامش خود را حفظ کنید. بازنشر مطالب این وبلاگ در سایت، کتاب یا وبلاگ دیگر، بدون کسب اجازه از نویسندگان ممنوع می‌باشد.



مدیر وبلاگ : فرشته نعیمی
مطالب اخیر
نظرسنجی
بهترین سریال طنز آمریکایی کدام است؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگینامه بازیگر جاودانه و بزرگ سینمای کلاسیک



زندگینامه بازیگر جاودانه و بزرگ سینمای کلاسیک+تصاویر

او را در حالی می‌بینیم که مرگ دو پسرش و سوختن خانه شان و تبدیل شدن آن به خاکستر را به یاد می‌آورد، چهره‌اش به سختی حرکت می‌کند و همه احساس خود را با چشم‌های آبی درشتش بیان می‌کند و...
 
شکوفه‌یی بر خاک
زندگی و دوران لیلیان گیش (1993-1893) بازیگر بزرگ سینمای کلاسیک
لیلیان گیش بازیگر بزرگ سینمای صامت که با حضور در شماری از مهم ترین آثار دیوید وارک گریفیث، تصویری جاودانه از خود در ذهن سینماشناسان به جا گذاشته، تنها یک پدیده مهم تاریخ سینمایی نبود. بازی او در برخی از ملودرام‌های کلیدی آن دوران همچون «شکوفه‌های پژمرده» گریفیث، حتی با معیارهای امروزی درس گرفتنی و اثرگذار است. او همچون مارلنه دیتریش، مری پیکفورد، بت دیویس و اغلب بازیگران مشهور دیگر آن دوران، عمری بسیار طولانی داشت و تقریباً پا به پای تاریخ صد سال اول سینما پیش آمد. این نوشته، به زندگی و فعالیت‌های او می‌پردازد. در صحنه‌های پایانی فیلم Follow me boys (1966) (یک نمونه خاص و نفرت انگیز از کارهای سطحی و بی اهمیت والت دیسنی)، شاهد یکی از بهترین بازی‌های لیلیان گیش هستیم. در این فیلم او در نقش «هتی سایبرت» زنی پریشان حواس و ثروتمند بازی می‌کند که می‌خواهد زمینش را به پسری از گروه پیشاهنگ‌ها و بازیگران دوره گرد بدهد. گیش این نقش کوتاه را بسیار قوی و با روح ایفا می‌کند. در صحنه‌یی از فیلم در دادگاه هنگام شنیدن دادرسی، از او خواسته می‌شود حرف‌هایش را بگوید و گیش این جمله را می‌گوید؛ «مرد جوان، تو یک آدم جلف، خودبین و ازخودراضی هستی،»
با شنیدن این جمله ما قاعدتاً باید به غرابت این زن پیر و عجیب بخندیم اما وقتی او شروع به دفاع از خودش می‌کند، چیزی غیرمنتظره اتفاق می‌افتد و گیش باعث هیجان زیادی (در فیلم) می‌شود و حتی بسیار قوی تر از آنچه در متن سطحی فیلمنامه نوشته شده است ظاهر می‌شود. او را در حالی می‌بینیم که مرگ دو پسرش و سوختن خانه شان و تبدیل شدن آن به خاکستر را به یاد می‌آورد، چهره‌اش به سختی حرکت می‌کند و همه احساس خود را با چشم‌های آبی درشتش بیان می‌کند و مثل خواننده‌یی است که سولو اجرا می‌کند (و آنقدر به قاعده) و اصلاً هم خارج نمی‌خواند. گیش اولین بازیگری بود که خوب می‌دانست لازمه بازی جلوی دوربین چیست و بازیگر جلوی دوربین باید چگونه باشد به نحوی که در این صحنه، در نمای بسیار نزدیک (اکستریم کلوزآپ) او تمام احساساتش در مورد خاطرات شخصی اش را در درونش جمع کرده و به تصویر می‌کشد. گیش در بیان احساسش بیقراری نشان نمی‌دهد و برای نشان دادن رنجش و غم و اندوه خود به تماشاگر تلاش خاصی نمی‌کند و در واقع بدون اینکه تظاهر کند مثل زندگی واقعی رفتار می‌کند و بازی و هیجانات او آنقدر واقعی است که اصلاً به نظر نمی‌آید از تکنیک‌های بازیگری استفاده می‌کند. گیش در نقش هتی در آغاز این صحنه چنین می‌گوید؛ «هیچ کس با وجود داشتن خاطرات خوبی که بتواند آنها را به یاد بیاورد تنها نیست.» و هنگام گفتن این جمله در چشمانش رضایت و ایمانی دیده می‌شود که وجه مشخصه اکثر بازی‌های گیش است.
 
گیش در طول عمرش و طی 75 سال خاطرات بسیاری دارد. او ویژگی به خصوصی داشت و می‌توانست در 19سالگی نقش یک آدم 90 ساله را بازی کند و در 90 سالگی، 19ساله باشد. چرا که او بازیگری فناناپذیر و جاودانه بود. اما متاسفانه او اغلب چیزها را غلط به خاطر می‌آورد و این به تدریج او را به وحشت می‌انداخت. چارلز آفرون که در کتاب بزرگ و باشکوهش «بازی ستارگان» در سال 1978 با چشم باز و بی‌طرف از سبک بازی گیش تقدیر کرده بود، بعدها در نوشتن بیوگرافی گیش در سال 1998 نسبت به او هواخواهی و علاقه کمتری نشان داد؛ البته در روش کلاسیک بیوگرافی نوشتن. یک نویسنده نباید شیفته سوژه اش باشد و این مساله در نوشتن بیوگرافی اهمیت بسیاری دارد. بخشی از این مساله به این دلیل بود که گیش در افسانه سازی‌هایش دروغ‌های ناگهانی و بی مقدمه‌یی می‌گفت مثل اینکه MGM آنها را مجبور کرده یک پایان خوش برای بهترین فیلم صامت او (باد، 1928) دوباره فیلمبرداری شود. البته چنین پایانی هرگز فیلمبرداری نشد. بنابراین از نظر آفرون قهرمان زن پاکدامن فیلم‌های گریفیث یک دروغگو است، اما بازیگری خودش یک دروغ است و گیش ذاتاً بازیگر بود. در سال‌های آخر استاد گیش- گریفیث- افسانه سازی‌های او را بر مبنای دلایل خوبی تکذیب کرد. گریفیث نژادپرست بود و این تعصب نژادپرستی در تمام فیلم‌هایش دیده می‌شد. او با سیاهپوستان، آلمانی‌ها یا آسیایی‌ها بدرفتاری می‌کرد. او عاشق دیدن صحنه‌هایی بود که در آن زنی شکننده و ظریف در فضایی بسته مورد تهدید و تهاجم و کتک خوردن به وسیله مردانی قوی قرار گرفته است. او در عنوان فیلم‌هایش به طرزی ریاکارانه عشق و محبت را تبلیغ و موعظه می‌کرد. اوج نفرتش را (در فیلم) نشان می‌داد. گریفیث از نظر زیبایی شناسی، الفبا و اصول فیلمسازی را ابداع کرد. روش تدوین گریفیث (برش‌های متقاطع) سبب آغاز یک نوع عملکرد بی ملاحظه و بی فکر در فیلمسازی شد و یک جور روند بدون تعلیق و خسته کننده‌یی ایجاد کرد که تا امروز هم ادامه دارد. گریفیث که خودش به عنوان یک بازیگر نادیده گرفته شده بود، این فرصت را برای لیلیان گیش فراهم کرد که ستاره دائمی ‌فیلم‌های او و مثل یک الهه (الهه شعر و موسیقی) باشد. گیش از اولین فیلمش در سال 1912 تا آخرین فیلم او (1987) هنرمندی ذاتی و قدرتمند بود. اما کتاب آفرون به شهرت و خوشنامی ‌او آسیب زد. در کتاب «بازی ستارگان» آفرون از استعداد بازیگری هنرمندانه گیش- که خیالات و آرزوهای شاعرانه او را برانگیخته می‌کرد- هیجان زده شده بود اما در بیوگرافی اخیری که درباره او نوشت، در مورد نحوه بازیگری گیش نکاتی جزیی وجود دارد و آفرون بیشتر سرگرم رسوا کردن و تخریب شخصیت او و ماجراهای زندگی واقعی گیش است. «ریچارد شیکل» در نوشتاری در باب کتاب آفرون در نیویورک تایمز گیش را با لقب‌های منفی بسیاری توصیف کرد. چیزهایی مثل افراطی، گیج و منگ، خسته کننده، به طرزی نومیدکننده از مدافتاده و کمی‌ عتیقه. او فکر می‌کرد فیلم «باد» تقریباً چرند است و در مورد گیش این طور ادامه می‌دهد که او از اساس فاقد قابلیت ستاره شدن و اصلی‌ترین مولفه آن جذابیت‌های زنانه است. کتاب آفرون و یادداشت‌های شیکل منفی‌تر از آن بود که پاسخ دلیرانه‌یی درباره گیش باشد و او (مثل فیلم‌ها) مجبور بود دوباره خودش را از چنگال آدم‌های پست نجات دهد. دوران کودکی گیش پر از سرما، گرسنگی، محرومیت و فقر مالی بود. مادرش او و دوروتی خواهرش را به عنوان دختربچه‌های بازیگر دوره گرد با خود به خیابان می‌برد اما آنها هرگز نمی‌توانستند به این فقر پایان دهند. گیش به یاد می‌آورد که آن زمان می‌خواست راهبه شود (او از جنبه‌های مختلف هنرمندی مذهبی به حساب می‌آمد و مثل درایر یا برسون همیشه در حال حرف زدن با خدا بود). سرانجام او و دوروتی برای دیدن «مری پیکفورد» دوست دیگرشان به بیوگراف استودیو رفتند. او بازیگر خردسالی بود که برای گریفیث کار می‌کرد. از این لحظه لیلیان وارد دنیای فیلمسازی شد. گریفیث عشق زندگی او و او عشق زندگی گریفیث بود و تمام عشق و علاقه آنها منحصر به کار فیلم بود. گیش در اولین فیلمش، دشمن پنهان به نظر راحت، رازآمیز و زیرک می‌آمد و چشمانی غمگین و بی تفاوت و دست‌های تاثیرگذاری مانند نوازنده‌های چنگ داشت. (انگشتان گیش در کمک به بیان او شگفت آور بودند) او و خواهرش در اتاقی حبس شده بودند و اسلحه‌یی از سوراخ در به سمت شان نشانه رفته بود.
 
سال بعد در فیلم قلب مادرانه (1912) گیش بهترین بازی خودش را به عنوان بازیگری کم سن و سال ارائه داد. گیش در نقش زنی شلخته با کلاهی نرم و مسخره در حالی که خیلی پیرتر از سن واقعی‌اش نشان می‌داد ظاهر شد (او در آن زمان 20ساله بود اما صورتش اغلب سن او را بیشتر نشان می‌داد). والتر میلر نقش شوهر او را بازی می‌کرد و مدام دست‌هایش را مثل بازیگران تئاتر تکان می‌داد. گیش در این فیلم احساساتش را با چشمانش نشان می‌دهد. او زن خانه نشینی است که از فضاهای تنگ و بسته می‌ترسد. او حالتی گیج و گنگ پیدا می‌کند و انگار در دریایی از هیجانات شناور است. گیش همیشه این جور لحظه‌ها واکنش‌های خلاف قاعده معمول از خود نشان می‌دهد، مثل لبخند کوچکی که از سر بیچارگی می‌زند. او در فیلم دیگرش The muske teers of pig alley (1915) یک بچه خیابانی خشن و مغرور است و مدام انگشتانش را به شکل چنگال خم می‌کند.
اما در فیلم The batt of elder Bush Gulch (1934) او برای اولین بار این شانس را پیدا می‌کند که نقش کسی را بازی کند که در حال دیوانه شدن است. گیش دست‌هایش را در هوا حرکت داده و گهواره یی خیالی را تاب می‌دهد. چشم‌هایش را به سرعت به اطراف می‌چرخاند و همه اینها را بسیار خوب انجام می‌دهد. او در این فیلم بهتر از آنچه تاکنون بوده، ظاهر می‌شود. بازی گیش به اندازه دوستش مری پیکفورد، تهاجمی ‌و پرخاشگرانه نیست، احساسات او صاف و زلالند و از یک نوع خلوص سرچشمه می‌گیرند. پس از این فیلم گیش خود را برای بازی در فیلم حماسی «تولد یک ملت» آماده می‌کند. این فیلم نقطه عطفی در تاریخ سینما محسوب می‌شود. اما این موقعیت برای گیش و بازی در این فیلم خیلی بهتر از گرتا گاربو است که در همان زمان دوره کاری خودش را با فیلم Trumph of the will (1934) شروع کرده بود. بازی گیش در تولد یک ملت سرشار از نوعی شرم زنانه و حسابگری غیرجذاب است که قطعاً از دید گریفیث پنهان نمانده است. او ضعف و خجالت خود را به طریقی استادانه نشان می‌دهد. گیش در یک صحنه از فیلم به یادماندنی است، وقتی برادرانش به جنگ می‌روند او در بدرقه آنها خود را شجاع نشان داده و حرکاتش جوری است که مثلاً تفنگی در دست دارد و به آنها می‌گوید؛ «به دشمن شلیک کنید و به خانه برگردید.» وقتی آنها می‌روند با دستش دهانش را می‌پوشاند و احساس ناامیدی می‌کند. در این صحنه او بازی قابل لمسی از خود ارائه می‌دهد. گیش پس از فیلم تولد یک ملت در فیلم تاثیرگذار «تعصب» (1916) بازی می‌کند؛ فیلمی ‌که درباره جنگ جهانی اول است. پس از آن گریفیث فیلم «قلب دنیا» (1918) را می‌سازد. گریفیث به رغم اینکه در عنوان فیلم صلح را تبلیغ می‌کند، با ساختن صحنه‌های شورانگیز جنگ، به نوعی دروغ می‌گوید. گیش در این فیلم وارد قلمرو مری پیکفورد می‌شود. او موهایی مجعد دارد و (مدام) صورت مادرش را غرق نیم دوجین بوسه می‌کند. گریفیث همیشه می‌خواست زنان فیلمش انرژی خود را با جست و خیزهای سنجاب وار در فیلم نشان دهند. گیش از این فرم بازی خسته شده بود و به گریفیث شکایت می‌کرد، اما در نهایت توضیحات ناکافی گریفیث را که می‌گفت می‌خواهد گیش با دیگر بازیگران متفاوت باشد، می‌پذیرفت. در فیلم قلب دنیا وقتی پدر گیش می‌میرد، گیش واکنش‌های غریبی از خود نشان می‌دهد؛ او به سمت آسمان جیغ می‌زند و ناگهان آرام می‌شود، سپس چشم‌هایش را به اطراف می‌چرخاند.
 
این حرکات اغراق آمیز بسیار سریع تغییر می‌کنند، وقتی گیش به خلوت خود می‌رود به شدت احساس فرسودگی می‌کند. او در حالی که دامن بلند نامزدی اش روی زمین کشیده می‌شود مثل مری تیرون در شهر نابود شده راه می‌رود غمری تیرون کاراکتر نمایش مشهوری است که معتاد به مرفین بود و حین راه رفتن ناگهان به جسد نامزدش می‌رسد. در کنار جسد می‌نشیند و سرش را روی آن می‌گذارد. گیش در این صحنه مهارت زیادی در بازی از خود نشان می‌دهد. گریفیث این صحنه را در لانگ شات گرفت تا امکان هر نوع احساسات گرایی افراطی از بین برود و این زوج خلوت خود را داشته باشند. در این فیلم صحنه یی وجود دارد که گیش به وسیله مردانی قوی هیکل شلاق زده می‌شود. سادیسم گریفیث در این صحنه‌ها خودش را نشان می‌دهد. وقتی لیلیان گیش پس از بازی در این صحنه به خانه برگشت، مادرش جای شلاق‌ها را در پشت دخترش دید اما لیلیان با خودش عهد کرده بود راجع به این موضوع چیزی نگوید. پس از آن گریفیث دو فیلم ملایم تر با حضور گیش ساخت؛ یکی فیلم A Romance of happy valley بود که گیش در آن نقش جنی فراموشکار را داشت و تلاش می‌کرد با بی‌هارون (شوهرش) خانه شان را ترک نکند و فیلم بعدی سوزی خوش قلب بود که او همین نقش را کامل تر بازی کرد. در این فیلم گیش وقتی نامزدش را با دیگری (بتینا) می‌بیند چشم‌هایش را می‌بندد، انگار وقتی چشم‌هایش را باز کند همه چیز عوض شده است و این حرکت غریبی در بازیگری است. در صحنه دیگر وقتی بتینا خواب است، گیش او را با حالتی شیطانی نگاه می‌کند و می‌خواهد با مشت به او بکوبد، اما یکباره احساسات او نرم می‌شود. این تصویر جذاب و قابل لمس بیان کننده عقیده یی مسیحی مبنی بر دوست داشتن دشمن است. این فیلم بهترین فیلم گیش به کارگردانی گریفیث است ولی اینکه چرا به صورت دی وی دی موجود نیست تبدیل به رازی شده است. هر چند سوزی خیلی شناخته شده نیست اما فیلم بعدی گریفیث «شکوفه‌های پژمرده» (1919) به اندازه «تولد یک ملت» مشهور است. گریفیث در این فیلم گیش را به صورت دختر کوچکی که مدام به وسیله پدر بوکسورش کتک می‌خورد، تجسم می‌کند (بتلینگ بارونز که دونالد گریس نقش اش را بازی می‌کند). این فیلم لبریز از لحظه برجسته در بازیگری گیش است مثل تلاش رقت انگیزی که برای خندیدن می‌کند (با دست گوشه لب‌هایش را بالا می‌دهد که به نظر خنده بیاید) یا صحنه یی که گیش به طور کابوس وار دور کمد در اتاق خواب می‌چرخد در حالی که پدرش می‌خواهد در را بشکند تا وارد اتاق شود. گیش قادر بود به روش‌های مختلفی بروز ترس در چشمان و گشاد کردن چشم را نشان دهد و جوری این صحنه را بازی می‌کند که انگار التماس کودکان مورد سوء استفاده در دنیا را نشان می‌دهد. از نظر بازیگری دقت موجود در این صحنه به شدت شبیه «بازجوی بزرگ» در فیلم «برادران کارامازوف» است. گیش در سال 1919 در فیلم Greatest Question (بزرگ ترین سوال) بازی کرد و پس از آن در سال 1920 در راهی به سوی شرق ایفای نقش کرد. این فیلم دو صحنه مشهور دارد؛ اول مرگ فرزندش و بعدی سکانس معروف طولانی است که گیش در یخ‌ها گیر می‌کند. در اولی واکنش گیش به صورت جیغی بی صدا است و در سکانس یخ‌ها او سرسپردگی بیش از حد مازوخیستی خود را به هنر نشان می‌دهد. در انتها وقتی یخ و برف صورت گیش را پوشانده است گریفیث به صورت کلوزآپ (نمای بسته) از او تصویر گرفته است و صورت گیش که ترکیبی از پیرزن و دختر جوان است در کادر دیده می‌شود. فیلم آخر او با گریفیث فیلم «یتیمان توفان» (1922) بود که گیش و خواهرش دوروتی را به دوران انقلاب فرانسه می‌برد. در طول سال‌ها من تلاش کردم بفهمم نویسندگان قدیمی ‌چه چیزی در آثار دی دبلیو گریفیث دیده بودند. بعضی از بهترین منتقدان از «جیمز آگی» تا «پائولین کال» با احساسات فراوانی فیلم‌های او را می‌ستودند. در اکثر این نقدها، تلاش ثابتی برای پرهیز از دیده شدن آنچه به صورت واقعی روی صحنه وجود داشت، دیده می‌شد و اغلب روی ایده گریفیث که گیش تبلور آن بود تمرکز می‌کردند. حتی امروزه تکنیک‌های گریفیث کاملاً استاندارد است و نقطه دید او را نشان می‌دهد و البته این به معنای تقدیس او نیست. او ذهنی قدیمی‌ داشت و آرامش طلبی اش در تناقض با نفرت و ترس او از دیگران و ترسیم صحنه‌هایی بود که احساس مورمور در بدن ایجاد می‌کرد. فیلم بعدی گیش با نام Remola(1924) هر چند کمی ‌ضعیف تر از رمان جرج الیوت (که فیلم از روی آن نوشته شده است) است اما فیلمی‌دلپذیر است.
 
گیش سه فیلم بزرگ زندگی خود را با کمپانی MGM کار کرد؛ فیلم‌های La boheme (1925)، داغ ننگ و باد. در فیلم La boheme به کارگردانی کینگ ویدور زیبایی اثیری گیش بیشتر از همیشه به چشم می‌آید. او در نقش می‌می ‌در یک بنگاه رهنی کار می‌کند و دختری مغرور و مشکل پسند است. صحنه مرگ گیش در این فیلم بسیار واقعی از کار درآمده است و شباهت زیادی به فیلم‌های ترسناک دارد. گیش چندین روز بی آب و غذا مانده و دهانش را با پارچه نخی کتان پر کرده اند، چشم‌هایش سیاه و فرورفته و تلاش او برای زنده ماندن از حرکات صورتش پیدا است. او شروع به تکان‌های شدید می‌کند تا بی حال می‌افتد. این صحنه به اندازه سکانس مرگ گیش در فیلم شکوفه‌های پژمرده تاثیرگذار است اما این فیلم بهتری است. در فیلم داغ ننگ کارگردان سوئدی ویکتور شستروم سبب می‌شود گیش اوج هنر بازیگری خود را به نمایش بگذارد. این فیلم اقتباس کوتاه شده یی از رمان ‌هاثورن است که ویژگی‌ها و قابلیت‌های منحصر به فرد خودش را دارد. در داغ ننگ آن خجالت مصنوعی گیش که گریفیث را عصبانی می‌کرد جای خود را به یک جور اصالت و جذابیت دوبعدی زنانه داده است. گیش با طنازی در نقش هستر پرینه به چشم می‌آید. کارگردان روی بهترین ویژگی‌های گیش تاکید می‌کند؛ ویژگی‌هایی مثل قدبلندی و باشکوه بودن او و موهای بلندی که تا کمرش می‌رسد و وقتی او به پرنده دست آموزش نگاه می‌کند موهای او به اطراف پخش می‌شود و این یک نشانه تصویری است که شور و عشق به زندگی را در وجود او تداعی می‌کند و البته این چیزی نیست که در یک دهکده متعصبان مذهب پروتستان قابل تحمل باشد. او را برای تنبیه به خاطر رفتارهای شاد و زنده دلانه در روزهای سبت (شنبه و یکشنبه) در یک انبار زندانی می‌کنند و...
 
فیلم بعدی تحلیلی بی پروایانه از خودپرستی ذاتی گیش و بی رحمی‌ طبیعت مادرانه او را به نمایش می‌گذارد. این فیلم شبیه فیلم پرندگان هیچکاک است. گیش در این فیلم نقش زنی را بازی می‌کند که به ازدواج اجباری با مردی خوش تیپ به نام شای (با بازی لارنس‌ هانسون) تن می‌دهد. این فیلم اوج هنر گیش در دوره صامت سینما است. فیلم‌های صامت قالب خاصی می‌طلبد و گیش این را می‌داند و بنای هنر بازیگری را در قرن 20 پایه گذاری می‌کند. او بازی روی صحنه را ادامه داد و وارد تلویزیون شد و با شهرت بسیار نمایش Trip to Bountiful (1953) را در نقش «کری واتز» بازی کرد. کری واتز پیرزن غمگینی بود که می‌خواست پیش از مرگ، زادگاهش را ببیند. آخرین فیلم بزرگ و مهمی‌که گیش در آن بازی داشت فیلم شب شکارچی، شاهکار اسرارآمیزی به کارگردانی چارلز لافتون بود. او در نقش راشل کوپر زن پیری ظاهر شد که دو بچه را سرپرستی می‌کرد و در مقابل موعظه‌های شیطانی رابرت میچم حافظ آنها بود. گیش در این فیلم بدون هیچ تلاشی به سرشت انسانی تجسم می‌بخشید. گیش هرگز ازدواج نکرد و چیز زیادی از زندگی واقعی او نمی‌دانیم. تنها در اتوبیوگرافی او آمده است که او با گریفیث روابطی دوستانه و کاری داشت. گیش می‌گوید؛ «زن‌ها برای رفتار بی قاعده و غیراخلاقی ساخته نشده اند و اگر تو رفتاری بی قاعده داشته باشی، به زودی به سرنوشت بدی دچار خواهی شد.»
هنر گیش با ایفای بعضی از نقش‌های آخرش آسیب دید مثل بازی در فیلم The cobweb به کارگردانی وینسنت مینلی که در یک آسایشگاه مسلولین می‌گذشت.
و همچنین فیلم دیگری به نام «آزادی شیرین» (1986) که گیش در آن نقشی کمدی داشت. پس از این دو، گیش در فیلم «نابخشوده» (1960) به کارگردانی جان هیوستون بازی کرد که هیوستون از او در نقش زنی لرزان و اهانت دیده استفاده کرد. در سال 1978 وقتی رابرت آلتمن شروع به ساخت فیلم «نامزدی» کرد گیش زنی پیر و خسته از زندگی بود و وقتی قرار شد در فیلم بازی کند خدا را شکر کرد که در تمام مراحل زندگی اش به او کمک کرده است.
 
او در 94 سالگی آخرین نقش زندگی اش را در فیلم وال‌های ماه آگوست در سال 1987 بازی کرد. نقشی آرام و بی اتفاق که در آن با بت دیویس همبازی شده بود و کار طاقت فرسایی در دوره پیری بود. بازی گیش نشان می‌داد او زمان چندانی ندارد. در بهترین صحنه فیلم او جرعه یی از یک نوشیدنی می‌خورد و با خاطرات مرگ شوهرش وداع می‌کند و چشمانش مثل همیشه تمام احساسش را منعکس می‌کنند. او در فیلم‌هایش خود را از گریفیث جدا کرد اما در زندگی واقعی متاسفانه هرگز این طور نبود و تا پایان عمر از هواداران گریفیث بود. او برای گیش خدای روی زمین بود. اتوبیوگرافی گیش با نام «فیلم‌ها، آقای گریفیث و من» به قدر کافی می‌تواند ما را متقاعد کند که گریفیث موجودی دوست داشتنی و باروح بود هر چند مرد گمراهی بود. گیش در نوشتن از مرگ گریفیث او را با مسیح و گاندی مقایسه می‌کند. چیزهایی که گیش از گریفیث به یاد می‌آورد گاه آزاردهنده است مثل پیشنهاد گریفیث که به او می‌گوید او باید به حیوانات نگاه کند و از آنها یاد بگیرد حرکات بدنش در بازیگری چگونه باشد. گریفیث به او می‌گفت؛ به آن سگ نگاه کن، بالا و پایین می‌پرد و برای صاحبش پارس می‌کند. کاش بازیگران من می‌توانستند آنقدر بیان رسایی داشته باشند، این گفته‌ها تاثیر بدی روی کار کردن گیش و گریفیث گذاشت. بعدها مجموعه یی از عکس‌های آنها در کتابی دیده شد که در آنها گیش عاشقانه به لنز دوربین گریفیث خیره شده بود.
 
گردآوری: گوره فرهنگ و هنر سیمرغ




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 26 آبان 1388
محمود زمانی
مریلا زارعی در مسیر سخت و متفاوت ماندگاری



مریلا زارعی در مسیر سخت و متفاوت ماندگاری

در سینما برای بازیگران زن این صبوری همراه با گذر عمر است. این که شما دو سال از سینما دور باشی، نوع نقش‌هایت عوض می‌شود و نقش‌هایی به تو می‌رسد که...
 
 از اشتباهاتم نمی‌ترسم

«چند ماه از دوران «درباره الی» گذشته و من در این مدت کار دیگری انجام نداده ام. به شکل آگاهانه‌ای نمی‌خواهم کار کنم و در این مدت هم تمام لحظات کار را با خود مرور می‌کنم و لذت می‌برم.» بهترین جمله ای که مریلا زارعی درباره فیلم «درباره الی» می‌گوید، همین است. همین که کار با فرهادی و گروه حرفه ای اش، تمام لذت ناب بازیگری را به او رسانده و شبیه یک رویای دوست داشتنی غرق لذتش کرده. مریلا به جز این، حرف تازه ای درباره فیلم نمی‌زند. اما در تمام مدتی که تلاش می‌کند تا اطلاعات تازه ای از فیلم ندهد. برق چشمانش از بین نمی‌رود. او بیشتر از هر کسی منتظر دیدن آخرین کار خود و فرهادی است. تجربه کار با فرهادی در سریال «داستان یک شهر» به او ثابت کرده که انتخابش برای قرار گرفتن در کنار ستارگان نسل جدید سینما، انتخاب اشتباهی نبوده و منتظر است تا نتیجه خوب این کار را روی پرده سینما ببیند و از بازی مریلا در سریال فرهادی تا بازی او در فیلم فرهادی، سال‌ها ی زیادی می‌گذرد. سال‌هایی که یک کارگردان تلویزیونی به مقام کارگردانی سینمایی و صاحب سبک رسید و بازیگری که با تجربه مسیری متفاوت. جایگاهش را در سینما اثبات کرد. اما مریلا زارعی که پیش روی ما نشسته. با همه هیجان همان دختر چند سال پیش حرف می‌زند و با همان شور و شوق منتظر حرکت در مسیری است که حرف‌های خوب به سینما را به او یاد می‌دهد و به تجربیاتش اضافه می‌کند. بازیگر پیش روی ما برای رسیدن به انتهای مسیر بازیگری از هیچ نمی‌ترسد و آماده مبارزه است.
 این هیجان و علاقه را در پشت صحنه همه فیلم‌ها دارید، یا فقط در فیلم «درباره الی» این اتفاق افتاد؟
من درباره همه کارهایم همین طور هستم. اتفاقا ً آقای فرهادی این سؤال را پرسیدند که با این دقت، چطور در فیلم‌هایی بازی می‌کنی که نیازی به دقت و وسواس ندارد. من به ایشان جواب دادم که من دقیقا ً همان آدمی‌ هستم که شما در آن فیلم‌ها می‌بینید و هیچ فرقی با این جا ندارم. مگر در سال چند فیلم با تمام معیارهای درست و حرفه ای در سینمای ما ساخته می‌شود. از میان این فیلم‌ها، چند تا از آن‌ها به من پیشنهاد داده می‌شود؟ اصلا ً اگر پیشنهاد شود، چقدر برنامه زمانی من با آن یکی است؟ در نتیجه امکان حضور در فیلم‌های خوب برای من احتمال کمی‌ دارد. من به عنوان بازیگر موظف هستم در همین روال و روند کار کنم، در غیر این صورت از سینما حذف می‌شوم. اما به این هم معتقد هستم که بازی در این فیلم‌ها شبیه گوش کردن به یک موسیقی ناکوک می‌ماند. به همان اندازه که گوش دادن به این نوع موسیقی باعث تغییر سطح سلیقه ما می‌شود، تکرار بازی در این فیلم‌ها هم باعث می‌شود تا برای آن نوع بازی تربیت شویم. نگاه و حس وحال‌مان عوض می‌شود. من با این نوع بازیگری که به شکل شغل ثابت و منبع درآمد است، اعتقاد ندارم.
 اما در کارنامه کاری شما به همان اندازه ای که کار خوب هست، فیلم‌های سینمای تجاری هم وجود دارد؟
به هیچ عنوان بازی در این فیلم را منع نمی‌کنم، چون نیاز سینما است. اما تکرار بازی در این فیلم‌ها باعث می‌شود تا برای بازی در همین فیلم‌ها تربیت شوم. اما فیلمی ‌نظیر «درباره الی» در کنار یک گروه خوب و حرفه ای با کارگردان خوب، شبیه یک بدنسازی است. در این فیلم من به شخصه آن بخشی از بازیگری ام را که دوست دارم و دلم برایش تنگ می‌شود دوباره زنده کردم. حالا ممکن است که شما فیلم را ببینید و بگویید نه یا بگویید بله. من از این کار لذت بردم و از آن برای بالا بردن تجربه و دانشم استفاده می‌کنم.
 پس این تصمیم آگاهانه برای کار نکردن از همین بدنسازی به موقع و مناسب می‌آید؟
دقیقا ً. مثل این است که یک غذای خوشمزه بخوری و غذاهای بعدی برایت مزه ویژه ای نداشته باشد. آن وقت برای این که مزه آن غذا باقی بماند تا جایی که بتوانی غذای دیگری نمی‌خوری و مواظب هستی که با یک طعم معمولی این مزه را خراب نکنی.

 آن وقت با گرسنگی چه می‌کنید؟

این طور هم نیست که گرسنه بمانم، آخر امسال خیلی هم کم کار نبوده ام. چهار فیلم بازی کرده ام که دو تا از آن فیلم‌های «دعوت» و «درباره الی» در بخش سینمای اجتماعی بود و دو تا دیگر فیلم‌های «یک اشتباه کوچولو» و «خروس جنگی» در بخش سینمای تجاری. به شخصه دوست داشتم که فقط همین یک فیلم را بازی می‌کردم اما متأسفانه شرایط سینما باعث می‌شود تا گاهی اوقات کارهای‌مان انبار شود و ناگهان همه با هم اکران شود. من سعی کردم که جلوی این اتفاق را بگیرم و کارهای اکرانم بیشتر از این حدی که هست نشود یا اینکه کارهای متفاوتی باشند و نقش‌هایم با هم فرق داشته باشد.

 پس آن نقطه تعادل را بین این دو سینما پیدا کردید. با این شرایط با آن ذهن پر از سؤال چه می‌کنید؟

من نمی‌توانم درباره این که به تعادل رسیده ام یا نه، نظر بدهم. این را شما باید به ما بگویید چون شما از بیرون شاهد حرکت سینما هستید و این مسیر را بهتر می‌بینید. اما من بازیگر، گاهی در یک شرایط ناخواسته تصمیم می‌گیرم که حرکتی را انجام دهم. من در لحظه بر اساس شرایطی که دارم؛ این که کجا هستم و چه کاری به نفع و صلاح بازیگریم است، تصمیم می‌گیرم.

 در این تصمیم گیری‌ها به چه نکته ای بیشتر از بقیه دقت می‌کنید؟

به ماندگاری و سالم ماندن. به همین دلیل است که گاهی اوقات صلاح می‌بینم کاری را انجام دهم و گاهی اوقات هم شش ماه بازی نکنم. یک جورایی شبیه این است که خودم به خودم استراحت می‌دهم، با این که خودم خودم را تنبیه می‌کنم، یا تشویق. ما در حرفه مان ناگریزیم که یک جور سلیقه هنری داشته باشیم تا در این آشفته بازار سینما ماندگار شویم و از لحاظ بازی کار قابل قبولی را انجام دهیم. این هم زمانی اتفاق می‌افتد که بازیگر تمام وجودش را صرف کار کند و البته آن کار هم این ظرفیت را داشته باشد.

 با توجه به این‌ها انتخاب یک نقش خوب در کاری خوب کار خیلی سختی نیست؟

بله، متأسفانه خیلی از کارها این گنجایش را ندارند و من مجبورم  از همین فرصت‌هایی که هست استفاده کنم و نمی‌توانم که منتظر فرصت‌های بعدی بنشینم. در نتیجه یک زمانی تشخیص می‌دهم که حتما ً باید یک کار تجاری انجام دهم و سعی می‌کنم که با یک معیار متوسط و گاهی اوقات هم خوب (چون یک کار تجاری می‌تواند کار خوبی باشد) یک انتخاب درست انجام دهم. اتفاقا ً در این نوع کار هم تمام انرژی ام را می‌گذارم اما متر و معیارش چیز دیگری است. 

 این تضادها در موقعیت حرفه ای اذیت‌تان نمی‌کند؟

خیلی زیاد. چون آن مریلای مشتاق و نادان که هزار علامت سؤال در ذهنش دارد به واقعیت من نزدیک‌تر است. بازی در فیلمی‌ مثل فیلم آقای فرهادی شبیه رفتن به دانشگاه است. چون تو از تمام آدم‌های اطرافت یک چیزی یاد می‌گیری. چنین اتفاقی در سینما کم پیش می‌آید و برای من شانس بزرگی بود. حالا این که من با چه نمره‌ای این درس را پاس می‌کنم بعد از اکران فیلم مشخص می‌شود. اما من کلاس را دوست داشتم، همکلاسی‌هایم، استادم و همه چیزهایی که از آن یاد گرفتم.

 حالا این شاگرد خوب، نمره خوبی هم می‌گیرد؟

اصلا ً درباره نمره صحبت نمی‌کنم. من زمان دانشجویی ام هم به نمره درس‌هایی که دوست‌شان داشتم، فکر نمی‌کردم. خیلی دوست دارم که نمره خوبی بگیرم اما به آن فکر نمی‌کنم. چون تمام کلاس حاضر بودم و به درس گوش دادم. امیدوارم که نمره خوبی بگیرم، اما بین این که بیست بگیرم یا ده، این دیگر دست من نیست.

 برای این شاگرد خوب که با حسش سر کلاس می‌نشیند، چقدر امکان اشتباه وجود دارد؟

زیاد، اما من از اشتباهاتم نمی‌ترسم. همیشه سعی می‌کنم که از آنها درس بگیرم. من همیشه با حسم تصمیم می‌گیرم، اما همان حس هم ناشی از عقل و منطق و حساب دو دو تا چهارتا است. ولی بخشی که به تو این را القا می‌کند که من خیلی حسی تصمیم می‌گیرم، بخشی است که شرایط ایجاد می‌کند. من نمی‌توانم توضیح بدهم که زمانی که فلان فیلم را بازی کرده ام، بین چه فیلم‌هایی این فیلم را انتخاب کرده ام. چون نه یادم می‌ماند و نه درست است که این مطلب را بگویم. در کار ما اتفاقات زیادی تأثیر گذار است، حس و حال خودمان، شانس‌هایی که ممکن است به دست بیاوریم یا از دست بدهیم. من در این شرایط به تقدیر خیلی اعتقاد دارم. یعنی وقتی اتفاقی برایم می‌افتد، مطمئنم که بهترین اتفاق بوده، حتی اگر از بیرون بدترین اتفاق به نظر بیاید. همیشه با خودم فکر می‌کنم؛ شاید من نیاز دارم که از این اشتباهات درس بگیرم؛ شاید نیاز دارم که تنبیه شوم، شاید نیاز دارم که مردم بگویند چرا این فیلم را انتخاب کردی و ... وقتی تقدیر برایم تصمیم می‌گیرد، تسلیم می‌شوم و تلاش می‌کنم تا اشتباهاتم را جبران کنم.

 فکر نمی‌کنید این تن دادن به تقدیر خطر سقوط را بیشتر می‌کند؟

دقیقا ً. برای همین در زمان بازی در یک فیلم، همیشه فکر می‌کنم که این آخرین کاری است که انجام می‌دهم. همیشه در این سؤال را از خودم می‌پرسم که آیا این کار ادامه دارد؟ کار بعدی چه خواهد بود؟ آیا باز هم کار می‌کنم؟ و ... این استرس همیشه با من است.

 این طور که به جایی نمی‌رسید، راه حلی برایش پیدا نکردید؟

چرا، همیشه به مسیری که آمده ام، نگاه می‌کنم. تمام بازیگرانی که در سینمای ایران هستند یک مسیر مشخص کاری دارند که با یکدیگر نقاط مشترک دارند و ماحصلش فرق می‌کند. اما مسیری که من آمده ام با مسیر تمام بازیگران فرق دارد و هیچ نقطه مشترکی با آن‌ها ندارد. معتقدم که هر اتفاقی که باید برای من بیافتد، می‌افتد. اما این ایدئولوژی باید پایدار بماند. یعنی این که من در پایان مسیرم باید بتوانم بگویم، با همین مسیر متفاوت هم می‌شود به آن نقطه ای که می‌خواهیم برسیم. من مجبورم که در این راه خودم را نگاه دارم و این را حفظ کنم.

 چطور این کار را انجام می‌دهید؟

آن بخش مادی حرفه ام را برای خودم پررنگ نمی‌کنم و این باعث می‌شود تا برای انجام هر کاری وسوسه نشوم. 

 اما آخرش ممکن است که پشیمان شوید و فکر کنید که باید همان راهی را می‌رفتید که بقیه رفتند؟

نمی‌دانم، شاید در انتهای مسیر به کسی توصیه کنم که کاری را که من کرده ام انجام ندهد. اما بگذارید یک نفر این مسیر را برود. البته من بازیگر گزیده کاری نیستم، اما استدلالم در انتخاب‌هایم متفاوت است.

 پس زندگی تان چه می‌شود، چه نتیجه ای از آن می‌گیرید؟

من به عنوان کسی که هم تئاتر را تجربه کرده، هم تلویزیون و سینما در ژانرهای مختلف، دلم می‌خواهد این تجربیات به جایی برسد که دو نفر از آن درس بگیرند و به بن بست نرسد. دنیای بازیگری پر از فراز و فرود است، گاهی اوقات باید آن فرودها را تجربه کنی تا لذت صعود را بچشی. باید یک بار بیفتی تا دفعه بعد با آگاهی و دانش بیشتری بلند شوی. باید بدانی که بعد از یک سقوط چطور بلند شد. من از این افتادن‌ها بدم نمی‌آید. حتی اگر در این روال کاری دچار اشتباهی شوم و سقوط کنم، این برایم جذاب تر از بالا رفتن مدام است.

 چه جالب ...

آخر آن بالا ترسناک‌تر است. من ترجیح می‌دهم که پله پله بالا بروم تا اگر بادی وزید از پله 100 به صفر سقوط  نکنم. ترجیح می‌دهم طوری بالا بروم که اگر سقوط کردم از پله 10 به 9 بیفتم. برای همین وقتی به اشتباهات گذشته ام فکر می‌کنم، می‌بینم که آن‌ها باعث شده تا الأن درست تر قدم بردارم.

 اما واقعیت زندگی، رسیدن به هدف و پیروزی در مسیر است؟

دلم می‌خواهد، طوری این مسیر را بروم که در نهایت جای پایم محکم باشد و با هر نسیمی ‌سقوط نکنم. ضمن این که آن بالا خیلی ترسناک است. درست است که قله ای در بازیگری وجود ندارد اما آن آخرین نقطه هم جای حساس و خطرناکی است. چون دیگر پله ای وجود ندارد که برای رسیدن به آن تلاش کنی و ممکن است که به بن بست برسی با عقب گرد کنی، به همین دلیل ترجیح می‌دهم که صبور باشم.
 اما با توجه به شرایط سینمای ایران این صبر برای زنان بازیگر یعنی پیر شدن و از دست دادن فرصت‌های مناسب بازیگری؟
دقیقا ً. در سینما برای بازیگران زن این صبوری همراه با گذر عمر است. این که شما دو سال از سینما دور باشی، نوع نقش‌هایت عوض می‌شود و نقش‌هایی به تو می‌رسد که شاید آن‌ها را دوست نداشته باشی. این کناره گیری ممکن است باعث شود در بازگشت مردم تو را نخواهند.

 از این ماجرا نمی‌ترسید؟

چرا، اما تکیه ام به قدرتی است که محاسبه ندارد. اگر آن تکیه گاه نبود، همان که همیشه خودم را به او می‌سپارم، این اتفاقات برای من نمی‌افتاد. من به این حس از قلبم که از درونم می‌آید، خیلی اعتقاد دارم. برای همین حتی زمانی که اشتباه می‌کنم، پای آن می‌ایستم. یک جایی با شما هم صدا می‌شوم و می‌گویم که اشتباه کرده ام. اما دلیل بر این نمی‌شود که انرژی کمی‌در کارم گذاشته ام، من همیشه با تمام وجودم سر کار حاضر می‌شوم.

 پس نقش عقل و منطق کجاست؟ راه شما در این سال‌ها آن قدر مشخص است که نمی‌شود حس‌های لحظه ای را در مورد آن قبول کرد؟

عقل و منطق هم جای خود را دارد. می‌دانید، این مثل زندگی می‌ماند. مثلا ً در زندگی با مشکل برخورد کردی و دنبال دلیلش گشتی. مثلا ً گاهی اوقات احساس می‌کنم که در کارم دچار روزمره گی شده ام و سعی کرده ام تا درستش کنم. یا مثلا ً آن عشقی را که چهار سال پیش برای بازی در یک فیلم داشتم حالا ندارم، آن را هم درست کردم. در این جور مواقع فکر می‌کنم چه چیزی در من تغییر کرده تا درستش کنم و به جواب برسم.

 شکست را پل پیروزی کردید؟

دقیقا ً. مثلا ً وقتی از پله دوم به پله اول سقوط کردم، به دلیلش خیلی فکر کردم، خیلی راحت آن را قبول نکردم. هیچ وقت نگفتم: «حالا که سقوط کردم، اصلا ً بگذار بیفتم». یا در شرایطی دیگر با خودم فکر کردم که اصلا ً همین پله اول باید بایستم تا جایم محکم شود. گاهی هم نه؛ نشستم به دلیل اصلی سقوط فکر کردم تا زوائد و حواشی را پاک کنم.

 آخرین بار کی این اتفاق برایتان افتاد؟

فیلم «دعوت» نشانه بارز همین اتفاق است. من قبل از این فیلم برای شش ماه کاری انجام ندادم و در این مدت سعی کردم که روی خودم کار کنم، فکر کنم و بازی‌هایم را دوباره ببینم. یک کار تحقیقاتی روی خودم انجام دادم تا ببینم که چه شد الأن این جا ایستادم. از خدا هم کمک خواستم تا نتیجه این ماجرا و این نقد از خودم را ببینم.

 نتیجه هم گرفتید؟

بله، یک جور آزادگی به من داد که خیلی خوب بود. از آن هم عین یک کودک صادقانه کارم را شروع کردم و فیلم «یک اشتباه کوچولو» را بازی کردم و بعد ماجرای فیلم «دعوت» پیش آمد که خیلی برایم لذت بخش بود. من در این فیلم برای اولین بار لذت تحسین همزمان تماشاگر و منتقد را چشیده ام. روحیه و حس و حالم در زمان کار خیلی خوب و بد. صادقانه رفتم تا کار خوبی انجام دهم، انگار می‌خواستم که حاصل کار این شش ماه را ببینم.

 چند پله از آن پله ای که سقوط کردید، بالاتر رفتید؟

نمی‌توانم خودم را مورد قضاوت قرار دهم. نمی‌توانم بگویم که یک پله بالا رفتم یا پایین. اما همین که حس و حالم خوب بود و همه از نتیجه کار راضی بودند، برایم کافی بود. خدا را شکر که آن عشق و صداقت جواب داد. شاید این اقبال عمومی ‌یک بار در فیلم «دو زن» برای من پیش آمد. هم مردم و هم منتقدین بازی مرا دوست داشتند و هم فیلم را.
اما به لحاظ بازیگری این اتفاق در فیلم «سربازهای جمعه» برای من پیش آمده بود.

 پس شماره پله را هنوز نمی‌دانید؟

الأن روی هیچ پله ای نیستم ... از آن حرف‌های کلیشه ای زدم؟ (می‌خندد) نمی‌خواهم کلیشه ای حرف بزنم اما من برای کارم خیلی زحمت کشیدم و انرژی زیادی گذاشتم. هیچ وقت هم پشیمان نمی‌شوم، شاید 13 سال است که کار می‌کنم و این مدت هر حرکتی انجام دادم تا کارم سالم باشد. برای سالم ماندن تمام تلاشم را انجام دادم. به هر نیرویی متوصل شدم. هیچ برنامه، مقاله، کتاب یا فیلمی ‌را که به بهتر شدن من کمک می‌کرد از دست ندادم. اما اگر بخواهم انتظار داشته باشم با تمام این تلاش‌ها که حتی وارد زندگی خصوصی من شده، وارد مرحله‌ای شده باشم، خیلی اشتباه کردم. چون هنوز در مرحله‌ای نیستم که کنار بازیگران قدیمی‌ و خوب سینمای ایران باشم. ما هنوز هم که هنوز است مشابه بازی آن بازیگران را نمی‌بینیم، برای همین است که می‌گویم؛ هنوز روی هیچ پله‌ای نایستاده‌ام. اگر پله ای باشد، آن بازیگران روی آن ایستاده‌اند. آن‌ها سختی کشیده اند که ما هیچ وقت نکشیدیم. من هر وقت بتوانم 4 یا 5 فیلم خوب پشت سر هم بازی کنم، احساس می‌کنم که تازه روی اولین پله ایستاده ام. 

 یک جورایی شکسته نفسی می‌کنید؟

نمی‌دانم این درست است یا اشتباه اما من به بازیگری خیلی با تقدس نگاه می‌کنم. می‌دانم که این نگاه الأن دیگر مد نیست و تقدس بازیگری در میان بازیگران نسل من دیگر کمرنگ تر شده، اما من سعی می‌کنم که این طور نگاه کنم. تا زمانی که این نگاه وجود نداشته باشد، ماندگاری هم در کار نیست. این را از بزرگترهایم یاد گرفته ام.
 شاید به همین دلیل است که در میان ستارگان زن نسل گذشته که با آن‌ها وارد سینما شدید و ستارگان نسل جدید، هنوز هم یک استثنا هستید و فارغ از مسائل و مشکلات سینما راه تان را ادامه می‌دهید؟
نه، به نظرم این‌ها کار خداست. ببین من دلم می‌خواهد این اتفاق بیفتد اما نمی‌دانم که به چه دلیلی این اتفاق افتاده. من این کارها را انجام داده ام، اما نمی‌دانم این اتفاق به خاطر این کارها افتاده یا خواسته ای که ماورای این اتفاق‌هاست. این خواست آن نیرویی است که می‌خواهد تلاش من را بدون پاداش نگذارد.
 اما خود تو هم در این اتفاق نقش مهمی‌ داری، خیلی‌ها همزمان با تو وارد سینما شدند. اما موفقیت تو را ندارند؟
اما مسیری که آمده ام، ویژه و خاص بوده. ملاک همه چیز در سینما متفاوت است اما من در همین سینما کار خودم را انجام داده ام. گاهی اوقات احساس می‌کنم که برای بازی من در یک فیلم چرا آن قدر اصرار وجود دارد؟ در این جور مواقع فقط به یک نتیجه می‌رسم؛ تا زمانی که آن قدرت لایزال نخواهد هیچ اصراری برای حضور من وجود نخواهد داشت و زنگی برایم به صدا نمی‌آمد.

 این حرف‌ها کمی ‌کلیشه ای نیست؟
شعار هم که باشد، برای من مهم نیست. من از این حس در زندگی ام استفاده می‌کنم و باید خمس و زکات یا مالیاتش را با گفتن این حرف‌ها بپردازم. زمانی که به من پیشنهاد بازی در فیلم «سربازهای جمعه» شد، تمام سینما من را از بازی در این فیلم منع کردند. همه می‌گفتند که نقش کوتاه در یک فیلم بلند زندگی حرفه ای‌ات را نابود می‌کند اما همین حس ناگهان به سراغ من آمد و من تصمیم گرفتم که بازی کنم. با خودم گفتم که اگر قرار است، نابود شوم بهتر است که در فیلم یک کارگردان مولف و بزرگ نابود شوم. اما یادم نمی‌رود روز اولی که سر صحنه رفتم، فقط از خدا خواستم که به من کمک کند و برایم معجزه بیاورد. حالا چه کسی می‌تواند ثابت کند که من صاحب آن اتفاق هستم؟ من خودم مطمئنم که صاحب آن بازی نیستم. آن بازی دیگر تکرار نمی‌شود، خودم هم نمی‌توانم تکرارش کنم. هنوز هم که هنوز است وقتی این فیلم را می‌بینم، تحت تأثیر قرار می‌گیرم.

 این معجزه را برای بازی در فیلم «درباره الی» هم در خواست کردید؟

بله و اتفاقات جالبی هم برایم افتاد. در این دو ماه که برای فیلمبرداری فیلم به شمال رفته بودیم، من هر روز صبح به پدرم زنگ می‌زدم و از او می‌خواستم که برای من دعا کند، من هر روز این انرژی را از پدرم می‌گرفتم. بعد از اتمام کار هم با «خسته نباشید » مادرم دوباره انرژی دوباره می‌گرفتم. من نیازمند به امواج مثبت آدم‌هایی هستم که دوست شان دارم و در این فیلم به خصوص این اتفاق برای من افتاد. حالا معجزه ای که امیدوارم اتفاق بیفتد این است که همه آن لذتی را که از فیلم فرهادی توقع داریم ببریم. 
 
منبع: ماهنامه نسیم هراز/ شماره 37




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 26 آبان 1388
محمود زمانی
پركارترین بازیگر زن ایران: ۲۵فیلم در ۵ سال



الناز شاکردوست

برای درك بهتر «پركار بودن» این بازیگر، می‌توانید به فهرست بازیگران فیلم‌های در حال نمایش توجه كنید. در سه فیلم یعنی «دلخون» ساخته محمدرضا رحمانی، «كیش و مات» ساخته جمشید حیدری و...
 
نگاهی به كارنامه بازیگری الناز شاكردوست
شاخص ترین ویژگی «الناز شاكردوست»  پركاربودنش است. آمار و ارقام مربوط به فیلم‌هایی كه از سال ۸۴ تا الان بازی كرده، حیرت‌آور است یعنی ۲۵ فیلم در ۵ سال. او به طور متوسط از آغاز دوران بازیگری‌اش، سالانه پیشنهاد حضور در پنج فیلم سینمایی را پذیرفته است. این تعداد فیلم برای سینمایی كه بهترین بازیگرانش برخی اوقات با بیكاری دست و پنجه نرم می‌كنند، رقم قابل توجهی است. این در حالی است كه شاكردوست در لابه لای این همه فیلم، بعضا بازی‌های درخشانی نیز ارائه داده و نظر هیئت داوران جشنواره‌های مختلف را جلب كرده است. در بین بازیگران سینمای ایران «امین حیایی» به پركار بودن مشهور است اما در این حوزه، «شاكردوست» گوی سبقت را از این بازیگر ربوده است. حیایی در طول ۱۷ سال در حدود ۳۰ فیلم و ۴ سریال بازی كرده است. یعنی به طور متوسط او هر سال در ۲ پروژه سینمایی حضور داشته است. باید در نظر داشت كه «شاكردوست» ۱۲ سال دیرتر از رقیبش پا به دنیای سینما گذاشته است، اما با روندی كه در پیش گرفته است، احتمالا تا چند سال دیگر، به رقم ۳۰ فیلم امین حیایی هم برسد. برای درك بهتر «پركار بودن» این بازیگر، می‌توانید به فهرست بازیگران فیلم‌های در حال نمایش توجه كنید. در سه فیلم یعنی«دلخون» ساخته محمدرضا رحمانی، «كیش و مات»  ساخته جمشید حیدری و «دو خواهر» ساخته رضا بانكی «شاکردوست» جزو بازیگران اصلی است.
 
فیلم «حركت اول» (فرهاد نجفی) با بازی او نیز در نوبت اكران قرار دارد. هم چنین وی چند فیلم نمایش داده نشده هم دارد كه ممكن است امسال اكران شود. فیلم‌هایی چون باد در علفزار می‌پیچد (خسرو معصومی) در میان ابرها (روح ا... حجازی) و پوسته (مصطفی آل احمد) كه هنوز امكان نمایش عمومی ‌را پیدا نكرده اند. در كنار همه این فیلم‌ها، شاکردوست به تازگی بازی در فیلم «چراغ قرمز» را به پایان رسانده و قرارداد بازی در فیلم «از ما بهتران» (مهرداد فرید) و «شرخر» (حسین شهابی) را نیز امضا كرده است. همین پركار بودن موجب شده است نامش همیشه بر سر زبان‌ها باشد و همواره، در معرض دید نشریه‌های سینمایی قرار گیرد. شاکردوست همیشه یا فیلمی ‌در حال اكران دارد یا مشغول بازی در فیلمی ‌جدید است. بنابراین هوادارانش هر زمان به سراغ سالن‌های سینما یا اخبار سینمایی بروند با دست پر برمی‌گردند و مطلبی درباره او پیدا می‌كنند.
 
چراغ قرمز
الناز شاکر دوست در فیلم چراغ قرمز

هم زمان در دو فیلم بازی نمی‌كنم
در سینمای ایران بسیاری از ستاره‌ها از حضور هم زمان در پروژه‌های مختلف سینمایی در طول یك سال پرهیز می‌كنند. چرا كه می‌ترسند نتوانند روی یك نقش و یك شخصیت تمركز كنند. در كل لقب «پركار بودن» در سینمای ما بیشتر یك اتهام به شمار می‌رود. زیرا هیچ كس به حضور پررنگش در پروژه‌های سینمایی، افتخار نمی‌كند. به همین دلیل است كه وقتی از «شاكردوست» درباره دلیل پركار بودنش می‌پرسیم، بلافاصله واكنش نشان می‌دهد و می‌گوید: این که می‌گویند شاکردوست خیلی پرکار است را قبول ندارم. متاسفانه تعداد بازیگران دختر و پسر سینمای ما، به تعداد انگشتان یک دست هم نمی‌رسد و با توجه به تولید زیاد فیلم در ایران، سالی چهار- پنج فیلم بازی کردن «پرکاری» به حساب نمی‌آید. شاید این موضوع به این دلیل مطرح می‌شود که من هم زمان دو فیلم روی پرده دارم. اما واقعا در بعضی از مقاطع با توجه به این که چند پیشنهاد هم داشتم و می‌توانستم کار کنم، شش ماه کار نکردم. «شاکردوست» از آن دسته بازیگرانی است كه سعی می‌كند اول پرونده یك فیلم را ببندد و بعد به كارهای جدید فكر كند. خودش در این رابطه می‌گوید: در مجموع بین هر کاری که بازی می‌کنم حدود سه تا چهار ماه وقفه قائل می‌شوم. ولی شما اگر بازیگران دیگر را نگاه کنید درمی‌یابید که سه کار را، هم زمان انجام می‌دهند. پس من نسبت به دیگر دوستان پرکار نیستم.
 
بی وفا
 
عروس فراری

گیشه‌ها دوستش دارند
«الناز شاكردوست» علاوه بر ركورد پركار بودن، یك ركورد دیگر هم در كارنامه‌اش دارد. او در سال ۸۴ كه دومین سال ورودش به سینما بود، توانست بر صدر جدول پول سازترین بازیگران زن تكیه زند. در آن سال فیلم‌های «گل یخ» (كیومرث پوراحمد)، «عروس فراری» (بهرام كاظمی) و «مجردها» (اصغر‌هاشمی) از این بازیگر اكران شد كه همگی گیشه‌های داغ و پررونقی داشت. این سه فیلم در مجموع با فروش یک میلیارد و نهصد و بیست میلیون تومان، به موفقیت تجاری خوبی دست یافت و در ردیف پرفروش ترین‌های سال قرار گرفت. در سال ۸۴ «مریلا زارعی» و «مهناز افشار» كه از بازیگران قدیمی‌تر بودند، رده‌های دوم و سوم این جدول را تصاحب كردند. «الناز شاكردوست» با همین چند فیلم به یك مهره موفق و مطمئن در سینمای تجاری بدل شد. تهیه كننده‌ها روی این بازیگر به عنوان یكی از مولفه‌های فروش حساب ویژه‌ای باز می‌كردند. «بی وفا» اصغر نعیمی، «چند می‌گیری گریه کنی؟» شاهد احمدلو، «مجنون لیلی» قاسم جعفری و «کیش و مات» جمشید حیدری فیلم‌هایی بود كه روند موفقیت شاكردوست را در سینمای تجاری و عامه پسند تكمیل و تثبیت كرد. با این حال خود او خیلی دوست نداشت به چنین جایگاهی دست یابد. به همین دلیل بود كه به تدریج، تغییر مسیر داد و سمت و سوی نگاهش را متوجه فیلم‌های فرهنگی و ارزشمند كرد. این تغییر مسیر را كاملا می‌شد از واكنش گلایه آمیزش، به سوال خبرنگاران در جلسه‌های مطبوعاتی جشنواره بیست و ششم فیلم فجر فهمید.
 
مجنون لیلی
الناز شاکردوست و محمدرضا گلزار در مجنون لیلی
 
مجنون لیلی
الناز شاکردوست و محمدرضا گلزار در مجنون لیلی

به من نگویید بازیگر «سینمای بدنه»
ماجرا از این جا آغاز شد كه در جلسه مطبوعاتی فیلم «در میان ابرها» یكی از منتقدان، او را «بازیگر سینمای بدنه» خطاب كرد. او كه از این عنوان ناراحت شده بود، گفت: وقتی به من می‌گویند «بازیگر سینمای بدنه» احساس خوبی پیدا نمی‌كنم. چون انتخاب‌هایی كه كرده ام با ریسك همراه بوده است و از دل خودم برای این فیلم‌ها مایه گذاشته ام.  او با ابراز گلایه از اهالی مطبوعات ادامه داد: من به سختی سر كارهایی در بیابان یا جنگل می‌روم، در حالی كه به راحتی می‌توانم در فیلمی‌ كه لوكیشنش در تهران است بازی كنم. البته او حق داشت كه از این طرز برخورد دلگیر شود. چرا كه او در كنار بازی در فیلم‌های پیش پا افتاده تجاری، در فیلم‌های قابل تاملی چون: چه کسی امیر را کشت؟ (مهدی کرم پور)، قاعده بازی (احمدرضا معتمدی)، خدا نزدیک است (علی وزیریان)، اتوبوس شب (کیومرث پوراحمد)، در میان ابرها (سیدروح ا... حجازی) و باد در علفزار می‌پیچد (خسرو معصومی) بازی‌های قابل توجهی ارائه داده بود و حتی به دلیل نقش آفرینی در چند فیلم چند بار تا مرز دریافت سیمرغ و تندیس بهترین بازیگر هم پیش رفت.
 
در میان ابرها
در میان ابرها
 
در میان ابرها
در میان ابرها
 
تلاش برای دیده شدن فیلم‌های هنری
او با حضور در فیلم‌های این چنینی، بخشی از اعتبارش نزد مخاطبان عام را صرف كار كرد، تا شاید بتواند به دیده شدن فیلم کمک کند. این نكته ای بود كه تهیه كننده فیلم «در میان ابرها» (كه كارگردانی ناشناخته و تازه كار داشت) نیز به آن اشاره كرد. او با اشاره به این كه بازیگرهای ستاره می‌توانند تماشاگر را به سینما بكشانند، بهره گیری از «شاكردوست» را یك كمك دوجانبه خواند و گفت: فیلم ما امکان تجاری برای دیده شدن ندارد و حضور بازیگر بسیار مهم است. اما باید این نکته را هم در نظر داشت که اگر بازیگر مناسب نقش نباشد، هم خود ضربه می‌خورد و هم به فیلم ضربه می‌زند. شاكردوست در فیلم «در میان ابرها» كه خودش آن را نقطه عطف كارهایش می‌داند، نقش دختری مسافر به نام «نورا» را بازی می‌كند. فیلم قصه نوجوانانی را روایت می‌كند كه در مرز، با گاری باری مسافران را حمل می‌كنند. در جریان این كار، ارتباطی عاطفی بین یكی از نوجوانان با این دختر پیش می‌آید. شاکردوست در فیلم «دلخون» محمدرضا رحمانی نیز با همین هدف به گروه بازیگران پیوست. فیلم ساز چون تجربه دیده نشدن فیلم «ستایش» را از سرگذرانده بود، تلاش داشت برای ساخت «دلخون» به مخاطب بیشتر توجه کند. از این رو سراغ ستاره ای چون «الناز شاکردوست» را گرفت و نقش کلیدی وکیل داستان را به او سپرد.
 
دلخون
دلخون
 
کیش و مات
کیش و مات

سه بار نامزدی بدون سیمرغ و تندیس
همان طور كه اشاره شد شاكردوست چند بار شانس دریافت جایزه بهترین بازیگر زن را پیدا كرده، اما تاكنون هیچ جایزه ای نصیبش نشده است. او در نهمین و دهمین دوره جشن خانه سینما به ترتیب برای فیلم‌های «مجردها» و «چه کسی امیر را کشت؟» نامزد دریافت تندیس زرین بهترین بازیگر نقش مکمل زن شد. در فیلم «چه کسی امیر را کشت؟» گرچه حضور کوتاهی داشت، اما در همان چند دقیقه نقش متفاوتش را آن چنان جذاب و باورپذیر ارائه داد که نظر منتقدان و داوران را به سمت خودش جلب كرد. «عسل» این فیلم دختری است پرخاش گر و لمپن كه با لحن و رفتار پسرانه اش، بخشی از جوانان نسل سومی ‌امروز را نمایندگی می‌كند. او هم چنین در جشنواره بیست و ششم فجر، برای فیلم «باد در علفزار می‌پیچد» نامزد بهترین بازیگر نقش اول زن شد. اما بخت با او یار نبود. چون در آن سال گلشیفته فراهانی و هنگامه قاضیانی رقابت فشرده ای با هم داشتند و در نهایت هنگامه قاضیانی، برای فیلم «به همین سادگی» سیمرغ را از آن خود كرد. او با پذیرفتن كاراكتر «باد در علفزار می‌پیچد» نشان داد كه در دوران جدید بازیگری‌اش، چقدر دغدغه متفاوت بودن دارد. فرو رفتن در قالب یك دختر روستایی، برای بازیگری كه همواره در محیط شهری دیده شده است، ماموریت دشواری بود كه «شاكردوست» از پس آن برآمد. آن هم برای بازیگری كه به دلیل بازی در نقش‌های كلیشه ای «نوعروس» (گل یخ، عروس فراری، قتل آنلاین و قاعده بازی) و «دختر پایین شهری» (بی وفا،  چند می‌گیری گریه كنی؟) در معرض بیشترین انتقادها قرار گرفته بود.
 
باد در علفزار می‌پیچد
باد در علفزار می‌پیچد
 
باد در عفزار می پیچد
باد در علفزار می‌پیچد

در جست وجوی نقش‌های متفاوت
او سعی كرد در فیلم‌های جدیدش از نقش ‌های تكراری پیشینش فاصله بگیرد. در فیلم «دو خواهر» در قالب زنی پر جنب و جوش فرو می‌رود كه برای سومین بار تصمیم به ازدواج مجدد می‌گیرد و با خواهرش که استاد دانشگاه است، (نیکی کریمی) دچار مشکل می‌شود. در فیلم اکشن «حرکت اول» نقش دختری را بازی می‌کند که قهرمان مسابقات اتومبیل رانی است. در فیلم «چراغ قرمز» با دو گریم متفاوت در طول فیلم ظاهر می‌شود که به گفته خودش در یکی از گریم‌ها با لوله‌های قطور داخل بینی اش کاملا از چهره واقعی اش فاصله می‌گیرد.

حاضر نیستم در هیچ تله فیلمی‌ بازی کنم
الناز شاكردوست دانش آموخته تئاتر از دانشكده هنر و معماری دانشگاه آزاد تهران و متولد سال ۱۳۶۳ در یكی از محله‌های تهران است. وی سال ۸۳ و زمانی كه بیست سال داشت با بازی در فیلم «گل یخ» ساخته کیومرث پوراحمد وارد دنیای سینما شد. ظرف کمتر از یک سال نیز در پنج فیلم سینمایی نقش آفرینی کرد. او بعدها در یكی از بهترین فیلم‌های پوراحمد یعنی «اتوبوس شب» حضور كوتاهی داشت و در چند سكانس، نقش همسر یك رزمنده را بازی كرد. او بارها در گفت وگوهایش به این نكته اشاره كرده است كه حضورش را در سینما، مدیون فردی به نام «كیومرث پوراحمد» است. چرا كه برای اصلی ترین نقشش به یك دختر ۱۸ ساله بی تجربه اعتماد كرد. شاكردوست در آن زمان تئاتر دانشجویی بازی می‌كرد و «پوراحمد» همان جا، بازی‌اش را پسندید. البته او در كارنامه اش حضور حرفه‌ای در تئاتر ندارد. همین طور تا به حال در هیچ تله فیلم یا سریال تلویزیونی هم بازی نكرده و یك بازیگر سینماست. او می‌گوید: به هیچ عنوان حاضر نیستم در فیلم‌های تلویزیونی (تله فیلم) بازی کنم. چون معتقدم در این کارها اصلا چیزی به نام «هنر» جریان ندارد. زمان و بودجه محدودی را برای ساخت این گونه فیلم‌ها در نظر می‌گیرند. فشار کار زیاد است؛ آن هم برای کاری که صرفا یک بار هم بیشتر پخش نمی‌شود و برایش زمان و فکر کافی هم صرف نمی‌شود.
 
حالا پس از این بیست و چند فیلمی ‌كه از «شاکردوست» دیده ایم، می‌توانیم درباره كارنامه بازیگری‌اش قضاوت كنیم. شیوه كار او چنین است: حضور در چند فیلم تجاری و پس از آن حضور در فیلم‌های مهجور و در عین حال ارزشمند به منظور جذب مخاطبان عام به سمت این گونه فیلم‌ها. او تا به حال سعی كرده است در این مسیر تعادل را حفظ و زمان و توانش را صرف هر دو گروه كند. باید منتظر ماند و دید كه در آینده كارنامه حرفه ای اش، سنگینی یكی از دو كفه سینمای تجاری و سینمای هنری بیشتر می‌شود یا هم چنان می‌تواند تعادل بین این دو را حفظ كند.
 

منبع: khorasannews.com
 منبع عکسها: 30nema.com




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 26 آبان 1388
محمود زمانی
توسط شاهین اقبال ساخت موسیقیبی بی ستاره آغاز شد
ساخت موسیقی بی ستاره به کار گردانی بهمن گودرزی توسط شاهین اقبال آغاز شد .
به گزارش خبرنگار ایلنا :محمد شایسته تهیه کننده این فیلم با اعلام این مطلب افزود :تصویربرداری این فیلم که درون مایه ای طنز دارد ماه گذشته در چالوس با حضور تمامی بازیگران اصلی به پایان رسید.
وی افزود :" بی ستاره" نگاهی مو شکافانه به رابطه افراد در جامعه دارد و روایت احمدرضا است که پس سال ها اشتغال در ژاپن به ایران باز می گردد و در ادامه با چالش هایی مواجه می شود که او از مسیر اصلی تصمیماتش جدا می کند.
شاهین اقبال تاکنون موسیقی فیلم های پوست موز و دموکراسی را ساخته است.
در ساخت این فیلم فریبرز سیگارودی بعنوان مدیر فیلمبرداری ، بابک اردلان مدیر صدا برداری، بابک شعاعی بعنوان طراح چهر پردازی سیاوش کردجان بعنوان تدوینگر ،سیاوش دیداری بعنوان طراح صحنه و لباس، ومحسن سلیمانی فاخر بعنوان میدر روابط عمومی همکاری دارند
بهمن گودرزی فیلم بی ستاره را با حضور سروش صحت ، بهاره رهنما، مریم امیر جلالی ، مهران غفوریان، کیانوش گرامی ، نیکی نصیریان، لیلا جهاندیده، منوچهر یکتا وثوقی، غلامرضا بنفشه خواه و به تهیه کنندگی محمد شایسته کار گردانی می کند



نوع مطلب : سروش صحت، بهاره رهنما، مهران غفوریان، 
برچسب ها : بی ستاره،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 22 آبان 1388
حامد هدایی

اهل دانشگاهم (طنز)- سهراب سپهری

 



اهل دانشگاهم

جیب‌هایم خالی‌ست

روزگارم خاكیست

رشته ام علافی‌ست
دردهایم كافی است

مادری دارم

بی صدا چون آب
پدری دارم
حسرتش یک شب خواب!
و خدایی

كه مرا كرده جواب !


چشم ها را باید بست

توی خاك باید نشست

با هدف اما مست

دور از آدمهای پست



دور باید شد از این خاك غریب

دور باید بود از زمینی عجیب

سعی باید كرد تا جهنم پرواز

سعی باید كرد تا شقایق آواز

 

باید از مردم نادان ترسید

باید از آدم مغرور گرخید

و به آنها فهماند

که من اینجا گند را بلعیدم
من به گور پدر عشق و هنر خندیدم!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 14 آبان 1388
فرشته نعیمی


( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic