سایت سروش صحت و رضا عطاران
طنز مطبوعاتی، طنز تلویزیونی، کمدی
درباره وبلاگ


همه چیز درباره سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی
مطالب منتشره در این وبلاگ اکثرا طنز هستند و نیازی به واکنش‌های تارانتینویی نیست. لطفا آرامش خود را حفظ کنید. بازنشر مطالب این وبلاگ در سایت، کتاب یا وبلاگ دیگر، بدون کسب اجازه از نویسندگان ممنوع می‌باشد.



مدیر وبلاگ : فرشته نعیمی
مطالب اخیر
نظرسنجی
بهترین سریال طنز آمریکایی کدام است؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

گفتگو با محمد حسن معجونی: چخوف همیشه صدایم می کند

رامتین شهبازی
lt_chekov.jpg

(تصویر: چخوف و تولستوی)
گروه تئاتر لیو و نمایش بخاطر یک مشت روبل از زبان محمد حسن معجونی

محمد حسن معجونی از اواسط دهه 70 بود که با بازی در نمایش هایی همچون عروسی خون (دکتر علی رفیعی)، شب های آوینیون(کورش نریمانی) و... به عنوان بازیگری مستعد مطرح شد. او جزو معدود تئاتری هایی است که

در این مدت چندان جذب عرصه های تصویری نشده و بیشتر توش و توانش را در زمینه نمایش معطوف داشته است. وی از موسسین و مدیر گروه تئاتر لیو است که می کوشد تنها نام گروه را یدک نکشد و تعاریف درست و استانداردی را که یک گروه نمایشی می تواند داشته باشد به عرصه ظهور برساند. گروه تئاتر لیو یا در طول سال نمایش اجرا می کنند و اگر هم نمایشی در دست نداشته باشند به کارهای آموزشی، پژوهشی مشغول هستند. یکی از برنامه های موثر این گروه اجرای پروژه منولوگ بود که با معجونی درباره آن هم سخن گفته ایم. اما بهانه این بحث بیشتر به تجربه اجرای نمایش بخاطر یک مشت روبل بود که چند ویژگی داشت. اول اینکه اجرای سنجیده ای از داستان های چخوف عرضه داشت. دوم اینکه این نمایش در بخش خصوصی توسط اعضای گروه تئاتر لیو بدون دخالت متولی دولتی تولید و اجرا شد و سوم اینکه نمایش از پر استقبال ترین کارهای سال گذشته بود که امتداد آن به امسال نیز کشیده شد. ادامه ماجرا را از زبان محمد حسن معجونی بخوانید.

بد نیست بحث را درباره گروه تئاتر لیو شروع کنیم. شما در کنار اجرا به امور پژوهشی هم مشغول هستید. این دومقوله پژوهش و اجرا چگونه کنار یکدیگر قرار می گیرند؟
از همان اوان شکل گیری گروه تئاتر لیو،آموزش را جزو اهداف اصلی خود تعریف کردیم. هسته اولیه گروه تئاتر ما همگی فارغ التحصیلان دانشکده سینما تئاتر بودند. نمی خواستیم حالا که به فضای اجرا آمده ایم ارتباط خود را با فضای دانشگاه قطع کنیم.

هسته اولیه چه کسانی بودند؟
من به همراه مریم مجد و ندا رضوی پور. در این جمع ندا تحصیل کرده فرانسه بود و آنجا طراحی صحنه خوانده بود. الآن هم کانسپشوآل آرت کار می کند و با تصاویر ساختمان های آتی ساز معروف شد. من و مریم مجد هم همزمان تدریس را در دانشکده سینما تئاتر شروع کردیم که من به دلیل گرفتاری ادامه ندادم، اما مریم مجد همچنان آنجا مشغول تدریس است. پشت سر این دوستان هم نرگس مجد، مهدی صدر، محمد عاقبتی،رضا بهبودی و سعید چنگیزیان به ما اضافه شدند. در این سال ها گروه های جوان تر نیز آمدند که از حضور آنها به خاطر تداوم نگاه نسل های مختلف استقبال کردیم.در تمام این دوران فکر می کردیم باید دائم بیاموزیم و در کنار آموختن، تجربیات خود را نیز به دیگران منتقل کنیم. بخاطر همین حوزه هایی را تعریف کردیم که از نظر اجرایی با مقولات پژوهشی و آموزشی مان نیز تلاقی داشته باشد.

پس کارهایی که اجرا می کنید با این حوزه آموزش و پژوهش درگیر است.
بله، برخی از کارها مستقیم از دل همین فضاها بیرون آمده است. نمونه اش نمایش رویای شب نیمه تابستان بود که آن را با یک اکیپ دانشجویی کار کردیم.آنها هسته ای بودند که بعد ها به شاخه دانشجویی ما یعنی گروه لیو سایه تبدیل شدند. این شاخه دوستانی هستند که هنوز به تحصیل مشغولند. از دیگر کارهای پژوهشی که بسیار روی گروه ما تاثیر گذاشت، پروژه منولوگ بود. ما برای اینکه کارهایی داشته باشیم و بتوانیم در باره آن بحث های آموزشی بکنیم به تولید هم مشغول شدیم.

آنجا با نویسندگانی بیرون از گروه هم کار کردید؟
ما در پروژه منولوگ اهداف بسیاری را دنبال می کردیم. یکی از آنها دستیابی به تعاریف درست تئاتر خصوصی بود. می خواستیم به محصولاتی برسیم که در فضای محدود و با هزینه کم شکل بگیرد. بعد از آن به استفاده از نویسندگان دیگر فکر کردیم. این کار کمک می کرد تا بتوانیم متن تولید کنیم. ما پروژه منولوگ را در دو زمان اجرا کردیم. مرتبه نخست به سخنرانی کارشناسان اختصاص داشت، اما مرتبه دوم بیشتر گفت و گو های رو در رو بود. در سری جدید هم که به زودی آغاز به کار می کند تغییرات اساسی را تدارک دیده ایم.

از چه زمانی شروع می شود؟
از تیر ماه. اما پیش از آن پروژه دیگری داریم درباره کانتور. ما 5 فیلمی را که درباره کانتور ساخته شده به فارسی ترجمه کرده ایم. این فیلم ها زیرنویس شده اند و به نمایش در می آیند. چندین مقاله هم بر همین اساس ترجمه شده که در کنار سخنرانی ها در اختیار علاقمندان قرار می گیرد. این اتفاق زودتر رخ می دهد. فکر می کنم، خرداد ماه باشد.

در بین صحبت هایتان به تئاتر خصوصی اشاره کردید. پیش از مصاحبه هم می گفتید که اگر اهل تئاتر متمرکز به این کار مشغول باشند می توانند امرار معاش کنند و لازم نیست سراغ کارهای تصویری بروند. شما بخاطر چند مشت روبل را هم به صورت خصوصی اجرا کردید. آیا واقعا تئاتر خصوصی امکان ارتزاق به هنرمند می دهد؟
این روزها درباره تئاتر خصوصی زیاد صحبت می شود. پدیده تئاتر خصوصی قبل از این هم وجود داشت، اما با کیفییتی متفاوت. تئاتر لاله زار ما بطور خصوصی اداره می شد و خوب هم جواب می داد. بعد مالی یک بخش از بحث و نیاز تئاتر خصوصی محسوب می شود. بخش مهم کار، سیاست گذاری مستقل در این حوزه است. نباید در این شکل تئاتر گروه ها را محدود کرد. ما باید بتوانیم آنقدر آزادی عمل داشته باشیم که در سال بیش از یک اثر را اجرا کنیم. گروه ها باید در تمام طول سال فعال باشند. البته ناگفته نماند که در تمام دنیا تئاتر خصوصی مستقل از کمک ها هم نیست. تئاتر خصوصی پول در می آورد، اما دولت هم کمک هایی می کند.

فردا روزی ممکن است با این حرف ها دولت بگوید که خب اگر تئاتر خصوصی جواب می دهد من در کل کمکم را قطع می کنم. درصورتیکه در این میان باید تئاتر خصوصی درآمد زا را هم تعریف کرد.....

تالار و محل اجرای نمایش یکی از اتفاقات مهم این ماجراست. باید سالن هایی را ساخت و آنها را در اختیار یک یا دو گروه مشترک قرار داد تا آنها خود بتوانند برای اجراهایشان برنامه ریزی کنند. ما کمک مالی نمی خواهیم. اما دولت باید در کنار عدم کمک مالی در کار ما هم دخالت نکند.

بحث تئاتر خصوصی خود گسترده است و ما را از پرداختن به نمایش وا می گذارد. من می دانم قبل از این هم از چخوف نمایش اجرا کرده بودی و او را دوست می داری. این علاقمندی کجا به نمایشنامه نیل سایمون گره خورد؟
فکر نمی کنم شخصی را پیدا کنید که از چخوف بدش بیاید. اما نکته مهم  شیوه هایی است که چخوف را با آن اجرا می کنیم. اجراهای زیادی از چخوف دیده بودم، اما فکر می کردم، حق چخوف ادا نمی شود و آن اتفاقی که باید رخ نمی دهد. البته منظور من از این گفته به پتانسیل اجراها باز می گردد و نمی خواهم بگویم اجرای کسی غلط بوده و من امروز درست اجرا می کنم. متن های چخوف پتانسیل هایی دارند که باید با انرژی فراوان آنها را اجرا کرد. جالب اینجا که اولین تجربه گروه ما هم یعنی نمایش در مضار توتون کاری از چخوف بود. بعد دو تک پرده ای را از او کار کردم و در ادامه سراغ نمایشنامه باغ آلبالو رفتم که متاسفانه ناکام ماند. امسال می خواستم دوباره شروع کنم که دوستان درگیر کارهای دیگر بودند و از سوی دیگر هم می دانستم با باغ آلبالو نمی توان شوخی کرد. برای تمرین آن باید 3 تا 4 ماه زمان صرف می کردیم که فعلا امکان پذیر نبود. کارهای بزرگ دیگر چخوف نیز همانند باغ آلبالو بود. اما به هرحال چون دوست داشتم و تصمیم گرفته بودم، چخوف کار کنم، سراغ متن های کوچک تر رفتم. نیل سایمون را هم از سال ها قبل می شناختم.پیش از اینکه شهرام زرگر ترجمه اش را به چاپ بسپارد، من در جریان این متن ها بودم. امسال تصمیم گرفتم ، سراغ آنها بروم و البته دخل و تصرف هایی را در آن انجام دادم.

ما در این نمایش با نویسنده ای رو به رو هستیم که می خواهد داستان بنویسد و بعد ما این داستان ها را می بینیم. یعنی در اینجا دو صدا در صحنه وجود دارد یکی صدای شماست و دیگری صدای شخصیت. این یک سوی داستان، سوی دیگر هم این است که سایمون تفکرات چخوف را در قالب این نویسنده بازتاب داده است. این نویسنده از ساختار طبقاتی عمودی رنج می برد. دائم ناراحت است که چرا او را با نویسندگان بزرگ مقایسه می کنند و به او جایگاهی پایین تر می دهند، اما زمانیکه خودش با دختر علاقمند به بازیگری برخورد می کند، همین رویه را پیش می گیرد. انتقادات چخوفی از همین زمان آغاز می شود. این
موضوعات چگونه در کار شما به همنشینی رسیدند؟
در این نمایش نیل سایمون با خود شخصیت چخوف شوخی می کند. چخوف هم این شوخی ها را با کاراکتر های خود انجام می دهد. بطور مثال درنمایشنامه مرغ دریایی چخوف با چند هنرمندی که کنار هم قرار داه شوخی می کند، این در متن سایمون وجود دارد. در داستان های چخوف همه منتظر هستند تا در پایان همه چیز با خوبی و خوشی تمام شود. سایمون حتی با این نگاه هم شوخی می کند.

دنیای چخوف یک جهان میانه است. او خود آدم پراگماتیکی است. از سکون خوشش نمی آید. گورکی از قول چخوف نقل می کند که جوان های روسی خود را از چیز های مختلف پر می کنند، اما در 30 سالگی به یک سطل آشغال متحرک می مانند. در کنار این مسئله از روشنفکران هم انتقاد می کند...
در ابتدای نمایش شخصیت نویسنده، این را می گوید که مردم دائم خود را از ما پنهان می کنند، چون فکر می کنند ما دائم یا می خوانیم و یا می نویسیم.

اصولا جهان دوگانه چخوف یا هملتیزم آثار او نیز از همینجا نشات می گیرد. دوگانه های معنایی همانند عشق و نفرت، شادی وغم و... همینجا معنی پیدا می کند. ما با آدم هایی رو به روییم که نمی دانند چه می خواهند. شاید طنز نهفته در آثارش نیز از همینجا نشات می گیرد.

اگر از اپیزود ها مثال بزنید قضیه برایم روشن می شود.

نمونه اش می تواند همان اپیزود نجات غریق باشد که نویسنده رو در روی شخصیت قرار می گیرد. تناقض نویسنده روشنفکر و آن آدم عادی جامعه دیدنی است.
این تناقض ها در پایان های داستان های چخوف هم وجود دارد.

در داستان هایی که ما با متون ادبی رو به رو هستیم، کارگردان کار را به سمت لحن گفتار بازیگر و کلام متن معطوف می کند، اما شما بسیار از تصویر سازی سود برده اید. در حالت قبل ذهن مخاطب می تواند تخیل کند، اما شما در اینجا به جای تماشاگر تخیل می کنید...
چیزی که می گویید در برخی اپیزود ها بیشتر تکرار می شود و جاهایی کمتر. بطور مثال داستان چردیاکوف این مایه تصویر سازی را در اختیار من می گذاشت. اتفاقات این اپیزود نه در کلام که در میزانسن رخ می دهد. در داستان غریق هم این تصویر سازی را داریم، اما در داستان های دیگر به فضای ادبی و کلامی وفادار مانده ایم.

این تصویر سازی ها در بیشتر لحظات به فانتزی نزدیک می شود. این اتفاق در فصل عطسه و تخت خواب بیشتر نمود دارد. بازهم در اینجا با تماشاگر شوخی هایی انجام می دهید....
در سه بخش این نگاهی که می گویید دیده می شود. در فصل های چردیاکوف، غریق وکلانتری این اتفاق می افتد. در این بخش ها قرائت صحنه ای تری انجام داده ام. بازهم فکر که می کنم می بینم در بخش چردیاکوف غلیظ تر است. زیرا در این بخش ما فضای لازم برای تخیل پردازی داریم. در این بخش چردیاکوف جایی که عطسه می کند، می میرد. او روی صندلی می ماند و ما با تغییر فضاها به توهم او دامن می زنیم.

اتفاقات سینمایی هم در این بخش ها زیاد رخ می دهد. بطور مثال ما در همین بخش چردیاکوف شیوه تدوینی جامپ کات می بینیم...
از این منظر شاید. البته بیشتر کوشیده ام به قرار دادهای تئاتری وفادار بمانم. حتی در جایی که شوخی های سینمایی می کنم، همانند فصلی که زاویه دید را عوض می کنم بازهم تابع قراردادهای تئاتری هستم.

ما در کلیت فضای نمایش با صحنه ای رو به رو هستیم که این صحنه کج است. کجی رو به پایین که آدم ها را روی سراشیبی سقوط نشان می دهد. حتی فردی که خود شما نقش اش را بازی می کنید و سعی دارد به اخلاقیات وفادار باشد هم روی این سراشیبی قرار دارد. یکی دیگر از خصوصیات چخوف هم اخلاق گرایی اوست که این تم کلی با حضور دائمی صحنه خود را به رخ می کشد...
در بخش غریق ما درگیر این بی اخلاقی می شویم. این بی اخلاقی هم از سوی مخاطب می آید و در تضاد با اخلاق گرایی نویسنده واقع می شود. مرد به نویسنده می گوید تو کنجکاو نیستی و نویسنده پاسخ می دهد،کنجکاوی جزو اصول کار من است، اما من با رعایت اصول اخلاقی آن را به گند نمی کشم.

در بخش آخر هم میزانسن جالبی را می بینیم. نویسنده در یک مقام بالاتر خود در دام فضای داستانش افتاده است و توسط آنها به بند کشیده شده...

البته این شکل میزانسن در داستان وجود ندارد. شخصیت نویسنده به نوعی در هر داستانی دخالت دارد و گویا نیل سایمون در اجراهای خود به آن رسیده است. نویسنده اپیزود آخر خود شهرام زرگر بود و می خواستم ببینم نویسنده چگونه می تواند در این اپیزود نیز دخالت داشته باشد. او در داستان های قبل پایان هایی سطحی را پیشنهاد کرده بود و حالا خود در دام این پیشنهاد ها افتاده است. از دیگر سو می خواستم جامعه ای را تصویر کنم که اصولا به نویسنده بدبین است که اگر پولی دارد، این پول را از کجا آورده است. با دربند شدن این نویسنده پای هنرمند دیگری به صحنه باتز می شود که اگرچه طلاساز است ، اما نسبت به شخصیت نویسنده در سطح پایین تری واقع می شود. ایده دیگر هم این بود که داستان را دایره وار به پایان برسانم. اینکه تمام آنچه این نویسنده در بخش های پیشین گفته بود اینجا جمع بندی می شود و ما دوباره به گفته ای از او می رسیم که می خواهد تکلیف خود را در نوشتن مشخص کند.

نگاه گروتسک شما در اجرا هم قابل توجه است. امروز این نگاه فراگیر شده است. آثار زیادی را در سینما و تئاتر می بینیم که با شیوه گروتسک اجرا می شوند. این مسئله به عنوان روح زمان امروز نیز قابل تاویل به نظر می رسد....
به هرحال ما از شرایط اجتماعی دور نیستیم و شاید با این شرایط به سمت گروتسک می رویم. اما من پیش تر در نمایش پای دیوار بزرگ شهر هم این اتفاق را تجربه کرده بودم.

چینش اپیزود های نمایش هم در حفظ ریتم بسیار موثر است. ما با اپیزود های پرحرکت و پر تصویر شروع می کنیم و بعد آرام آرام به حوزه کلام می رسیم و در انتها دوباره نمایش با تصویر و حرکت تند جمع می شود. چینش این اپیزود ها کار خودتان بود یا در متن نمایشنامه به همین صورت وجود داشت؟
 اگر نمایش پزشک نازنین را بخاطر داشته باشید، ما آنجا با 11 اپیزود رو به رو هستیم. آنجا بود که دریافتم این چینش ها نمی تواند اتفاقی باشد. اما در این نمایش ما با داستان هایی رو به رو بودیم که مناسب عرف جامعه نبود و نمی توانستیم، آنها را اجرا کنیم. بنابراین داستان چردیاکوف را به عنوان آغازگر نگاه داشتم و بعد تر اپیزودهای دیگر را کنار هم قرار دادم.





نوع مطلب : حسن معجونی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 30 خرداد 1389
سیما صحت
...اما خر نمی شوم


نویسنده: سیدعلی میرفتاح

اکثراً بدشان نمی آید که نویسنده های مورد علاقه شان را از نزدیک ببینند، اگرچه اغلب پس از دیدن پشیمان می شوند که چرا تصویر ذهنی شان را خراب کردند و نویسنده محبوب شان را از چشم خود انداختند. بدی ماجرا اینجاست که دیگر رغبتی به خواندن نوشته های نویسنده ای که از نزدیکش دیده اند و پی به ضعف های نفسانی اش برده اند، ندارند. با این همه خواهشی در دل عوام است که نه فقط نویسنده ها، بلکه سیاستمداران و ستاره های ورزشی و هنرپیشه های سینما را و حتی مجری های تلویزیون را از نزدیک ببینند و نفس به نفس، هم صحبت شان شوند. من هم از این خواهش ها درون پیرهنم کم ندارم و آرزوی دیدن و زانو به زانو نشستن با خیلی ها را داشتم و دارم، اما چه کنم که دست ما کوتاه و خرما بر نخیل. آنها را که دوست دارم یا دور از دسترس اند، یا ساکن جهان آخرت اند یا چنان دورند که به هیچ طریقی دست خواهش من به آنها نمی رسد. به قول شاعر «از بخت یاری ماست، شاید / که آنچه می خواهیم یا به دست نمی آید / یا از دست می گریزد». با این همه اما هر چقدر هم که دست من کوتاه باشد، پای خیال من بلند است و اگر اینجا شرایط دیدار مهیا نشد، خیال من برای خودش روزنی به گور قلندران می گشاید تا در روشنایی و فراخی قبر رفیقان، با نویسنده محبوبم ژوزه ساراماگو ملاقات کنم. خدا را شکر كه این بار در عالم خیال نیازی به دیلماج و اینترپرتر نداشتیم. هم ما حرف های نویسنده کوری را فهمیدیم، هم او متوجه عرایض ما شد.
    کپورچالی: کاش یک قصه می نوشتی راجع به کری. اینقدری که مردم خود را به کری می زنند، به کوری نمی زنند.
    مویدی: کاش خود را به کری می زدند. این طور که خبرش به من رسیده، بعضی ها خود را به خری می زنند. یک جوری رفتار می کنند که انگار خر خرند، اما با همین رفتار چنان کلاهی از سرت برمی دارند که بفهمی خر واقعی کیست.
    روشن ضمیر: قبلاً طرف شعر می گفت که من کر می شوم، لال می شوم، کور می شوم، هزارتا چیز دیگر هم می شوم، اما خر نمی شوم. اما حالامی گوید اصلاً من خر، این هم گوش مخملی ام، این هم دندان های قشنگم، این هم چشمان زیبایم...
    امیرشاهی: الحق هم که خر عجب چشمان زیبایی دارد. علی الخصوص کره خر. بیخود اسم آهو به چشم شهلادر رفته. چشم می خواهی چشم خر.
    روشن ضمیر: فقط چشم نیست، انصافاً خرها آب هم قشنگ می خورند. نه هورت می کشند، نه شلپ شلپ می کنند. اصلاً آقای ساراماگو ما توی فارسی یک ضرب المثل داریم که راه رفتن را از گاو یاد بگیر، آب خوردن را از خر.
    کپورچالی: این همه ما ضرب المثل حکمت آمیز داریم، آن وقت چشم تان که به یک غریبه می افتد، هر چه خر و گاو را وسط می کشید؟
    میرفتاح: آقای ساراماگو، آیا شما توی کوری، یک بیان سمبلیک داشتید؟
    کپورچالی: این هم شد سوال؟ این را که هر كسی می فهمد که قصه سمبلیک است. برای همین بیان سمبلیک است که من می گویم چرا به جای کوری، کری ننوشته؟
    مویدی: مثل همان کرگدن اوژن یونسکو.
    میرفتاح: آقای ساراماگو، من هم از روی همان نمایش کرگدن، اسم خودم را کرگدن گذاشتم.
    روشن ضمیر: با توجه به مقدمه بحث می گذاشتی خرگدن، مناسب تر بود.
    مویدی: باز چشمتون به یک غریبه افتاد شروع کردید به ضایع کردن همدیگر؟
    امیرشاهی: غریبه کجا بود؟ ساراماگو که از خودمان است. حالاجناب ساراماگو، فضولی نباشد، از باب مقایسه با حق التالیف ایران می پرسم، شما از بابت کوری چقدری گیرتان آمد؟
    کپورچالی: توی ایران که حق التالیف مثل مهریه است، کی داده، کی گرفته.
    مویدی: کلاً هم پول بی برکتی است که یا پای عسل شور می رود، یا فرشته کور. فکر کنم این دو فرشته که دم در ایستادند، منتظر آقای ساراماگو هستند. یک وقت مزاحم اوقات نباشیم؟
    میرفتاح: من می توانم شماره شما را بگیرم، بعد باهاتان قرار مصاحبه بگذارم؟
    روشن ضمیر: فعلاً به جای تک خوری، بیدار شو برو در را باز کن که هر کی هست معلوم است که عجله دارد.
    
    
 روزنامه شرق ، شماره 992 به تاریخ 30/3/89، صفحه 20 (صفحه آخر)



نوع مطلب : علی میرفتاح، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 30 خرداد 1389
بهزاد نعیمی
در گذر زمان: سالروز تولد عزت الله انتظامی
بازیگری كه همه را مسحور می كند

نویسنده: جمشید مشایخی


سال ها پیش كه من در ساختمان های بانك رهنی خیابان كوكاكولازندگی می كردم، یك روز عزت الله انتظامی به دیدنم آمد و گفت: «یك كارگردان جوان می خواهد قصه «گاو» غلامحسین ساعدی را بسازد. از شما هم دعوت كرده كه در آن بازی كنی.» البته آن روزها ما هم جوان بودیم. من چند روز بعد رفتم و سناریو را گرفتم و خواندم. داریوش مهرجویی نقش «مش عباس» را برای من در نظر گرفته بود. همان وقت گفتم: «این نقش كه رنگ و بویی ندارد.» داریوش مهرجویی در جوابم گفت: «من این نقش را به شما دادم كه به آن رنگ و بو بدهی.» این طور شد كه اولین همكاری من با عزت الله انتظامی در یك فیلم شكل گرفت. پیش از فیلم «گاو» من و انتظامی بارها با هم در نمایش های گوناگون بازی كرده بودیم اما «گاو» اولین فیلم مشترك ماست. من، عزت الله انتظامی، علی نصیریان، پرویز فنی زاده، محمود دولت آبادی و مابقی گروه به همراه داریوش مهرجویی نزدیك یك ماه در اداره تئاتر تمرین كردیم. چون اكثر افراد گروه از اعضای اداره تئاتر بودند تمرینات ابتدایی مان در یكی از سالن های اداره آغاز شد. بعد از آن به دهی به نام «بوئینگ» در 30 كیلومتری جاده قزوین – رشت رفتیم. ما چند وقتی كنار هم زندگی كردیم تا فیلمبرداری «گاو» به پایان رسید. عزت الله انتظامی نقش اول «گاو» را بازی می كرد و در بسیاری از صحنه های فیلمبرداری حركات و عكس العمل های بی نظیرش همه گروه را وادار به تحسین می كرد. بعدها در فیلم های دیگری مثل «كمال الملك» یا سریال «هزاردستان» علی حاتمی هم در كنار هم بازی كردیم. به عقیده من عزت الله انتظامی استعداد فوق العاده ای در بازیگری دارد و از آن دسته بازیگران هوشمندی است كه بیننده را مجذوب و مسحور می كند. انتظامی سال 1338 به عنوان هنرمند به عضویت اداره هنرهای دراماتیك در آمد. او پیش از آن هم بازیگر تئاتر بود. اما یادم می آید دوره ای به خارج رفت و زمانی كه بازگشت در فروشگاه فردوسی كه آلمانی ها آن را در خیابان فردوسی ساخته بودند مشغول به كار شد. اما سال 1338 كه به اداره هنرهای دراماتیك آمد بازیگری و كارگردانی تئاتر را آغاز كرد. در آن سال ها جعفر والی، اسماعیل شنگله، فخری خوروش، علی نصیریان، ركن الدین خسروی، جمیله شیخی، محمدعلی كشاورز، حمید سمندریان و خیلی های دیگر به عضویت اداره هنرهای دراماتیك كه بعدها نامش به اداره تئاتر تغییر كرد، درآمدند. هیچ كدام از آنها آن وقت بازیگر تئاتر حرفه ای نبودند اما تئاتر حرفه ای را بنیانگذاری كردند. عزت الله انتظامی بازیگر توانا و خوبی بود و هنوز هم هست. برای او آرزوی سلامتی و طول عمر می كنم.
    
    
 روزنامه شرق ، شماره 992 به تاریخ 30/3/89، صفحه 20 (صفحه آخر)



نوع مطلب :
برچسب ها : جمشید مشایخی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 30 خرداد 1389
بهزاد نعیمی
اتفاق نظرها


نویسنده: جعفر مدرس صادقی

دوست گرامی و نازنینی که معلومات این ستون را دنبال می کند دوباره یک تذکر دیگر داد به این جانب و گله کرد که چرا دارم از اختلاف نظرها حرف می زنم: «هفته ی گذشته از اختلاف نظر صاحبنظران معاصر بر سر پیوسته نوشتن یا جدا نوشتن حرف اضافه ی «به» حرف زدی و این هفته هم لابد می خواهی از اختلاف نظر بر سر کسره ی اضافه ی بعد از «ه»ی غیرملفوظ حرف بزنی که آیا باید با «ی» نشان داد یا با همزه و هفته ی بعد هم بروی به سراغ الف مقصوره که آیا باید این «ی» را که الف می خوانیم با همان املای عربی بنویسیم یا با الف... و بعد از آن هم نوبت می رسد به جدانویسی و سرهم نویسی... اختلاف نظرها بسیارند و مسائل فراوانی هست که بحثهای زیادی بر سر آنها درگرفته است. اما چرا از اتفاق نظرها حرف نمی زنی و از اصولی که همه یا دست کم اغلب قریب به اتفاق صاحبنظران بر سر آن توافق دارند؟»
    راستش، این دوست گرامی با این تذکرهای بجایی که می دهد تبدیل شده است به وجدان بیدار این جانب و اجازه نمی دهد که از اصل ماجرا دور بیفتم و زیادی پرت و پلابروم. اما اگر یادتان باشد، در معلومات سه هفته ی پیش، از «متوسل شدن» به اصولی که صاحبنظران معاصر بر سر آن توافق دارند حرف زده بودم و این بحث را موکول کرده بودم به بعد از شرح ویژگی هایی که از شیوه ی خط قرن پنجم هجری به دست می دهم. ویژگی های این شیوه ی خط کهن را به دست دادیم و به اختلاف نظرها هم اشارتی کردیم، اما به قول این دوست گرامی، اختلاف نظرها بسیارند و اگر بخواهیم از بحث و جدل هایی که بر سر شیوه ی خط وجود دارد حرف بزنیم، این رشته سر دراز دارد و راه به جایی نمی بریم. پس چه خوب است که از اتفاق نظرها شروع کنیم و ببینیم که آیا با تکیه به موارد توافق صاحبنظران معاصر و راه و رسمی که از کاتبان دانشمند قرن پنجم هجری آموخته ایم، می توان به پیشنهاداتی رسید که حرف چندانی توش نباشد یا نه. نمی گویم هیچ حرفی توش نباشد. چون که ممکن نیست. و آخر سر معلوم است که با وجود همه ی ملاحظات و با همه ی احتیاطی که به خرج خواهیم داد، اما و اگرها و چون و چراها زیاد خواهد بود.
    مجله ی «سخن» بعد از آن اقتراحی که درباره ی حرف اضافه ی «به» به راه انداخت (که هفته ی پیش به آن پرداختیم)، سوال های دیگری درباره ی شیوه ی خط مطرح کرد که در شماره های خرداد، مرداد، شهریور و مهر 1338 آن مجله به چاپ رسید. اولین سوال: «آیا اتخاذ روش واحدی در نوشتن کلمات فارسی ضرورت دارد یا هر کس بر حسب ذوق و سلیقه خود می تواند در این باب شیوه ای پیش بگیرد؟» و سوال دیگر: «آیا شیوه ای که برای نوشتن نوع واحدی از کلمات پیش می گیریم باید در همه موارد یکسان باشد یا آنکه یک کلمه یا یک نوع از کلمات را در موردهای مختلف به شیوه های گوناگون باید نوشت؟»
    به سوال های دیگر کاری نداریم، اما دو سوالی که همه ی صاحبنظران به آنها جواب مثبت دادند و بر سر آنها توافق داشتند همین دو سوال بود. همگی معتقد بودند که باید شیوه ی واحدی برای نوشتن پیش گرفت و همگی معتقد بودند که این شیوه باید در همه ی موارد یکسان باشد: یکی لزوم التزام به قواعد خاص و دیگری «یکدستی»! همان اصلی که مرحوم احمد بهمنیار در خطابه ی ورودی اش به فرهنگستان از آن به اسم «اطراد قاعده» یاد می کند («اطراد» به کسره ی الف و به تشدید «طا»). شاید این اصل در زمانی که مرحوم احمد بهمنیار بحثش را به میان کشید تازگی داشت، اما امروز هیچ چون و چرایی در این باره وجود ندارد. و به این ترتیب می رسیم به اصل دیگری که مورد توافق همگان است: اصل «یکدستی»!
    هفته ی گذشته اشاره ی مختصری کردیم به اصل «فاصله» و این هفته رسیدیم به اصل «یکدستی». تا اینجا دو اصل اساسی که همه ی صاحبنظران معاصر بر سر آن توافق دارند! و اما توضیحات بیشتر در مورد این دو اصل بماند برای هفته ی بعد.
    
    
 روزنامه شرق ، شماره 992 به تاریخ 30/3/89، صفحه 20 (صفحه آخر)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 30 خرداد 1389
بهزاد نعیمی

هر كس روزنه ای است به سوی خدا
پیشنهاد: كتاب «روی ماه خداوند را ببوس»، فیلم «پاریس- تگزاس»

نویسنده: سامان سالور


1-
    «هر كس روزنه ای است به سوی خداوند اگر اندوهناك شود، اگر به شدت اندوهناك شود.» این شروع كتاب «روی ماه خداوند را ببوس» نوشته مصطفی مستور است. این روزها مشغول خواندن این كتاب هستم و مدام این جمله اول كتاب در ذهنم رژه می رود. قبلاً از مستور مجموعه قصه «حكایت عشق بی شین بی قاف بی نقطه» را خوانده ام كه چند قصه اش خوب بود و تاثیرگذار اما «روی ماه خداوند را ببوس» یك تك قصه است كه تمركز بیشتری را طلب می كند و جملات زیبا و تاثیرگذاری دارد كه من را به تفكر وامی دارد.
    2- چند وقت پیش در جمعی فیلم «پاریس- تگزاس» ساخته ویم وندرس را دیدم؛ فیلمی به شدت ساده و پرمعنا با پلان ها و میزانسن های هوشمندانه.
    انسان معاصر به شدت دنبال سادگی است و ویم وندرس در این فیلم ساده زیستی و ساده نگاه كردن را در امریكای دهه 80 به نمایش می گذارد. «پاریس- تگزاس» از زندگی ساده حرف می زند، از مهربانی با همدیگر، از اینكه برای آنچه مخالف نظرمان است زنده باد و مرده باد سر ندهیم.
    دیدن «پاریس - تگزاس» بعد از مدت ها مرا دلتنگ سفر كرد. دلم خواست تنهایی به گوشه ای از كویر یا جنگل سفر كنم و بیندیشم به همه مشكلات خودم و شهرم؛ شهری كه اتفاقاً خیلی هم مدرن نیست و ترافیك و عصبیت و ناجوانمردی در آن غوغا می كند. واقعاً ما چه بودیم، چه هستیم و چه می كنیم؟ این سوالاتی است كه بعد از دیدن «پاریس - تگزاس» به ذهنم هجوم آورده است. چهارنعل تاختن به سمت مدرنیته و اتفاقات فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و ورزشی باعث شده همه ما نقاب هایی به چهره داشته باشیم و از اصل خودمان دور شویم.
    ویم وندرس اما در جامعه مدرن دهه 80 امریكا شخصیتی ساده با اندیشه ای پرمغز خلق می كند كه نوع زندگی كابویی وارش بازگشتن به اصل را به تصویر می كشد. «پاریس - تگزاس» مرا دلتنگ سفر و اندیشیدن كرد. این كاری است كه از ویم وندرس بهتر از هر كس دیگر برمی آید.
    پس بیایید سفر كنیم حتی از كوچه ای به كوچه دیگر. بسم الله. موبایل هایمان را خاموش كنیم. تلفن هایمان را روی انسرینگ بگذاریم و این بار به جای جاده پرترافیك شمال كه هجوم ماشین های رنگارنگ برایش طراوتی نگذاشته به جایی برویم كه دست خلق الله كمتر به ما برسد.
    
    
 روزنامه شرق ، شماره 991 به تاریخ 29/3/89، صفحه 20 (صفحه آخر)



نوع مطلب :
برچسب ها : سامان سالور،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 29 خرداد 1389
بهزاد نعیمی


( کل صفحات : 77 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات