سایت سروش صحت و رضا عطاران
طنز مطبوعاتی، طنز تلویزیونی، کمدی
درباره وبلاگ


همه چیز درباره سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی
مطالب منتشره در این وبلاگ اکثرا طنز هستند و نیازی به واکنش‌های تارانتینویی نیست. لطفا آرامش خود را حفظ کنید. بازنشر مطالب این وبلاگ در سایت، کتاب یا وبلاگ دیگر، بدون کسب اجازه از نویسندگان ممنوع می‌باشد.



مدیر وبلاگ : فرشته نعیمی
مطالب اخیر
نظرسنجی
بهترین سریال طنز آمریکایی کدام است؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

گستاخی های ژنتیكی


نویسنده: سیدعلی میرفتاح

حیف كه كار روزنامه معطل یادداشت حقیر است و نمی توانم قبل از نوشتن، آنالیز دی ان ای مرحوم ناصر الدین شاه را بشنوم. ظاهراً در برنامه هفت اقلیم رادیو، برای اولین بار می خواهند مطالعات ژنتیكی درباره آن سلطان صاحبقران را به سمع شنوندگان برسانند. می گویند از روی یك دسته صندلی و یك دستمال خونی توانسته اند پی به ماهیت ژنتیكی این خاقان ابن خاقان ببرند. البته مطمئن نیستم كه آنچه كشف می كنند، بتوانند بر زبان بیاورند. بالاخره شاهی بوده كه 50 سال یك تنه حكومت كرده و دی ان ای اش حاوی نكات بدیعی است. نمی گویم كه نردبان تاب خورده دی ان ای مثل كتاب تاریخ عمل می كند، اما یقیناً اسراری برملامی كند كه شنیدنی است. لذاست كه دستمال خونی و پلشتی كه آن روزگار خود شاه هم بیش از دیگران اصرار بر نیست و نافور كردنش داشت، امروز عتیقه گرانبهایی می شود كه ما را به دالان های مخفی دربار قاجار رهنمون می شود.
    كپورچالی: ما چه حماقتی كردیم كه قبل از مردن، یك مقدار دستمال خونی پیش تو به امانت نگذاشتیم كه بعداً دستمایه كار دانشمندان شود.
    میرفتاح: ماترك شما دستمال خونی به من نرسیده كه اگر می رسید، مثل تخم چشمم از آن نگهداری می كردم.
    مویدی: می گویند ناصر الدین شاه، نمی گویند نصرالله كپورچالی كه. دی ان ای من و تو به چه درد ملت می خورد؟
    كپورچالی: اینجا هم اختلاف طبقاتی؟ یعنی فقط مال شاه است كه به درد می خورد؟ مال رعیت به درد نمی خورد؟
    امیرشاهی: حقیقتش را بخواهی مال شاه هم به درد نمی خورد. مثلاً چه می خواهند از آن بفهمند كه به كار امروز بشر بیاید؟
    امیرشاهی: تازه عیب ماجرا وقتی نمایان می شود كه دانشمندان و رسانه ها از این بازی آنالیز دی ان ای خوش شان بیاید. حالااز فردا ملت از هر كجا اعلام می كنند كه یك دستمال خونی دست نخورده از سلاطین و شاهزاده ها پیدا كرده اند. حالاهی راست و دروغ یك بیزینسی راه می اندازند كه هر چه پلیدی و پلشتی از اعیان و اشراف را به دلال ها بفروشند.
    كپورچالی: برای همین می گویم كاش مقداری قبل از مردن پیش میرفتاح امانت می گذاشتیم.
    مویدی: البته شاه هم كلی از این طرف و آن طرف زن عقد كرده بوده. دست هر زنی هم یك دستمال داشته باشد، می دانی الان كلی دستمال دارد.
    روشن ضمیر: گفتی دستمال یادم افتاد، راستی دستمال دزدمونا الان دست كیست؟ آیا آن را دانشمندان آنالیز كرده اند؟
    مویدی: این دانشمندان هم چه بی ناموسی هایی می كنند ها. مثلاً اسرار مردم را روی دایره می ریزند كه چه شود؟ حالاناصر الدین شاه، خوب یا بد، مرده و هفت كفن هم پوسانده...
    امیرشاهی: اتفاقاً دیروز، پریروز بود كه دیدمش. همچه حال و روزش بد هم نبود. تازه یك كمی هم كیفور بود. قرار شد یا یك روز بیاید محفل ما، یا یك روز ما برویم پیشش.
    میرفتاح: چه جالب. اتفاقاً من هم خیلی دوست دارم ایشان را ببینم و سوالاتی ازشان بپرسم. می شود من هم با شما بیایم؟
    امیرشاهی: بعید می دانم... حالاببینم، بپرسم، اجازه بگیرم، آیا بدهند، آیا ندهند؟
    كپورچالی: سوالاتت را بگو ما ازش بپرسیم. مثلاً الان در تاریخ چه چیزی برای تو غامض است كه فقط باید از خود این مرحوم بپرسی؟
    میرفتاح: یكی اش همین كه واقعاً این همه زن به چه دردش می خوردند؟
    كپورچالی: جواب این سوالت را كه دانشمندان توی آنالیز دی ان ای می دهند. كافی است رادیو گوش بدهی... البته شاید توی رادیو نتوانند بگویند...
    میرفتاح: من البته سوال زیاد دارم. مثلاً [...]
    روشن ضمیر: این را هر وقت خودت مردی بیا سوال كن. ما از این گستاخی ها نداریم.
    
    
 روزنامه شرق ، شماره 1092 به تاریخ 29/7/89، صفحه 12 (صفحه آخر)



نوع مطلب : علی میرفتاح، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 29 مهر 1389
بهزاد نعیمی

یك صبح زیبا
پای پیاده: زندگی

نویسنده: سروش صحت



    برادرم و دوستم جلو راه می رفتند و من و دوست دوستم پشت سرشان می آمدیم. دوست دوستم خانه اش را برای فروش گذاشته بود اما خانه را كسی نمی خرید. دوست دوستم دلخور بود كه هر وقت می خواهد چیزی بخرد آن چیز گران است و هر وقت می خواهد بفروشد آن چیز یا ارزان می شود یا اصلاً خریداری ندارد و داشت از مشكلاتش برایم می گفت. همان موقع دو كبوتر پروازكنان از بالای سرمان رد شدند. برادرم گفت: «چقدر قشنگ.» بعد رو به ما كرد و پرسید: «دیدین؟» دوست دوستم گفت: «نه... داریم حرف می زنیم.» برادرم گفت: «به جای اینكه اینقدر چرت و پرت بگین یه ذره از زیبایی های دور و برتون لذت ببرین... اینقدر درگیر روزمرگی ها نباشین. پرواز این دو تا كبوتر عاشق برای امید به آینده و ادامه حیات بس نیس؟» دوست دوستم گفت: «از كجا فهمیدی كبوترها عاشق بودن؟» برادرم گفت: «برای اینكه داشتن دنبال هم می رفتن... دیدن عشق هر موجودی به زندگی امیدوارم می كنه.» دوست دوستم گفت: «پس چرا وقتی دو تا سوسك دارن دنبال هم میرن با دمپایی له شون می كنی؟ مگه اونا عاشق نیستن؟» برادرم گفت: «سوسك كه عشق سرش نمیشه. بعدش هم دنبال هم رفتن دو تا سوسك رو با پرواز دو تا پرنده مقایسه نكن.» دوست دوستم گفت: «مگس چی؟ اونا هم پرواز می كنن. مگس ها عشق سرشون میشه یا نه؟» برادرم گفت: «اه... از حرف زدن با تو حالم به هم می خوره.» دوست دوستم گفت: «پس بیا كاری به هم نداشته باشیم، تو به زیبایی ها نگاه كن، بذار ما هم حرفمون رو بزنیم.» همان موقع یك دسته كبوتر از بالای سرمان پرواز كردند، روی زمین كلی سوسك دنبال هم می رفتند و مگس ها هم ویزویزكنان این طرف و آن طرف می پریدند. آدم هایی كه توی پارك بودند بعضی هاشان راه می رفتند، بعضی ها می دویدند و برخی هم نشسته بودند و به بقیه نگاه می كردند، خورشید هم آن بالانورافشانی می كرد و همه جا را روشن كرده بود.
    
    
 روزنامه شرق ، شماره 1092 به تاریخ 29/7/89، صفحه 12 (صفحه آخر)




نوع مطلب : سروش صحت، 
برچسب ها : سروش صحت،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 29 مهر 1389
سروش صحت
مثل ذرت بوداده


نویسنده: سیدعلی میرفتاح

از آنجایی كه بعضی دوستان همكار، لودگی ها و مسخره بازی های كرگدن را خطرناك پنداشته اند و نگران اند كه مبادا این ستون باریك و بلند كار دست شان دهد و ادامه فعالیت متعهدانه شان را با چالش های جدی روبه رو كند، از امروز تصمیم گرفته ام گرد خطر نگردم و سیف ترین مطالب را بنویسم و بی بو و بی خاصیت، مثل ذرت بوداده كه پف فیل هم به آن می گویند، به مسائل مهم پیش پا افتاده حساس كنونی بپردازم. برای نمونه امروز كمی درباره گل و بلبل می نویسم و متعاقباً انزجار و تنفر خودم را از امریكای جنایتكار و سرسپردگان بی همه چیزش در منطقه اعلام می دارم.
    
    به به چه هوایی، بلكه به به چه پنیری. واقعاً كه هوا دلپذیر شد و گل در باغ خشكید و برگ ها یكی پس از دیگری به زردی گراییدند و امریكا، خر من است و گاو من است و سوارش می شوم، خوب می برد و اسرائیل هم ایضاً خیلی خیلی نامرد است و عوضی است. اما در هوای پاییزی جای آن دارد كه بد و بیراهی هم نثار فرانسه نامرد بكنیم كه اعتصاب كنندگان را به باد كتك گرفت و خار در چشم مخالفان فرو كرد و بیچاره بازنشسته ها را به فال فنا داد و سن بازنشستگی را كه باید از 40 سال شروع شود ناجوانمردانه افزایش داده و خیلی كارهای بد دیگری هم كرده. پست فطرت های عوضی با آن بانوی اول شان كه آبروی هرچه بانوی اول است برده اند. آخر این هم شد بانوی اول؟ اما اسب حیوان نجیبی است و بلبل به غزل خوانی و قمری به اشاره، می گویند مرگ بر منافقین و صدام و عمال دست نشانده شان در منطقه كه این انگلیس اگر آدم بود اوضاع اقتصادی اش را می رفت درست كند كه مردم بدبختش به این فلاكت و بیچارگی مبتلانشوند... و چقدر عالی و دوست داشتنی است نمایشگاه پررونق مطبوعات داخلی با این همه گستردگی و تنوع محصولات و مطبوعات و نویسندگان شاخ شمشاد و عرق بیدمشك كه با قلم زیبایشان تنویر افكار عمومی می كنند و توطئه های دشمن افلقی تا دندان مسلح را نقش بر آب می كنند و همه چیز خوب است و تلویزیون فیلم های خوب دارد و سریال های جذاب پخش می كند و دكان فارسی وان كه سهل است، حتی دكان دشمنان قسم خورده در بی بی سی و یورونیوز و دویچه وله و الجزیره را یكی پس از دیگری تخته می كنند و می روند كه داشته باشند فصل نوینی در تاریخ پرافتخار تلویزیون كه نه فقط سریال ها و سرگرمی جات، بلكه مستندها و وله ها و میان برنامه ها را هم عین ترحلوا، همچه قشنگ و هنرمندانه درست می كنند كه با لب آدم بازی می كند. همین روزنامه خودمان را دست كم نگیرید كه چقدر زیبا و بی غلط و آگاه كننده و آموزنده و عالی، بلكه متعالی است. با این صفحات زیبا و مطالب خواندنی و صفحه بندی مبتنی بر زیبایی شناسی ایرانی كه با دقت نظر، این همه مطلب را مفت و مجانی كنار هم می پیچند و روی این كاغذ نرم و بزرگ به 600 تومن، بلكه هزار تومن ناقابل به دست انبوه مخاطبان می رسانند و ظهر نشده در هیچ دكه ای، حتی یك دانه هم گیر نمی آید كه مثل ورق زر می برندش و بر باعث و بانی اش درود بی كران می فرستند... و غافل نشوید از این اتوبیوگرافی حضرت سردبیر كه بر ما منت نهاده اند و چیزی را كه سال ها در پرده كتمان بود و احدی از آن خبر نداشت به منصه ظهور رسانده اند و به خیل مشتاقان بی صبر و قرار، تقدیم داشته اند... خانه دار و بچه دار زنبیلو بردار و بیاور... بدو بیا ببر كه ارزانش كردیم و به شرط چاقو ببر این «شرق» شرق گرای متعهد زیبارو را كه رو را بروم، هی.
    
    هوای دل انگیزی است، عرب در بیابان ملخ می خورد و گاهی نی می اندازد و ما مجبوریم برویم و برداریم و بیاوریم و البته گاهی هر چه می گردیم این نی اعراب را پیدا نمی كنیم كه بیابان پهناور است و نی نازك و كوچك است، بدیهی است كه پیدا نشود. اتفاقاً می خواستم چند كلمه ای هم خطاب به برادران و خواهران عرب زبان به عربی عرایضی چند تقدیم كنم، اما حیف كه هم جا ندارم و هم عربی ام خوب نیست... تمرین و ممارست می كنم تا منبعد چند كلمه ای هم به عربی بخوانم... اما این را هم گفته باشم كه به كوری چشم حسودان و دشمنان، ما همه با هم خوب هستیم و رفیقیم و داداشیم و مثل مدادتراشیم و شب ها دست توی مطلب هم نمی بریم و خلاصه كنم كه اوضاع از این بهتر نشده و نمی شود، اگر البته استكبار جهانی فلان فلان شده بگذارد...
    
    
    
 روزنامه شرق ، شماره 1098 به تاریخ 6/8/89، صفحه 12 (صفحه آخر)



نوع مطلب : علی میرفتاح، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 28 مهر 1389
بهزاد نعیمی

 از تدریس معارف محمد رضا گلزار تا كلاس های شیمی سروش صحت

همشهری جوان به مناسبت روز معلم سراغ همه بازیگر ها و آدم معروف هایی که یک روز معلم بودند، رفته است

«درس معلم ار بود زمزمه محبتی، جمعه به مکتب آورد طفل گریز پا را» این شعر واقعا مصداق کامل این پرونده است. پرونده را حتما تا ته بخوانید کاملا متوجه این موضوع می شوید. البته قرار نبود ما براساس این شعر پرونده دربااوریم، بلکه قرار بود به مناسبت روز معلم به سراغ بازیگراها و آدم معروف هایی برویم که روزگار دبیر و معلم بودند، آدم هایی که قطعا پیش از حرف زدن با آنها می شد حدس زد با توجه به خلق و خویشان شیوه های متنوع و متفاوتی را در درس دادن به بچه های مردم برای خود ابداعد کرده اند. شیوه هایی که حتی سر سخترین و سرتق ترین بچه ها را رام می کند و درس خوان. ای کاش دنیای بازیگری کمی به آنها فرصت می داد تا باز هم سری به کلاس های درس بزنند.


سروش صحت سال ها معلم شیمی بوده و آلان هم گه گداری این درس را تردیس می كند
من خیلی معلم باحالی هستم


آرامه اعتمادی: باورتان می‌شود، بازیگر طنز و خوش‌خنده، كه این روزها فیلمنامه‌نویس پركاری شده و گهگاهی هم كارگردانی می كند ی‌روزی معلم شیمی بوده، سروش صحت همان معلم است، معلمی كه خیلی خوب بلد بوده چطور تدریس كند و چطور شاگردهایش را هم بخنداند و هم به درس علاقه‌مند كند، البته باید گفت كه به این خنده‌هایش نگاه نكنید، چون خدا نكند كه اوجدی شود و بخواهد شما را كه شاگرد بازیگوشی هستید دعوا كند! آن وقت باید به دنبال یك سوراخ بگردید و قایم شوید و قول بدهید كه درس را گوش می‌دهید.قرار ما با او رد فرهنگسرای ارسباران بود، همان جایی كه خودش كلاس فیلم‌نامه نویسی دارد، گرچه او بازیگر شده و باید خیلی راحت در مقابل مردم قرار بگیرد، اما راضی كردن او برای اینكه ژست معلمی بگیرد و یا پای تخته كلاسی در این فرهنگسرا بایستد، پروسه خاص خودش را داشت. در آخر هم مجبور شدیم از شاگردان یك كلاس بخواهیم برای لحظاتی از اتاق درس خارج شوند تااین آقای معلم ما بتواند راحت عكس بگیرد.

*یادم هست كه برای پرونده عید همشهری جوان گفتید، اگر بازیگر نمی‌شدید، معلم می‌شدید. چرا؟
بله، من تدریس كردن را چه خصوصی چه عمومی دوست دارم. انتقال چیزهایی كه می‌دانم به دیگران برایم لذت‌بخش است.

*چه شد كه معلم شدید؟
در آن زمان من به دنبال یك كار می‌گشتم كه از طریقش پول درآورم، تدریس خصوصی كاری بود كه به آن فكر كردم و عملی هم شد.

*این در اتفاق در چه سالی افتاد؟
فكر می‌كنم 74 یا 75 بود كه تا سال 79 هم تدریس خصوصی داشتم. یعنی نزدیك به 10 سال پیش.

*شما شیمی خواندید و همان را هم تدریس كردید؟
بله لیسانس من شیمی بوده و فوق لیسانسم هم آلودگی و حفاظت محیط زیست و دریاست. اما دوست داشتم تا شیمی را تدریس كنم.

*چقدر تدریس كردن كار لذت بخشی است؟
برای من خیلی زیاد. چون اصولا درس دادن را دوست دارم و فكر می‌كنم كه خیلی هم معلم خوبی هستم. خودم این‌طوری فكر می‌كنم، مثلا درباره نویسندگی یا بازیگری نمی‌دانم در آن خوب هستم یا نه؟! اما در معلمی می‌دانم كه خیلی خوبم. خیلی راحت و خوب می‌توانم به بچه‌ها درس دهم و با آن‌ها ارتباط برقرار كنم.

*همیشه از اینكه معلم خوبی بودید، می‌گویید... توضیح دهید، یعنی چطور معلمی بودید؟
شوخ و شنگ و باحال. دوست دارم كه كلاس شیرین باشد، از هر روشی استفاده كنم تا كلاس افت نكند، سر كلاس خیلی پرانرژی هستم. هم می‌توانستم نكته‌ها را خوب منتقل كنم و هم به بچه‌ها خوش می‌گذشت و خوب هم سركلاس یاد می‌گرفتند. اینكه میگویم بچه‌ها منظورم همه شاگردانم است، وگرنه همانطور كه گفتم كلاس‌های من خصوصی بود، البته كلاس‌های 3-4 نفره هم داشتم.

*چرا در مدرسه تدریس نكردید؟
برای اینكه معلم خصوصی بودم! پولش بیشتر بود. در آن زمان آموزش و پرورش خیلی سخت استخدام می‌كرد و من هم هنوز سربازی نرفته بودم. داشتم فوق لیسانس می‌خواندم و درسم تمام نشده بود. كلی مراسم داشت.

*پس در حقیقت با تدریس خرج تحصیلتان را بدست می‌آوردید؟
آن‌قدر رمانتیكش نكنید! با تحصیل پول در می‌آوردم خوب هم در می‌آوردم. همین كافی بود.

*چرا با این همه علاقه تدریس را ادامه ندادید؟
كار بازیگری و نوشتن خیلی درگیرم كرد، تا مدت‌ها دركنار بازیگری و نوشتن تدریس هم می‌كردم اما بعد از مدتی فرصتش را نداشتم و مجبور شدم تا یكی از آنهارا كنار بگذارم كه تدریس را كنار گذاشتم.

*حالا چرا شیمی؟
شیمی درس بسیار شیرینی است. من كلاس اول و دوم دبیرستان هیچ چیزی از شیمی نمی‌فهمیدم یعنی مثل یك نادان تمام عیار بودم. مخصوصا در كلاس دوم نظری. اما سال سوم پیشرفت كردم و در سال چهارم كه عالی شده بودم.

*این همه تحول! چطور ممكن است؟
با معلم خوبی كه من را علاقه‌مند كرد. من در زندگی‌ام فقط یك درس را تك‌ماده كردم كه آن هم شیمی سال دوم بوده. برای همین شیمی سال دوم را خیلی خوب بلد بودم، درس بدهم چون می‌دانستم كه كجاهایش برای شاگرد گیر دارد و مشكل ایجاد می‌كند.

*اسم معلمی كه باعث شد شما در درس شیمی موفق شوید را به یاد دارید؟
دو نفر بودند. یكی آقای مهدویان بود و یكی آقای كیانوَش.

*با شاگردهایتان در ارتباط هستید؟
گاهی وقت‌ها با بعضی از آنها در ارتباطم.

*به كنكوری‌ها هم درس می‌دادید؟
ابتدای كارم سال اول، دوم، سوم و چهارم دبیرستان را تدریس می‌كردم اما در سال‌های آخر هم به كنكوری‌ها شیمی یاد می‌دادم.

*از درصد قبولی این پشت كنكوری‌ها در دانشگاه خبر داشتید؟
اكثر قبول شده‌اند. همیشه هم نتیجه كار شاگردهای كنكوری‌ام را پیگیری می‌كردم تا ببینم قبول شده‌اند یا نه؟! بگذارید یك چیز جالب برایتان بگویم، امروز یكشنبه است، روز جمعه (یعنی همین دو روز پیش) جایی دعوت بودم كه آقای مهندسی بسیار خوش تیپ(!) جلو آمد و به من گفت: «من شاگرد تو بودم و الان مهندس شركت نفت شدم». بهش گفتم: «در دانشگاه چه چیزی خواندی؟» گفت: «شیمی!» خیلی احساس خوبی بود.

*سن كمتان باعث نمی‌شد كه بچه‌ها از شما حساب نبردند؟
نه، سنم خیلی هم كم نبود. اما چون آن موقع موهایم خیلی بلند بود و لباس‌هایم هم مدل خاص خودش بود. خانواده‌ها خیلی اعتماد نداشتند و با خودشان می‌گفتند: «این یارو كیه كه میاد به بچه‌های ما شیمی یاد می‌ده»، مخصوصا كه از داخل اتاق صدای خنده و ریسه رفتن از داخل اتاق می‌آید پس این چه می‌شود! ولی خب اصرار شاگردها باعث می‌شد تا بمانم و تدریس كنم. بعداز اینكه نمره‌ها می‌آمد، خیالشان خیلی راحت می‌شد، چون واقعا نبود كه من بخواهم شیمی یاد بدهم و كسی باشد كه نمره خوبی از شیمی نگرفته باشد.

*به خاطر دارید كه اولین شاگردتان چطور شما را پیدا كرد كه بعدها این زیر شاخه‌ها زیاد شد؟
اولین شاگردم ماجرای جالبی داشت. شاید خود آقای قلمچی هم احتمالا این را نداند، آقای قلمچی این‌قدر شناخته شده نبود، یك آموزشگاه خیلی جمع و جور در ستارخان داشت، كه همانجا هم خودش تدریس می‌كرد. اصلا این موسسه قلمچی امروزی وجود نداشت، فكر می‌كنم كه در روزنامه خواندم كه كسی را برای معلم خصوصی می‌خواهند. تماس گرفتم و رفتم پیش خود آقای قلمچی، ایشان هم برای همان دفعه اول و البته آخر، دختر خانمی را به عنوان شاگرد به من معرفی كرد كه كلاس اول دبیرستان بود. من دو جلسه به او درس دادم. پول را به آقای قلمچی داده بودند ایشان هم پورسانت خودشان را برداشتند و پول من را داد.

*و این‌طوری شاگردانتان زیاد شدند؟
نه. فقط و فقط همین یكبار را از طرف ایشان برای تدریس رفتم. چند وقت بعد از آن تدریس یكی از آشناهایم گفت «مگر تو شیمی تدریس می‌كنی؟» با اینكه من فقط دو جلسه به آن دختر خانم درس داده بودم اما گفتم: «من خیلی هم عالی این كار را می‌كنم.» از من خواست تا به دخترش كه كنكوری و كلاس چهارم دبیرستان بود شیمی را تدریس كنم. آن دخترخانم چند دوست دیگرش را هم معرفی كرد و این رشته شكل گرفت. اما همان دو جلسه باعث شده بود كه من بتوانم این كار را ادامه دهم. در شیمی یك‌ مبحثی داریم به اسم chain reaction یعنی واكنش زنجیره‌ای. این تدریس هم زنجیره‌ای پیش رفت.

*شیمی درس تفهیمی است، ریاضی خاصی كه ندارد...
خیلی كم.

*الان كسی از اطرافیان یا آشنایان از شما نخواسته‌اند كه به فرزندشان شیمی تدریس كنید؟
چند وقت پیش، (خیلی سال پیش) صاحبخانه‌مان از من خواست كه به دخترش شیمی یاد بدهم كه این آخرین كلاس‌هایی بود كه داشتم. فكر می‌كنم الان دیگر یادم رفته باید دوباره كار و تمرین كنم. برای درس دادن آدم باید درس بخواند، معلم‌ها یك جمله‌ای دارند كه همیشه آن را به كار می‌برند مادرم و پدرم همیشه می‌گفتند، معلم یك شب از شاگرد جلوتر است. چیزی را كه شاگرد یاد می‌گیرد، معلم شب قبلش آن را خوانده تا بخواهد آن را تدریس كند. چون من پدر و مادرم هر دو معلم بودند این را خیلی خوب می‌فهمم.

*خاطره خاصی از دوران تدریس دارید؟
خاطره كه زیاد داریم. مثلا من به پاشا پاشاپور درس می‌دادم كه قهرمان شمشیربازی ایران بود. وقتی درس را متوجه نمی‌شد من عصبانی می‌شدم، می‌گفت: «این را دوباره درس بده!» وقتی می‌گفتم: «نمی‌توانم، باید گوش می‌دادی» با زور دست من را می‌گرفت و با تهدید می‌خواست كه دوباره درس بدهم و من با ترس این كار را می‌كردم! (خنده)

*می‌دانم كه شاگرد هنرمند هم داشتید، از خاطرات درس دادن به آن‌ها بگویید؟
آره ولی نوشتنی نیست! به هر حال خوش می‌گذرد.

*سر كلاس عصبانی هم می‌شدید؟
بله.

*چطور؟
خیلی جدی، برای اینكه من الان هم مشغول تدریس بازیگری، فیلمنامه‌نویسی هستم. در رادیو هم طنز در رسانه درس می‌دهم.

*كسی را در این دوران تنبیه كردید؟
بله، سر كلاس شوخی و خنده‌مان را داریم اما اگر تمرین‌شان را انجام ندهند عصبانی می‌شوم و آنها را تنبیه می‌كنم.

*تنبیه بدنی؟
نه! تنبیه بدنی چیه؟! رابطه خوب با بچه‌ها این هست كه هم شوخی كنید، هم كارتان را انجام دهید و اجازه دلخوری متقابل هم باشد.

*این تدریس‌ها با آنچه قبلا درس می‌دادید، متفاوت است؟
معلمی، معلمی است.

*ولی تدریس جمعی...
تدریس جمعی باحالی‌های خودش را دارد، به من خوش می‌گذرد، معلمی را دوست دارم.

*شما هم مثل سایر دبیرها عاشق درسی هستید كه تدریس می‌كنید؟
بستگی دارد كلاس چطور باشد، اگر ارتباط خوبی برقرار شود، لذت دارد وگرنه اجباری می‌شود. مثلا آن زمان كه شیمی درس می‌دادم، نزدیك فصل امتحانات از 6 صبح تا 12 شب كلاس داشتم! تكرار این ماجرا آدم را خسته می‌كند اما اگر كلاس‌های متنوع با درس‌های مختلف باشد فرق می‌كند، چون شما می‌دانید كه با آدم‌های مختلف، روحیات گوناگون، استراتژی‌های متفاوت در ارتباط هستید و خوش می‌گذرد. البته الان به نسبت سال‌های قبل انرژی كمتری دارم مثلا كلاس فیلمنامه‌نویسی من شنبه‌ها دوبار پشت‌سر هم است و بعد از كلاس دوم واقعا احساس خستگی می‌كنم. چون خیلی زیاد صحبت می‌كنم و انرژی می‌گذارم.

*دورانی كه شاگرد بودید چه ذهنیتی از معلم‌ها داشتید؟
بعضی از معلم‌‌ها را خیلی دوست داشتم. آقای مهدوی من را به شیمی، آقای نوروزیان به فیزیك و آقای مهربد به ریاضی علاقه‌مندم كردند. مثلا ما معلمی داشتیم به نام آقای مرعشی كه برای انشا بود اما من به این درس حس خاصی نداشتم. معلم خوب این هست كه شما را به حوزه‌ای علاقه‌مند كند.

*شاگردهایتان را به خاطر دارید؟
بله

*همه آنها؟
نه خوب چون چهره‌شان تغییر كرده اما اگر آدرس دهند، می‌شناسم. مثلا همان مهندسی كه گفتم دیدمش تا فامیلی‌اش را گفت، خودم تمام آدرس‌هایش را دادم، یادم آمد كه كجا زندگی می‌كرد، خانواده‌اش چطور بودند و...

*الان كه به روز معلم نزدیك می‌شویم، حس خاصی دارید؟
نه

*به كسی تبریك نمی‌گوید؟
اوایل چرا. اصولا الان اكثر به اتفاق روزها حس خاصی ندارم.

***

کتایون ریاحی و معلمی در20سالگی


کتایون ریاحی هم سابقه تدریس در مدرسه را دارد، او که حالا مدتی است از بازیگری کناره گرفته، دو سال قبل مصاحبه مفصلی انجام داد. او درآن گفت وگو از همه چیز گفت از جمله شغل هایی که پیش از بازیگری به آن ها مشغول بوده است. او در همان گفت وگو گفت که در سن بیست سالگی معلمی را تجربه کرده :«حس ماجرا جویانه ای داشتم ازو اصلا به خاطر همین حس بود که دوست داشتم کار کنم، فکر کنم 165 سالم بود که کار کردن را همزمان با درس خواندن شروع کردم. در آن سال ها کار های متفاوتی آنجام دادم، مثل حضور افتخاری در انجمن حمایت از معلولین، یا کار در یک کارگاه تولید لباس و همچنین تریس در مدرسهه بیست سالم بود که معلم حق التدریس آموزس و پروش بودم و در مقطع راهنمایی تدریس می کردم. انهم با شاگردهایی که فاصله سنی اش با من خیلی زیاد نبود.»

آقای سوپر استار و تدریس معارف


سال گذشته همین موقع ها بود که با محمد رضا گلزار قرار بود ، گفت وگویی انجام دادم که او در این گفت وگو حرف های متفاوتی زد، حرف هایی که شاید تا به حال نزده بود. حرف هایی درباره روحیات و اعتقادات مذهبی اش. بحثمان از ارادت او و پدرش به حضرت امام رضا و انتخاب نام محمد رضا برای او شروع شد و به قسمت ختم شد. حرفهایی او درباره قسمت مثل معلم دینی هابود:«قسمت آدم هر چی باشه، همون می شه،هرچند که انسان دارای اراده است، اما اراده انسان در طول اراده خداوند است و همه چیز در نهایت به اون بالا بر می گرده.» هنوزش کلامش تمام نشده بود که وسط حرف هایش پریدم و گفتم چقدر مثل معلم دینی ها حرف می زنی که بلافاصله گفت:«مگر نمی دونستی معارف درس میدادم. من حدود سه سال کارم این بود و در کلاس های آموزش کنکور معرف و بینش اسلامی تدریس می کردم.»

آیا می دانستید كه سید جواد هاشمی از 17 سالگی معلم بوده و دینی وقرآن درس می داده است
همه از سر و كولم بالا می رفتند

آرامه اعتمادی : سید جواد هاشمی را حتما خیلی خوب می‌شناسید، همان بازیگری همیشه مثبت كه چهره‌اش پر است از مهربانی، حالا بدانید كه او روزگاری معلم بوده و حتی یك‌بار هم این مهربانی‌ها را كنار گذاشته و شاگردش را كتك زده. اما این نتبیه باعث شده تا او بتواند دوست خوبی برای دانش‌آموزش شود و برای همیشه تنبیه را كنار بگذارد. سید جواد جالب است بدانید زمانی كه فقط 17سال داشت وارد آموزش و پروش شد و به قول خودش آن زمان هنوز هم یك مو در صورتش در نیامده بود:« همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی من فعالیت ام را در انجمن اسلامی دانش‌آموزان شروع كردم. یك معلم تربیتی داشتیم كه تمام امر مدرسه را به من سپرد. سر صف برای بچه‌ها صحبت می‌كردم و از همان جا هم خوب حرف زدن را یاد گرفتم. یك روز آقای جواهریپور كه بعدها مدیر كل آموزش و پرورش تهران شد به مدرسه آمد و سخنرانی من برای بچه‌ها را دید. همان جا به من گفت تو همین الان هم می‌توانی معلم شوی و این اتفاق افتاد.»
او به عنوان معلم دینی و قران از همان سال در مدرسه «وحدت» واقع در محله شاهژور كارش را شروع كرد:« اولین بار كه به مدرسه رفتم پسر تقریبا درشت هیكلی كنارم آمد و گفت: «خیلی گنده ای، كلاس ما می‌آیی؟ همه گنده‌ها كلاس ما هستند». رفتم ابلاغم را به مدیر نشان دادم. مدیر به من گفت: «واقعا میخواهی تدریس كنی؟ خیلی كوچكی!» حتی مدیر به منطقه زنگ زد و گفت حداقل كسی را بفرستید كه یك قد و قواره‌ای داشته باشد(خنده).»
كلاس های جواد هاشمی اینطور كه خودش تعریف می كند از آن كلاس هایی است كه بچه ها نه تنها خسته نمی شدند بلكه كلی با معلم و كلاسشان هم حال می كردند:« بچه‌ها با من خیلی رفیق بودند، آن‌قدر كه وقتی جبهه رفتم همه گریه می‌كردند و وقتی برمی گشتم همه از سر و كولم بالا می‌رفتند. از كلاس لذت می‌بردند. شاید چون كلاس درس را نمایشی می‌كردم.»
شاید تصور كنید كه او چون معلمی با حال بوده، هیچ وقت دست روی كسی بلند نكرده ، اما انگار آنطوریكه
خودش می گوید یكبار این اتفاق افتاده:« یك بار بیشتر شاگردی را تنبیه نكردم كه هنوز هم از خودم كه این كار را كردم، ناراحتم. همان سال‌های اول تدریس در همان كلاس زیر زمینی كه دینی یاد می‌دادم. آن كلاس در زیر زمین بود و از بالا یك سوراخ داشت كه می‌شد پایین را دید و همه چیز را زیر نظر داشت. به بچه‌ها گفته بودم در درس دینی تقلب نكنید، هركس تقلب كند خودش می‌داند و خدای خودش. از كلاس بیرون رفتم و از آن سوراخ بچه‌ها را زیر نظر داشتم. یكی از بچه‌ها تقلب كرد رفتم و یك سیلی زیر گوشش زدم. به من گفت: «آقا معلم از كجا فهمیدید كه من تقلب كردم؟!» گفتم: «به من الهام شد». اما بعد از این كارم خیلی ناراحت شدم. از او غذرخواهی كردم و گفتم: «كار تو بد بود اما كار من بدتر بود!» اسم آن پسر شهرام لك بود از اینكه یك معلم از او معذرت خواهی كرده تاثیر گرفت و بچه بسیار خوبی شد. حتی بعدها با من به جبهه آمد.»
سید جواد جز معلم هایی است كه با شاگردانش هنوز در ارتباط است:«با خیلی از شاگردانم در تماسم. بعضی از آنها 35-40 ساله هستند. كه تفاوت سنی چندانی با من نداشتند. چون من در كانون حر برای بزرگسالان هم تدریس می‌كردم. مثلا من 20 ساله بودم كه شاگرد 18 ساله داشته ام. شاگردان هنری هم تربیت كرده ام مثل علی لهراسبی، علی سلیمانی یا امیرحسین مدرس.»


محمد رضا شریفی نیا سال ها معلم كلاس اول دبستان بوده
به كلاس اولی ها دیكته سال ششم می گفتم


مهدخت اكرمی: محمدرضا شریفی‌نیا را در حال تدریس به كودكان دبستانی تصور كنید، به نظر می‌رسد خیلی خوب بتواند این كار را بكند، اما اینكه چطور بتواند آنها را با خود همراه كند هم باید ماجرایی داشته باشد. این بازیگر امروزی یا همان آچار فرانسه سینمای ایران روزی معلم خوبی بوده، آنقدر كه توانسته مدرسه‌ای كه در آن تدریس می‌كرده را با آموزش خاصی كه می‌داده نمونه كند:«سال آخر دبیرستان بودم و نزدیك به گرفتن دیپلم كه از طرف همان مدارس ملی كه در آنجا درس می‌خواندم، دعوت به تدریس شدم. من هم رفتم و زیر نظر مرحوم نیرزاده معلم كلاس اول دبستان شدم. سبك خیلی خاصی را در تدریس پایه ریزی كرده بودم كه با نمایش درس می‌دادم. خیلی هم سر و صدا كرد و جزو مدارس نمونه كشور شدیم. هر سال، كنكوری برای كلاس اول برگزار می‌شد، كه تعداد زیادی آدم می‌آمدند و ما مجبور بودیم از بین 40 نفر را انتخاب كنیم. نوع ارتباط و تربیتی كه با بچه‌ها داشتیم فوق العاده بود.»
شریفی نیا از آن سال هایی كه به بچه های كلاس اولی درس می داده با خوبی یاد می كند و با قاطعیت می گوید كه بهترین روش آموزشی را برای شاگردهایش به كار می گرفته:« فكر می‌كنم خیلی تخصصی آموزش می‌دادم. شاید بر هیچ یك از كارهایی كه كردم صحه نگذارم بجز آموزشی كه به كلاس اولی‌ها می‌دادم. مطمئنم كه بهترین شیوه آموزشی را برای كلاس اولی‌ها داشتم. به بچه‌ها دیكته سال ششم می‌گفتم و امتحان نهایی از آنها می‌گرفتم. و حق هم نداشتند از 20 كمتر بگیرند، چون می‌گفتم من درسم را داده ام، شما هم كه آدم‌های كم هوشی نیستید پس نبایداشتباه كنید، كسی هم كه قرار بود تنبیه شود، تنبیه‌اش این بود كه مشق ننویسد، نه اینكه جریمه شود. یعنی اگر اخلاقی می‌كرد جریمه‌اش این بود كه با سواد نشود.»
اما این همه روش منحصر به فرد شریفی نیا برای آموزش كلاس اولی ها نبوده:« ما قصه‌‌ای داشتیم پسری به نام «اكبر» كه از روستا به شهر می‌آید و با آدم‌ها برخورد می‌كند. در طول سال این قصه را تعریف می‌كردیم و هر دفعه درس‌مان (حروف الفبا، ریاضی، علوم اجتماعی، تعلیمات اخلاق، قرآن) را یك جوری به داستان ربط می‌دادیم. مثلا یك روز با لباس محلی و یك طبق بر روی سر كه پر بود از لبو وارد كلاس می‌شدم و شعر می‌خواندم و به آنها «لام» درس می‌دادم و ریاضیات و درس اخلاق را هم در آن می‌گنجاندم. كلاس‌های من هم به شكل دایره برگزار می‌شد یعنی همه دور هم می‌نشستیم و یكدیگر را می‌دیدیم و نمایش اجرا می‌كردیم. هر كدام به نحوی در ماجرا شریك می‌شدند.»
او هم مثل خیلی از معلم ها همچنان با شاگردهای قدیمی اش در ارتباط است:« از شاگردهایم هم چنان خبر دارم. بچه‌های آن دوران دور هم جمع می‌شوند و می‌آیند و همدیگر را می‌ بینیم. همه‌شان تحصیل كرده‌اند و آدم‌های موفقی در كارشان شده‌اند. از همان دورانی كه درمدرسه با بچه‌ها بودیم استفاده كردیم و با توجه به نیاز كودكان شروع به نوشتن كتاب كردم. كتاب‌هایی كه می‌نوشتم را برای آنها می‌خواندم و نظراتشان را می‌پرسیدم، تكمیل‌اش می‌كردم و بعد چاپش می‌كردم.»

زهرا سعیدی یکی از بازیگرانی است که به مدت 22 سال دبیر بوده و زبان انگلیسی تدریس می کرده
از بچگی معلم بودم!


نازنین قنبری: مدتی پیش او را در سریال حضرت یوسف دیدید، عمه‌ای كه یوسف را بزرگ می‌كرد و نگران او بود. زهرا سعیدی بازیگری است كه شاید كمتر كسی بداند او سال‌های بسیاری به شغل دبیری مشغول بوده. اتفاقی كه از كودكی همراهش بوده و آن را ادامه داده است. تا آنجا كه از علاقه‌اش به بازیگری گذشته. با این هنرمند به مناسبت روز معلم خاطرات دوران دبیریش را ورق زدیم.
*چطور شد كه شغل دبیری را انتخاب كردید؟
- (خنده) حقیقت به خاطر دل مادرم! (خنده) ایشان دوست داشتند كه من معلم شوم به خاطر همین بازیگری را مدتی كنار گذاشتم و دنبال رشته‌ای كه در نهایت معلم شدم.
*پس در حین بازیگری آن را كنار گذاشتید و دبیر شدید؟
- بله
*برای چه مقطعی تدریس می‌كردید؟
- دبیرستان
*چه درسی؟
- زبان انگلیسی
*یعنی تحصیلات آكادمیك آن را داشتید؟
- بله من در دانشگاه شیراز درس خواندم
*با توجه به اینكه دبیر آموزش و پرورش شدن سخت است، برای شما چطور آن مدرسه‌ای كه می‌خواستید پیشنهاد شد؟
- من در دانشگاه رشته زبان انگلیسی قبول شدم، ابتدا به عنوان دانشجو برای كلاس‌های دوره راهنمایی تدریس می‌كردم بعد مدركم را گرفتم و آن دوره تدریس جز سابقه من محسوب شد، اتفاقا آموزش پروارش خیلی استقبال می‌كرد و مثل الان نبود، تشویق می‌كردند، كمك هزینه می‌دادند و راحت استخدام می شدیم.
*چه سالی استخدام شدید؟
- من ورودی 56 بودم و از همان زمان جز سابقه خدمتم حساب شد.
*آن زمان چه مدت بود كه كار بازیگری را شروع كرده بودید؟
- بعد از گرفتن دیپلم به صورت قراردادی در اداره فرهنگ و هنر استان فارس استخدام شده بودم و قراردادی كار می‌كردم.
*در همان جا هم تدریس کردید یا اینکه برای این کار به تهران آمدید؟
- هم فارس و هم تهران
*نام مدارسی كه تدریس كردید را به خاطر دارید؟
- دبیرستان عترت و طاهرین.
*كدام منطقه؟
- عترت منطقه 9 بود و طاهرین منطقه 11
*الان وقتی به آن سالهای دبیری نگاه می‌كنید چه احساسی دارید؟
- خیلی حال و هوای مدرسه را دوست داشتم و از همان دوران ابتدایی شاگرد داشتم! (خنده) بچه‌هایی كه درسشان ضعیف بود را می آوردند كه من به آنها درس یاد بدهم. این حالت معلمی را از همان كودكی داشتم و همیشه كلاس تقویتی دوستانم را خودم برگزار می‌كردم و عشق به دبیری ادامه داشت، خاطرات خوبی از دوران تدریسم دارم. هم معلم پسرها بودم و هم دخترها. در مدت دانشجویی راهنمایی برای پسران تدریس می‌كردم.
*با شاگردهایتان در ارتباط هستید؟
- بعضی‌هایشان. آقای مهندسی هست كه الان در شیراز كار می‌كند و مهندس برق و الكترونیك هست، با چند نفر از شاگردان دخترم هم در ارتباط هستم.
*اینكه در زمان دانشجویی تدریس می‌كردید پس فاصله سنی كمی با شاگردانتان داشتید.
- خیلی كم. سال اولی كه مشغول تدریس شدم و سر كلاس رفتم پسرانی شاگرد من بودند كه قدشان از من بلندتر بود!
*این برایتان سخت نبود؟
- هیجانش را بیشتر می كرد.
*هیجان از چه بابت؟
- اینكه بتوانید در هر وضعیتی درست رفتار كنید، برنامه ریزی داشته باشید. شاگردهای اول من بچه‌های روستا بودند كه برای فرار از بزرگی با سن بیشتر به مدرسه آمده بودند. برایم خیلی جالب بود كاری كنم كه درس برایشان جالب شود نه اینكه برای فرار از سربازی به سراغ آن آمده باشند، می‌خواستم چیزی یاد بگیرند.
*شیوه تدریس خاصی داشتید؟
- كلا آموزش زبان انگلیسی بر اساس همان روش‌هایی كه در تدریس استادان آمریكایی و انگلیسی دیده می‌شود، صورت می‌گیرد. كلاس‌های شاد، فعال و... بچه‌ها باید هنگام كلاس فعال باشند و زمان بین آنها تقسیم شود. بچه‌ها هنگام كلاس من راحت بودند و گاهی از اتمام آن ناراحت می‌شدند.
*چند سال تدریس كردید؟
- 23 سال
*بعد از آن بازنشست شدید؟
- بله
*پیش آمد شاگردها را تنبیه كرده باشید؟
- تنبیه را یادم نمی‌آید، اما تشویق تا دلتان بخواهد! از سالی اولی كه معلم شدم مدادهایی بود كه 2 ریال قیمت داشت و من به بچه‌هایی كه موفقیت داشتند و پیشرفت می‌كردند، اینها را هدیه می‌دادم. بعضی از بچه‌ها هنوز آن مدادها را نگه داشته‌اند و به من می‌گویند.
*در آن 23 سال بازی نكردید؟
- نه
*پیش آمد در دوره بازیگری شاگردها را به طور اتفاقی ببینید و بشناسید؟
- می‌دیدم‌شان اما آنها من را می‌شناسند و آشنایی می‌دهند. گاهی با پدر مادرهای آنها برخورد می‌كنم كه خودشان را معرفی می‌كنند كه والدین چه بچه‌هایی بودند.
*شغل دبیری مشكلات خودش را دارد و زحمات آنگونه كه باید دیده نمی‌شود، چقدر این موضوع شما را اذیت می‌كرد؟
- خیلی اما خب می‌گویند به دنیا لبخند بزن حتی اگر دنیا جوابی به تو نداد. ما در آموزش و پرورش تقریبا گمنام بودیم. بهترین معلم‌ها الزامی نداشت مسئولین آنها را ببینند، كسانیكه اهل اعتراض بودند دیده می شدند ولی معمولا معلم‌ها عده كثیری هستند و كسی نیست زحمت آنها را ارزش واقعی بنهد و زحماتشان نادیده گرفته می‌شود.
*خاطراتی از دوران تدریستان دارید؟
- خاطرات كه خیلی زیاد است اما در دوران دانشجویی كه تدریس می‌كردم پسری بود به نام خداداد لاچینی كه از عشایر فارس بود، خیلی با استعداد بود. ما در مدرسه تئاتر گذاشتیم و نقش شازده كوچولو را بازی كرد. بعدها معلم زبان انگلیسی شد و در روستایی در جهرم تدریس می‌كرد تا اینكه سیل در جهرم اتفاق افتاد و ایشان فوت كردند.
*الان نقش دبیر به شما پیشنهاد می‌شود؟
- بله، زیاد
*بازی در نقش دبیری سخت است یا آسان؟
- آسان، چون خودم هستم و مشكلی ندارم.


مهران رجبی، گرافیك درس می‌دهد؛ آن هم خیلی جدی و اساسی
پس‌گردنی هم می‌زنم


مریم امیر پور: مرد خوش‌خنده و خوش‌مشرب سریال‌های مختلف، سال‌هاست دارد گرافیك درس می‌دهد. باور كردنش سخت است كه مهران رجبی با شمایل معلمی در كلاسی قدم بزند و نطق بچه‌ها را بكشد
*چند سال است كه معلمید؟
من 18 سال سابقه تدریس دارم.
*درسی كه می‌دهید به درسی كه در دانشگاه خواندید ربط دارد؟
فوق‌لیسانس گرافیك دانشگاه تربیت مدرس دارم و به رشته‌ام مربوط می‌شود. تدریس در هنرستان را هم خودم انتخاب كردم چون اهل كرج هستم و در آنجا رشته من زیاد مدرس نداشت. به همراه یكی دو نفر از دوستانم سعی كردیم این رشته را در هنرستان فارابی كرج پایه‌گذاری كنیم.
*شاگردانتان وقتی می‌بینند معلمشان یك بازیگر معروف است چه واكنشی نشان می‌دهند؟
بچه‌ها خیلی به من لطف دارند. شانه به شانه معلمشان راه می‌روند و مرتب عكس می‌گیرند و احترام زیادی برایم قائل هستند.
*شما در كلاستان جدی هستید یا دنباله‌رو شخصیتی كه در فیلم‌هایتان دارید هستید و زیاد شوخی می‌كنید؟
كاملا جدی هستم چون اگر جدی نباشم نمی‌توانم كلاس را اداره كنم و اگر هم بچه‌ها نمره پایینی بیاورند بهانه خوبی است كه بگویند معلممان زیاد شوخی می‌كند و درس را جدی نمی‌گیرد.
*اینكه بازیگر هستید، چقدر روی حرف‌شنوی بچه‌ها تاثیر گذاشته؟
ایمان به یادگیری در بچه‌ها بیشتر می‌شود چون با یك آدم معروفی روبه‌رو هستند كه هم بازیگری می‌كند هم تدریس. این خودش كلی به بچه‌ها انگیزه می‌دهد.
*تا به حال شاگردانتان را تنبیه هم كرده‌اید؟
بله، بعضی اوقات پس‌گردنی می‌زنم.
*شما كه این روزها سرتان حسابی شلوغ است. چرا هنوز این كار را ادامه می‌دهید. مگر چی دارد؟
معلمی خیلی كار سختی است و مسؤولیت اخروی زیادی دارد. اگر كم بگذارد عذاب وجدان می‌گیرد، از طرفی از لحاظ مالی هم چندان مناسب نیست






نوع مطلب : سروش صحت، 
برچسب ها : سروش صحت،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 27 مهر 1389
رضا طهماسب

برنامه نود باشگاه استقلال را رسوا کرد/رای 53 درصدی به شایستگی برد پرسپولیس


 باشگاه استقلال تهران که پس از پنج سال توانست با توسل به ناداوری و اقبال بلند یک پیروزی در دربی بزرگ پایتخت کسب کند و پس از آن جهت اثبات حقانیت پیروزی خود در این بازی رو به انتشار دروغ و جعل و سندسازی آورد با برنامه دوشنبه شب نود رسوا شد.

 

به گزارش مرجع خبری پرسپولیس ، پس از آنکه داور دربی شصت و نهم با مردود اعلام کردن گل سالم تیم پرسپولیس شکست این تیم را رقم زد ، سایت رسمی باشگاه استقلال با استفاده از تصاویر تلویزیونی و نرم افزارهای کامپیوتری دست به جعل و سندسازی جهت خطا نشان دادن گل تیم پرسپولیس برآمد که طبل رسوایی آن در کمتر از 24 ساعت به صدا درآمد .

شب گذشته مرجع خبری باشگاه پرسپولیس ، با انتشارتصاویر واقعی بازی و اثبات دستکاری و جعلی بودن تصاویر سایت باشگاه استقلال تمام ادعاهای واهی این تیم را رد کرد و برنامه نود با کارشناسی داوری این مسابقه و سوال از مردم در خصوص برنده واقعی این بازی ، مهر تایید دیگری بر عدم شایستگی پیروزی تیم استقلال در این مسابقه زد.

 

هوشنگ نصیرزاده کارشناس داوری برنامه نود ضمن تاکید بر سالم بودن گل به ثمر رسیده پرسپولیس در این بازی توسط محمد نوری تاکید کرد ، نه تنها این بازیکن با مدافع استقلال روی یک خط برابر نیست ، بلکه مدافع حریف از این بازیکن به خط دروازه نزدیک تر نیست هست .

 

وی همچنین زمین خوردن میلاد میداوودی بازیکن تیم استقلال درون محوطه جریمه پرسپولیس را شبیه سازی تشخیص داد و این بازیکن را شایسته دریافت کارت زرد دانست . در این برنامه همچنین با محاسبه دقیق زمان های تلف شده مسابقه مشخص شد ، سه دقیقه اوقات تلف شده توسط مسعود مرادی داور مسابقه کافی نبوده و برای این بازی باید دست کم 5 دقیقه و سی ثانیه وقت تلف شده محاسبه می شد که داور تلاش کرد هرچه سریع تر این بازی را به پایان برساند.

 

نکته جالب دیگر برنامه 26 مهرماه نود سوال نظرسنجی این برنامه بود . در این نظرسنجی از مردم پرسیده شد " به نظر شما در صورت مردود اعلام نشدن گل تیم پرسپولیس نتیجه دربی شصت و نهم چه چیزی رقم میخورد؟" .

 

از میان بیش از یک میلیون و هفتصد هزار نفر شرکت کننده در نظرسنجی برنامه ، 53 درصد برد تیم پرسپولیس ، 29 درصد برد تیم استقلال ، 6 درصد تساوی و 12 درصد از شرکت کنندگان غیرقابل پیش بینی بودن نتیجه را انتخاب کردند.

 

با وجود اینکه تیم استقلال بیست و یکمین پیروزی خود را در شهرآوردهای پایتخت در دربی شصت و نهم کسب کرد ، برنامه دوشنبه شب نود نشان داد اکثریت مردم پرسپولیس را برنده واقعی این مسابقه می دادند. گفتنی است در تاریخ برگزاری دربی های تهران ، تا کنون سه تا از بردهای تیم استقلال با رای کمیته انضباطی و خارج از مستطیل سبز بدست آمده است.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 26 مهر 1389
میلاد محمدی


( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات