سایت سروش صحت و رضا عطاران
طنز مطبوعاتی، طنز تلویزیونی، کمدی
درباره وبلاگ


همه چیز درباره سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی
مطالب منتشره در این وبلاگ اکثرا طنز هستند و نیازی به واکنش‌های تارانتینویی نیست. لطفا آرامش خود را حفظ کنید. بازنشر مطالب این وبلاگ در سایت، کتاب یا وبلاگ دیگر، بدون کسب اجازه از نویسندگان ممنوع می‌باشد.



مدیر وبلاگ : فرشته نعیمی
مطالب اخیر
نظرسنجی
بهترین سریال طنز آمریکایی کدام است؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 آفتاب ساعت سه ظهر به پس کله ام می خورد و گرمای آفتاب خسته تر و کلافه ترم می کرد. کنار خیابان راه می رفتم. هرچند دقیقه یک بار برمی گشتم و به امید اینکه ماشینی رد شود، نگاهی به پشت سرم می کردم، اما هر چقدر گرما و کلافگی بود، ماشین نبود. یکدفعه از دور یک تاکسی نزدیک شد. برای اینکه تاکسی را از دست ندهم و هر جا که می رود ببردم، گفتم؛ «مستقیم.» تاکسی ایستاد. سوار که شدم، راننده گفت؛ «مسیرم نبود ولی دیدم درب و داغونی سوارت کردم.» پرسیدم؛ «مستقیم مسیرتون نبود؟» گفت؛ «نه، می خواستم دور بزنم.» فکر کردم این حرف ها را می زند که کرایه بیشتری بگیرد. برای همین گفتم؛ «می خواین نگه دارین پیاده شم.» گفت؛ «به جای ناز و غمزه یه کلمه بگو خیلی ممنون.» من هم به جای ناز و غمزه یک کلمه گفتم؛ «خیلی ممنون.» راننده گفت؛ «چرا درب و داغونی؟» گفتم؛ «نیستم.» گفت؛ «هستی، بدجوری هم هستی ولی الان درستت می کنم.» بعد گفت؛ «می دانی من کجایی ام؟» گفتم؛ کجایی یی؟» گفت؛ «ایرانی، می دونی ایران کجاست؟» حال و حوصله نداشتم و جواب ندادم. خندید و گفت؛ «می خوای برات یه دهن بخونم؟» و بعد بدون اینکه منتظر جواب باشد، گفت؛ «هرچند که سپیده دم نیست ولی... سپیده دم اومد و وقت رفتن، حرفی نداریم ما برای گفتن، هرچی که بوده بین ما تموم شد، اینجا برام نیست دیگه جای موندن...» موقع خواندن فرمان را ول کرد. دو دستش را در هوا تکان می داد، ترسیدم، نگاهش کردم و گفتم؛ «مواظب فرمون باشید.» دیدم چشم هایش را هم بسته است و می خواند، گفتم؛ «چشم هاتون را چرا بستین؟» گفت؛ «آدم وقتی چشم هاش رو می بنده حس هاش بهتر می شه، ندیدین همه خواننده خوب ها وقتی می خونن چشم هاشون رو می بندن، آدم وقتی چشم هاش رو ببنده حس هاش بهتر می شه، صداش هم بهتر می شه.» گفتم؛ «اینجوری که تصادف می کنید.» گفت؛ «نه، بعضی وقت ها لای چشم را باز می کنم. آدم باید گاهی چشم هاش رو ببنده ولی لای چشم هاش رو باز بذاره.» راننده خندید، من هم خندیدم. بعد سر خیابان پیاده ام کرد، دور زد و رفت. چشم هایم را بستم و چند قدم آمدم، بعد لای چشم هایم را باز کردم و دیدم یک تاکسی جلویم ایستاده، سوار شدم و رفتم.


اعتماد



نوع مطلب : سروش صحت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 6 خرداد 1391
سروش صحت
مردی که طرف راستم نشسته بود از پنجره بیرون را نگاه می کرد. طرف چپم پسر جوانی بود که با موبایلش ور می رفت. روی صندلی جلو خانم چاقی نشسته بود که از سردی هوا ناراحت بود و داشت به راننده می گفت که سرما خسته اش کرده است. رادیو روشن بود و گوینده رادیو هم از سردی هوا حرف می زد. بعد رادیو یک تصنیف پخش کرد، وسط های تصنیف مردی که پهلویم نشسته بود به گریه افتاد. اول فکر کردم اشتباه می کنم ولی همان موقع گریه آرام مرد به هق هق بلندی تبدیل شد. زن چاق برگشت و به مرد نگاه کرد؛ «اً، چی شده؟» مرد گفت؛ «هیچی.»
زن چاق چند تا دستمال کاغذی به مرد داد و پرسید؛ «حالتون خوبه؟»
مرد گفت؛ «این شعر مال سعدیه.» زن گفت؛ «خب باشه، شعرش که گریه دار نیست.» مرد گفت؛ «بعضی شب ها برای خانمم شعرهای سعدی رو می خوندم، حالا دیگه نمی دونم برای کی شعر بخونم.» زن گفت؛ «آخی.» راننده رادیو را خاموش کرد. مرد گفت؛ «نه، روشنش کنید.» راننده رادیو را روشن کرد. همه ساکت شده بودند. کمی جلوتر مرد پیاده شد. زن گفت؛ «روم نشد بپرسم زنش مرده یا ولش کرده.» راننده گفت؛ «چه فرقی می کنه؟»
زن گفت؛ «طفلکی.» جوانی که با موبایل ورمی رفت، گفت؛ «واقعاً. حالا دیگه برای کی شعرهای سعدی رو بخونه؟»
راننده گفت؛ «مسخره نکن»، بعد گفت؛ «باید شب ها شعرها رو تنهایی برای خودش بخونه.» زن گفت؛ «آخه شعر خوندن دل و دماغ می خواد، تنهایی سخته.» راننده گفت؛ «راست می گین، تنهایی خیلی سخته.» جوان گفت؛ «نه بابا، به قول خود سعدی تنهایی کجاش سخته؟»


اعتماد



نوع مطلب : سروش صحت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 6 خرداد 1391
سروش صحت
گربه یی جلوی تاکسی پرید. راننده ترمز شدیدی کرد و ماشین با کمی فاصله از گربه ایستاد. گربه وحشت زده به پیاده رو دوید و دور شد. خانمی که جلو نشسته بود، گفت؛ «شهر پر از گربه شده، هر جا را نگاه می کنی گربه است.» خانم دیگری که عقب نشسته بود، گفت؛ «با این همه گربه یی که همه جا ولن، معلوم نیست چرا موش ها کم نمی شن. پیاده روها پر از گربه است، جوب ها پر از موش.» زن جلویی گفت؛ «راستی ها، معلوم نیست چرا این گربه ها، موش ها رو نمی خورن؟» مردی که پهلوی من نشسته بود گفت؛ «برای اینکه موش ها دیگه موش نیستن. اینقدر بزرگ شدن که هر کدومشون یه پا گربن برای خودشون.» خانمی که عقب نشسته بود، گفت؛ «البته گربه ها هم دیگه اون گربه های سابق نیستن.» مرد گفت؛ «می ترسم چند وقت دیگه موش ها، گربه ها رو بخورن.» زن جلویی گفت؛ «ولی خیلی عجیب و غریب شده، دیدین سگ ها هم دیگه گربه ها رو نمی خورن؟» مرد گفت؛ «همون قدیمش هم معلوم نیست که این بیچاره ها واقعاً همدیگه رو می خوردن یا نه. شاید اصلاً براشون حرف درآوردن.» خانمی که عقب نشسته بود، گفت؛ «بالاخره تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها.» مرد گفت؛ «شاید یه دفعه یه گربه بیچاره یه موشی رو خورده اونوقت حرف درآوردن که گربه ها همه شون موش می خورن.» زن جلویی گفت؛ «بالاخره گربه ها هم باید یه چیزی بخورن، چون اگه هیچی نخورن از گشنگی می میرن.» خانمی که عقب نشسته بود، گفت؛ «حالا گربه ها مجبور نیستن که حتماً موش بخورن، می تونن غذای گربه بخورن.» راننده که کلافه شده بود، گفت؛ «چقدر سر یه گربه حرف می زنید.» مرد گفت؛ «آخه اون ترمزی که شما زدین همه مون رو از چرت آورد بیرون.» راننده گفت؛ «کاشکی اصلاً ترمز نکرده بودم که گربه هه له می شد.» همان موقع ماشین از روی یک برآمدگی رد شد. خانم جلویی وحشت زده پرسید؛ «این چی بود؟»

اعتماد



نوع مطلب : سروش صحت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 6 خرداد 1391
سروش صحت
سرم را به شیشه تاکسی تکیه داده بودم و چرت می زدم، احساس کردم کسی صدایم می کند. چشم هایم را باز کردم. مردی که کنارم نشسته بود آرام تکانم می داد. «ببخشید، خیلی عذر می خوام.» «جانم.» مرد گفت؛ «شما تو روزنامه چیز می نویسین؟» «بله.» «می شه یه لطفی به من بکنید؟» «در خدمتم.» می خواستم اگه زحمتی نیست زندگینامه منو تو روزنامه بنویسید که بقیه بخونن.» گفتم «من هفته یی هفت هشت خط بیشتر نمی نویسم، یه کوچولو پایین صفحه.» مرد گفت؛ «می دانم، منم زندگینامه ام رو خیلی خلاصه می گم، آموزنده است، بقیه بخونن درس می گیرن. چهار خط هم بیشتر نیست.» گفتم؛ «بفرمایید.» مرد گفت؛ «من پنجاه و یک سال پیش در یکی از شهرستان های اطراف تهران به دنیا آمدم، در بیست و چهار سالگی ازدواج کردم و صاحب دو فرزند دختر و یک پسر شدم. زندگی ام فراز و فرودهای زیادی داشته و تا چند وقت دیگر هم می میرم. تمام شد.» کمی گیج شده بودم. گفتم؛ «مطمئنید تا چند وقت دیگه می میرید؟» گفت؛ «بله.» بعد گفت؛ «شما خودت هم تا چند وقت دیگه می میری.» گفتم؛ «اون وقت این زندگینامه شما کجاش آموزنده بود؟» گفت؛ «شما بنویس، خواننده اگه عاقل باشه، خودش جای آموزنده اش رو پیدا می کنه.»  سروش صحت

اعتماد



نوع مطلب : سروش صحت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 6 خرداد 1391
سروش صحت
چیزی هست / سروش صحت

   صدای بنان تاکسی را پر کرده بود. «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟» مردی که پهلویم نشسته بود، گفت؛ «مخمل که می گن اینه ها، لاکردار از مخمل هم مخمل تره.» راننده گفت؛ «نمی دونم چی تو این آهنگ های قدیمی هست که تو این جدیدی ها نیست.»
جوانی که کنار پنجره نشسته بود، گفت؛ «کی می گه؟ مگه فرهاد و فریدون فروغی کم باحالند؟» راننده گفت؛ «خب، اونها هم قدیمی اند دیگه.» جوان گفت؛ «ولی جزو جدیدی ها محسوب می شن.» راننده گفت؛ «اگه اون ها جزو جدیدی هان پس منم جدیدی ام. من و فرهاد هم سنیم.» از آینه به راننده نگاه کردم. راننده موسفید هم با شیطنت نگاهم کرد و چشمک زد. مردی که پهلویم نشسته بود، گفت؛ «لاکردار صداش یه کاری با آدم می کنه که آدم کیف می کنه. تمام سلول های آدم می گن آخیش... آخیش. نمی دونم چی تو این آهنگ ها هست.»
زنی که جلوی تاکسی نشسته بود، گفت؛ «من وقتی جوان بودم روزی صد بار این ترانه را گوش می کردم.» جوان گفت؛ «دیگه اینقدر هم باحال نیست که آدم بخواد روزی صد بار گوش کنه.» زن گفت؛ «آخه یکی بود که من دوستش داشتم ولی نشد، برای همین این ترانه خیلی بهم می چسبید.» بنان خواند؛ «آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند، در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا.» زن دستمالی از کیفش درآورد و با لبخند گفت؛ «مسخره است، هنوز هم وقتی این ترانه را می شنوم... اîه.» بعد اشک هایی را که تند تند از گوشه چشم هایش می چکید پاک کرد. مرد کناری ام گفت؛ «گفتم تو این آهنگ ها یه چیزی هست.» زن گفت؛ «نه بابا، من دیوانه ام واًلا تو هیچ جا، هیچی نیست.» و دوباره اشک هایش را پاک کرد. مرد گفت؛ «چرا هست، خوب هم هست.» سروش صحت

اعتماد



نوع مطلب : سروش صحت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 6 خرداد 1391
سروش صحت


( کل صفحات : 18 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic