سایت سروش صحت و رضا عطاران
طنز مطبوعاتی، طنز تلویزیونی، کمدی
درباره وبلاگ


همه چیز درباره سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی
مطالب منتشره در این وبلاگ اکثرا طنز هستند و نیازی به واکنش‌های تارانتینویی نیست. لطفا آرامش خود را حفظ کنید. بازنشر مطالب این وبلاگ در سایت، کتاب یا وبلاگ دیگر، بدون کسب اجازه از نویسندگان ممنوع می‌باشد.



مدیر وبلاگ : فرشته نعیمی
مطالب اخیر
نظرسنجی
بهترین سریال طنز آمریکایی کدام است؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نوروز سال 89 یعنی اولین سالی که مهران مدیری در تلویزیون حضور نداشت و سریال های ضعیف تلویزیونی صدای همه را درآورده بود، مجید مجیدی کارگردان شناخته شده سینما که در آن زمان از دست سریال های تلویزیون به خصوص یکی از آنها خیلی شاکی بود با عصبانیت خاصی گفته بود: «باید واقعا به مهران مدیری اسکار داد چون کارش یک استاندارد و کلاس خاصی دارد». حالا او بعد از بازی در «پل چوبی» و بعد از داستان هایی که درباره توقف قهوه تلخ به وجود آمده است، دوباره با ماجرای انیمیشن تهران 1500 در صدر خبرهاست. mehran-modiri

بازگشت در نقش پیرمرد 160 ساله

مهران مدیری که این روزها خبرهای بسیاری درباره متوقف شدن سریال قهوه تلخ او منتشر شده، چند روز پیش با حضور در استودیوی انجمن گویندگان جوان، نهایی سازی دیالوگ های انیمیشن سینمایی تهران 1500 را آغاز کرد. با حضور مهربان مدیری در این انیمیشن باید گفت که مرحله جدیدی از فعالیت های متفاوت مهران مدیری در عرصه سینما و تلویزیون آغاز شده است. بسیاری از علاقه مندان بی شمار مهران مدیری منتظر اولین نمایش این انیمیشن هستند.

مهران مدیری که گویندگی نقش اکبرآقا که پیرمردی 160 ساله است را در این انیمیشن برعهده دارد تغییرات نهایی دیالوگ های نقشش را در حضور بهرام عظیمی‌ کارگردان و مهرداد رئیسی مدیر دوبلاژ این انیمیشن اعمال کرد.

همه حامیان مدیری: از مرحوم گل آقا تا پوراحمد و انتظامی

مهران مدیری و کارهایش همیشه در این سال ها حامیان فراوانی داشته. از مرحوم کیومرث صابری فومنی که حدود یک دهه قبل مهران مدیری و همکارانش را دعوت کرده بود به موسسه گل آقا و تقدیر ویژه ای از مهران مدیری به عمل آورده بود تا سال ها قبل که کیومرث پوراحمد یادداشتی مفصل در تحسین برنامه های مدیری در ماهنامه فیلم نوشته بود. سال گذشته نیز عزت الله انتظامی‌ به پشت صحنه قهوه تلخ رفت و به اظهارنظر درباره کارهای مدیری پرداخت.

متولد سرآسیاب

مهران مدیری در میدان بروجردی، سرآسیاب دولاب متولد شده است. او براساس آنچه که در مصاحبه های خود گفته از دوران کودکی آن چیزهایی که در ذدهنش به صورت یک لکه مانده، یک خانه دوطبقه کوچولو و معمولی است. آنها در طبقه پایین زندگی می‌کردند و طبقه بالا میهمانخانه بود. مهم ترین وسیله در آن اتاق یک پیانو بود تعداد زیادی صفحه کلاسیک و مقدار زیادی هم کتاب. خب وجود یک پیانو در آن محله بسیار عجیب بود و اتفاقا صدای همسایه ها درآمده بود که این چه سر و صدایی است که صبح تا شب از خانه شما بیرون می‌آید.

فلسفه هگل

کودکی مدیری اصلا شبیه بچه های دیگر نبود. دوستان زیادی نداشت و احساس تنهایی می‌کرد. دوست داشت در آن اتاق نشسته و کتاب ها را ورق بزند اسم هایشان را حفظک ند و عکس هایشان را نگاه کند. یک روز یکی از دوستان برادرش به شوخی از او می‌پرسد آیا این کتاب را خوانده ای، این اسمش چیست؟ مدیری بلافاصله می‌گوید: فلسفه هگل، و تعجب می‌کند که مهران چطور اسم چنین کتابی را توانسته است ادا کند. مدیری در ادامه به او می‌گوید اینکه چیزی نیست تازه من می‌دانم که چه چیزی توی آن نوشته شده و شروع می‌کند به صورت طوطی وار چیزهایی که در ذهنش مانده بود را برایش تعریف کردن.

خواب سالوادور دالی

برادر مهران مدیری رشته اش زیست شناسی بود و همین باعث شد که او به زیست شناسی هم علاقه مند شود و کتاب های زیادی در این زمینه بخواند؛ به خصوص در زمینه زندگی حیوانات و کتاب های داروین و... این علاقه هنوز هم در زندگی اش مانده است! البته شیطنت های مهران مدیری پایانی نداشت. او پنهان از برادرش می‌رفت سراغ کتاب های او. برادرش چندتایی کتاب داشت از سالوادور دالی که  او آنها را خیلی دوست داشت و شب خوابشان را می‌دید.

در ریاضیات همیشه خنگ بود

در ریاضیات همیشه خنگ بود. مدیری هنوز که هنوز است علت ریاضیات در جهان را نمی‌داند. یعنی به نظرش بیهوده ترین و پوچ ترین درس است و هیچ وقت نمره ای بالاتر از 2 در این درس نگرفت! در درس هایی هم که به ریاضی مربوط است مثل جبر، فیزیک و غیره، هیچ وقت موفق نبود. مدیری از ریاضی متنفر بود. به عقیده او ریاضی فقط در حد جمع و تفریق مفید فایده است.

ماجرای بازی در فیلم های کیمیایی

همین چند وقت پیش خبری منتشر  شد که مهران مدیری قرار بوده در فیلم جرم کیمیایی بازی کند.  پولاد کیمیایی در مصاحبه با ماهنامه صنعت سینما گفته که قرار بوده نقشی را که حامد بهداد در فیلم «جرم» کیمیایی ایفا کرده، مهران مدیری بازی کند. پسر کیمیایی دلیل بازی نکردن مدیری در این فیلم را درگیر بودن این بازیگر و کارگردان در پروژه های شخصی اش مثل قهوه تلخ عنوان کرده است. اما بد نیست بدانید که بعد از ساعت خوش و بعد از کنار رفتن از تلویزیون چندین کار خوب سینمایی به مدیری پیشنهاد می‌شود. قرار بود ضیافت را مدیری بازی کند تا پای کلید زدن هم رفتند؛ روز آغاز آمدند و گفتند فلانی نباشد. سر فیلم سلطان هم عین همین اتفاق افتاد. خیلی کارهای خوب سینمایی و تئاتر را در آن سه سال و نیم از دست داد و این برایش ضربه بزرگی بود.

 



ادامه مطلب


نوع مطلب : پیمان قاسم خانی، مهراب قاسم خانی، امیرمهدی ژوله، خشایار الوند، مهران مدیری، 
برچسب ها : مهران مدیری،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 10 خرداد 1391
فرهاد نعیمی

سعید آقاخانی، سیروس مقدم، مسعود دهنمکی از جمله کارگردانان سریالهای نوروز 91 تلویزیون ایران هستند.جدیدترین سریال سعید آقاخانی با عنوان «نقطه سر خط» در گروه مجموعه‌های تلویزیونی شبکه 3 سیما کلید ‌خورد. مجموعه طنز «نقطه سر خط» با عنوان قبلی «روز از نو» به کارگردانی سعید آقاخانی و تهیه‌کنندگی مهران مهام و ایرج محمدی جلوی دوربین رفت.

 

 

حمید لولایی، مریم سعادت، علی صادقی، مونا بیگی، بهشاد شریفیان، غلامرضا نیکخواه آزاد، مرجانه گلچین، مهدیه نقی‌پور، افسانه ناصری، اشکان اشتیاق، فرزاد حاتمیان، کریم قربانی، فتح‌الله طاهری و.. در این سریال بازی دارند. فیلمنامه «نقطه سر خط» را مصطفی کیایی و سعید جلالی نوشته‌اند و داستان آن درباره کارمندی است که بعد از مدت‌ها تقاضای وام او مورد موافقت قرار می‌گیرد اما همزمان حکم بازنشستگی وی صادر می‌شود و جور نشدن این وام دستمایه داستان سریال می‌شود. سریال روتین هرشبی «نقطه سر خط» در 25 قسمت 45 دقیقه‌ای به سفارش شبکه سه سیما تهیه می‌شود و از مضمون طنز اجتماعی و خانوادگی برخوردار است. یادآور می‌شود که سعید آقاخانی در نوروز 90 سریال طنز «راه در رو» را به تهیه‌کنندگی مهران مهام و ایرج محمدی روانه آنتن این شبکه کرد؛ گروه تولیدی که پیش از این در مجموعه تلویزیونی«خوش‌نشین‌ها» و «زن بابا» نیز همکاری داشتند.

سریال سیروس مقدم

در شرایطی که زمزمه‌هایی قطعی از کارگردانی سریال  مناسبتی شبکه یک سیما توسط مسعود ده‌نمکی در نوروز ۹۱ شنیده می شود و خبرهایی نیز در این ارتباط به چاپ رسید، مدیر شبکه یک سیما از «پایتخت ۲» به عنوان سریال قطعی نوروزی این شبکه خبر داده است. مهدی فرجی در گفت‌وگو با بانی فیلم ضمن اعلام این خبر افزوده است: فیلمنامه «پایتخت »۲ توسط محسن تنابنده در حال نگارش است و با توجه به استقبالی که از سری نخست این مجموعه در نوروز امسال از سوی مخاطبان به عمل آمد، تصمیم داریم بزودی روند تولید این سریال را آغاز کنیم تا برای پخش در عید ۹۱ آماده شود. با توجه به اینکه آقای مقدم در تولید و کارگردانی آثار مناسبتی، هنرمندی حرفه‌ای و امتحان پس داده نشان داده، به توفیق سری جدید پایتخت نیز اطمینان داریم و امیدواریم در موعد مقرر آماده پخش شود. به ویژه اینکه در سری جدید سریال نکات بیشتری مطرح می‌شود و جذاب‌تر خواهد شد. به گفته فرجی، پیش از این در رسانه‌ها عنوان شده بود که سریال نوروز ۹۱ شبکه یک را آقای مسعود ده‌نمکی خواهد ساخت، اما او در تدارک ساخت فیلم سینمایی جدید خود است، ولی قطعاً سریالی با مضمون طنز را برای شبکه یک می‌سازد تا طبق برنامه‌ریزی‌ها، سال آینده در زمانی غیر از نوروز به پخش برسد. گفتنی است سیروس مقدم چندی پیش در گفت‌وگویی  با اشاره به خاطره خوش تولید قسمت اول این سریال گفته بود: پایتخت تنها سریالی است که همیشه آرزو می‌کنم قسمت دومش را هم بسازم… چون هنوز از آن سیراب نشده‌ام… هنوز دلتنگ نقی، ارسطو، باباپنجعلی، هما، دوقلوها، هستم… هنوز یاد کامیون نارنجی نمره شیراز هستم.. و هنوز خواب پایتخت را می‌بینم… سریال نوروزی شبکه یک سیما که قرار بود کارگردانی آن به سیروس مقدم سپرده شود و این کارگردان با ساخت سری دوم سریال پرمخاطب «پایتخت» برای سومین سال متوالی سکان کارگردانی سریال ویژه این ایام را به دست گیرد، گویا فعلا منتفی شده است و مسعود ده‌نمکی دومین مجموعه تلویزیونی نوروزی خود را پس از «دارا و ندار» به تهیه‌کنندگی محمود رضوی روانه آنتن این شبکه خواهد کرد. این مجموعه تلویزیونی که هنوز عنوانی برای آن انتخاب نشده قرار است براساس فیلمنامه‌ای از ده‌نمکی روایتی از دیدار از مناطق جنگی را با مضمون طنز بیان کند.

اشکان خطیبی و علی سرابی و «سهمی برای دوست»
شبکه ۲ سیما نیز گویا قرار است نخستین تجربه مجموعه‌سازی مسعود اطیابی را که اواسط مهرماه در تهران کلید خورده را در ایام تعطیلات نوروز روانه آنتن کند. بهروز مفید که سریال «گمشده» را در کارنامه کاری خود دارد،تهیه‌کنندگی این سریال را با عنوان موقت«سهمی برای دوست» به‌عهده دارد و اشکان خطیبی، علی سرابی، جمشید شاه محمدی، مهتاج نجومی، مهشاد مخبری و مسعود میرطاهری از جمله بازیگرانی هستند که تاکنون جلوی دوربین رفته‌اند. فیلمنامه این سریال با مضمون طنز موقعیت به قلم طلا معتضدی به نگارش درآمده و داستان آن درباره اسماعیل و بهرام (دو برادر) است که در بدترین شرایط مالی به سر می‌برند، آنها برای فرار از این وضعیت به کارهایی متوسل می‌شوند که دردسرهای عجیب و غریبی برای خودشان و دیگران ایجاد می‌کند. از دیگر بازیگران فیلم می‌توان به رضا فیض نوروزی، فرزین محدث، نوید محمدزاده و عباس امیری اشاره کرد.

پوریا پورسرخ و فرزاد حسنی در نسخه ایرانی «Lost»
درباره سریال نوروزی شبکه ۳ سیما نیز هنوز خبری رسمی منتشر نشده اما زمزمه‌هایی از احتمال پخش سریال «مسیر انحرافی» در نوروز ۹۱ شنیده می‎شود؛ سریالی که گفته می‌شود نسخه ایرانی «Lost» است. تصویربرداری این مجموعه تلویزیونی به کارگردانی بهرنگ توفیقی و تهیه‌کنندگی سیدمحمد هاشمی اصل به تازگی در تهران آغاز شده است و تاکنون بازی پوریا پورسرخ،فرزاد حسنی، پرستو گلستانی، بهنوش بختیاری، شقایق دهقان و … در این سریال قطعی شده است. در این سریال کمدی به نویسندگی پیمان عباسی، قصه چندین مسافر یک هواپیما به تصویر کشیده می‌شود که هواپیمای حامل آنان در یک محل ناشناخته سقوط می‌کند و آنان باید با وضع جدید خود کنار بیایند.

«فراموشی» کارگردان سریال «ستایش»
شبکه تهران نیز قرار است است سریال نوروزی خود را به کارگردان سریال پرمخاطب «ستایش» بسپارد.طبق اعلام روابط عمومی شبکه تهران، یک تیم نویسندگی، نگارش متن‌های این مجموعه طنز را به سرپرستی امیرمهدی ژوله آغاز کرده‌اند تا به محض نوشتن ۵ قسمت از مجموعه وتحویل آن به شبکه تهران، سلطانی آن را جلوی دوربین ببرد. حمیدرضا مهدوی که سریال «تکیه بر باد» را به‌عنوان یکی از گزینه‌های پخش در ماه رمضان امسال آماده پخش کرده بود، تهیه‌کنندگی این پروژه تلویزیونی را با عنوان موقت «فراموشی» برعهده دارد. سریال مضمونی طنز و شیرین دارد و داستان زندگی پیرمردی به نام حاج نقی را روایت می‌کند که سه فرزند دختر و یک فرزند پسر دارد، وی بعد از فوت همسرش به همراه خواهرش در شهرستان زندگی می‌کند و بچه‌هایش بعد از تشکیل خانواده به تهران مهاجرت کرده‌اند. بچه‌ها در تماس‌هایی که با حاج نقی دارند، همیشه از موقعیت کاری و معیشتی خود اظهار رضایت می‌کنند، ولی ظاهرا قضیه چیز دیگری است. سلطانی پیش از این مجموعه کمدی «مامور بدرقه» و «شکرانه» را برای شبکه تهران کارگردانی کرده بود.

سریال چه کسی خوابه ویژه نوروز ۹۱

فرهاد گلی، تهیه‌کننده این مجموعه در گفت‌وگویی با ایسنا ضمن اعلام این خبر خاطرنشان کرد: ‌تصویربرداری این مجموعه حدود دو ماه و ۱۵ روز زمان برده و قرار است نوروز امسال از شبکه یک سیما روی آنتن برود. «چه کسی خوابه» یک مجموعه ۳۰ قسمتی است که در دو۲ فاز ۱۵ قسمتی ساخته می‌شود. فاز نخست آن در ۱۵ قسمت به کارگردانی جواد رضویان آماده می‌شود. برای فاز دوم نیز با شبکه در حال مذاکره هستیم. تدوین به صورت همزمان انجام می‌شود و طبق پیش‌بینی‌هایی که انجام داده‌ایم تا نیمه اول اسفند کار را به طور کامل به شبکه تحویل می‌دهیم.فرهاد گلی درباره تفاوت‌های این مجموعه اپیزودیک با مجموعه‌های از این دست گفت: تفاوت در کارگردانی است. مجموعه‌های طنز معمولا با یک دوربین کار می‌کنند؛ اما این کار با دکوپاژ سینمایی کار شده و ما روزی پنج یا شش دقیقه و حداکثر تا هشت دقیقه فیلم مفید می‌گرفتیم. در هر قسمت پنج تا شش بخش وجود دارد که مجموعا ۴۰ دقیقه خواهد بود.  چه کسی خوابه، یک مجموعه طنز همراه با نقد اجتماعی است و در هر قسمت آن یک نمآهنگ وجود دارد که جواد رضویان در آن می‌خواند و بازی می‌کند. فتحعلی اویسی، ارژنگ امیرفضلی، یوسف صیادی، بهنوش بختیاری و علی صادقی از بازیگران این مجموعه هستند.





نوع مطلب : مهراب قاسم خانی، خشایار الوند، محمدرضا هدایتی، سعید آقاخانی، مهران غفوریان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 10 فروردین 1391
فرهاد نعیمی

• قسمت اول:

- صدای پشت تلفن (روابط عمومی صدا و سیما): خب بعد...

- نیما: بعد هیچی دیگه. اونجا شهر تصرف شده بوده. همون جا هم اسکندر به آریوبرزن پیشنهاد می‌کنه که فرمانروای ایران بشه. آریوبرزن قبول نمی‌کنه و میاد دوباره یه‌دونه سپاه دیگه تشکیل می‌ده و برمی‌گرده که بجنگن با هم.

- روابط عمومی صدا و سیما: جومونگی بوده واسه خودش!

• قسمت دوم:

- فالگیر (به رویا): جدایی برات افتاده. ولی طولانی نیست.

- نیما: اینجا یه ازدواج خیلی فوری افتاده؛ من دارم می‌بینما!

• قسمت سوم:

- مرد جوان در کاخ:‌ جناب داموس‌الملک، سال جدید را چگونه می‌بینید؟

- داموس: سنه، سنه‌ به غایت مبارکی است. مالیات و خراج رعیت که مکفی برسد،‌ تقدیر کواکب و ستارگان بر استحکام قدرت همایونی قرار خواهد گرفت.

- مرد جوان دوم:‌ حضرت‌والا؛ دیشب خوابی دیدم. عقابی تیزچنگال از پی من می‌دوید. در حین فرار از او در چاهی افتادم و از خواب برخاستم.

- داموس:‌ تعبیر خواب تو این است که عقابی از پی تو خواهد آمد و تو فرار خواهی کرد. اما باید بسیار مراقب باشی. چرا که چاهی بر سر راه توست!

• قسمت چهارم:

- هم‌بند نیما در زندان: جهانگیر شاه پسر گوسفندچرون والی دربار تهرون بود. وقتی دید اوضاع مملکت خر تو خره، والی تهرون رو می‌کشه و اعلام پادشاهی می‌کنه.

- نیما: به همین راحتی یعنی!

- زندانی: به همین راحتی که نه. با دوز و کلک و کشت و کشتار.

• قسمت پنجم:

- قرقی: پس تو جون جهان رو نجات دادی. برا چی؟

- نیما: جهان؟

- قرقی: جهان. جهانگیر شاه رو می‌گم. برا چی؟

- نیما:‌ مثل این‌که خیلی با هم ندارین.

- قرقی: نخیر خیلی با هم داریم.

- نیما: دارین با هم؟!

- قرقی: اوهوم!

• قسمت ششم:

- نیما (در حال مالیدن شانه‌ جهانگیر شاه؛ رو به داموس‌الملک): ببخشید. شما از روی این آهنا چه‌جوری فهمیدید بچه پسره؟

- داموس: جناب مستشارالملک! هنوز خیلی مانده شما از رمز و رموز کار من سر در بیاورید. فی‌الحال وظیفه‌ خود را انجام بدهید. بمالید جانم، بمالید!

- جهانگیر شاه:‌ راست می‌گوید. شما بمال!

• قسمت هفتم:

- صدراعظم: اگر دختر ارشد اعلی‌حضرت ازدواج کنند، داماد شاه همه‌کاره خواهند بود. البته تا زمانی که نوه‌ پسری ایشان متولد شود.

- داموس: اتی جان، همین الساعه ستارگان را رصد کردم! تمام ستارگان و کواکب با این وصلت موافق‌اند!

• قسمت هشتم:

- نیما: ‌یعنی چی؟ پول آش پشت‌پای قبله‌ عالمتون رو هم اینا باید بدن؟

- دامبول: به بنده چه مربوطه؟‌ این یه حرکت خودجوش رعیتی است برای عرض ادب و احترام خدمت قبله‌ عالم.

- نیما:‌ بله خودش جوشیده! مشخصه!

- دامبول: البته ما یه کم شعله‌اش رو زیاد کردیم تا زودتر هم بجوشه!

• قسمت نهم:

- لعبت‌الملوک:‌ من کمی گیج شده‌ام. اگر کاترین مادر جدید من است، پس تزار پدر قدیم من است!

• قسمت دهم:

- نیما:‌ نفت یه چیز به درد بخوریه. در واقع ثروت ملیه. منبع انرژیه.

- داموس:‌ جناب مستشارالملک! ثروت که ملی نمی‌شود. ثروت متعلق

• قسمت یازدهم:

- ژوزفین: ‌ترتیبی بدهید سر هر میز یک بره‌ درسته باشد. یک وقت گدابازی درنیاورید ها.

- نیما (در حال یادداشت به سبک گارسون‌ها): یک بره‌ درسته سر هر میز.

- کاترین: تمام سفرای خارجی را دعوت کنید. می‌خواهیم همه بلاد بدانند که ما ملکه‌ این دربار شده‌ایم. علی‌الخصوص آن سفیر موذی انگلیس.

- اوه! سفیر به تعداد کافی!

- کاترین: الماس کوه نور را بدهید جلا دهند؛ می‌خواهیم که اعلی‌حضرت آن را سر سفره به ما هدیه دهند.

- نیما (با شگفتی تمام): الماس کوه نور مگه اینجاست؟!

- ژوزفین: آری! اعلی‌حضرت در جریانند. شما فقط یادآوری کنید.

- نیما: الماس کوه نور یک عدد!

• قسمت دوازدهم:

- نیما:‌ اوه قهوه! ... ببخشید مسموم که نیست؟

- اعتمادالملک: بله مسموم است!

- نیما: شوخی می‌کنید!

- اعتمادالملک: نخیر جدی گفتم، مسموم است.

- نیما:‌ خب چه کاریه آخه؟‌ قهوه مسموم چرا می دید دست مردم؟

- اعتمادالملک: بچه‌ها دستشون عادت کرده به سم ریختن. شما جدی نگیرید!

• قسمت سیزدهم:

- جهانگیر شاه: خب ما هم برایت حکم مأموریت آورده‌ایم.

- نیما: جدا؟ کجاست حکم؟

- جهانگیر شاه (به کاترین اشاره می‌کند): اینجاست دیگه؛ اینجا نشسته.

- نیما: آهان! ایشونن؟! ایشون (می‌خندد) حکم‌ان یا ماموریتن؟

• قسمت چهاردهم:

- نیما: ‌از زمانی که این کاترین خانم...

- جهانگیر شاه: سوگلی.

- نیما: ...بله همون خانم سوگلی تشریف آوردن، فکر نمی‌کنید شما یه مقداری نسبت به فخرالتاج خانم در واقع بی‌توجه شدید؟

- جهانگیر شاه: نخیر فکر نمی‌کنیم.

- نیما: یعنی اصلاً به فخرالتاج خانم، به دختر بزرگتون و به زندگی‌تون فکر نمی‌کنید؟

- جهانگیر شاه: نخیر فکر نمی‌کنیم.

- نیما: یعنی فقط به خانم سوگلی فکر می‌کنید؟

- جهانگیر شاه: به او هم فکر نمی‌کنیم.

- نیما: ببخشید به چی فکر می‌کنید شما؟

- جهانگیر شاه: ما اصولا اصلاً فکر نمی‌کنیم! قبله عالم فقط بازی می‌کند، حال می‌کند، کیف می‌کند، عشق و صفا،‌ دوباره بازی می‌کند، حال می‌کند، عشق و صفا... فکر نمی‌کند که! بخارانید!

• قسمت پانزدهم:

- نیما:‌ ببخشید این چه مراسمیه؟

- برزو: ‌با مویی؟ ‌این مراسم رزم چاقوئه.

- نیما: نه می‌دونم. می‌خوان چی کار کنن یعنی؟

- برزو: ها! این مراسم نشان‌دهنده‌ اینه که ما چه جنگاوری‌هایی کردیم؛ چه رزم‌آوری‌هایی کردیم؛ که این مراسم رو از هندی‌ها بدزدیم؛ خودمون اجرا کنیم!

• قسمت شانزدهم:

- لعبت‌الملوک: مادر، با پدر صحبت کنید ما هم برویم به فرانس ببینیم دنیا دست کیست؟

- فخرالتاج: دنیا دست خودمان است دخترم. تو کافی است اراده کنی، خاک گوشه گوشه‌ دنیا را توتیای چشمت می‌کنیم.

- لعبت: ما که همه‌اش اراده کرده‌ایم.

- فخرالتاج: درست باید اراده کنی خبر مرگت!

- نازخاتون: خاله جان! اراده می‌خواهید فقط اراده‌ فرانس. اراده می‌کنند اروپا را می‌گیرند، اراده می‌کنند اروپا را ول می‌دهند.

- لعبت: این اروپا کیست؟

• قسمت هفدهم:

- نازخاتون: من هم دیوان شعری سروده‌ام در فرانس که 500 صفحه دارد.

- لعبت: جدی می‌گویید؟‌ کو؟

- نازخاتون: داده‌ام برای چاپ.

- همدم: به چی داده‌اید؟

- اخترالملوک: به چاپ همدم جان.

- همدم: آها! یعنی اونجا هم مثل اینجا بچاپ بچاپ است؟!

• قسمت هجدهم:

- فخرالتاج: حتماً شنیده‌اید که همسر جدید قبله‌ عالم...

- کبوتر:‌ بله شنیدیم بارداره.

- فخرالتاج: و حتما شنیده‌اید که نوزاد...

- کبوتر: بله شنیده‌ایم احتمالا‌ پسره.

- فخرالتاج: قبله‌ عالم خیلی...

- کبوتر: خوشحال‌ان.

- فخرالتاج: و ما (مکث می‌کند)

- کبوتر: عصبانی؟

- فخرالتاج: نچ!

- کبوتر: بیچاره شدید.

- فخرالتاج: نه!

- کبوتر: می‌شه یه راهنمایی بکنید؟

- فخرالتاج: توش خاک داره.

- کبوتر (با کمی مکث): به خاک سیاه نشستید.

- فخرالتاج: آفرین!

- قرقی: دست بزنید!

- لعبت‌الملوک: مادر، با پدر صحبت کنید ما هم برویم به فرانس ببینیم دنیا دست کیست؟

- فخرالتاج: دنیا دست خودمان است دخترم. تو کافی است اراده کنی، خاک گوشه گوشه‌ دنیا را توتیای چشمت می‌کنیم.

- لعبت: ما که همه‌اش اراده کرده‌ایم.

- فخرالتاج: درست باید اراده کنی خبر مرگت!

- نازخاتون: خاله جان! اراده می‌خواهید فقط اراده‌ فرانس. اراده می‌کنند اروپا را می‌گیرند، اراده می‌کنند اروپا را ول می‌دهند.

- لعبت: این اروپا کیست؟
• قسمت نوزدهم:

- نیما: دوست داری وقتی که میری خونه، همسرت با تو چه‌جوری رفتار کنه؟ رفتارش با تو چی باشه؟‌ چی می‌خوای؟ چه رفتاری می‌خوای؟

- بیخودی‌الملک: آها!

- نیما:‌ الآن فهمیدی؟

- بیخودی:‌آری. دوست داریم همسرمان مهربان باشد. فداکار باشد. برای ما غذا بپزد، خونه را جارو کند، به ما برسد، ما را جمع و جور بکند، اگر یک روز بیمار شدیم ما را تیمار کند، ناز ما را بکشد و از این جور حرف‌ها.

- خب مامان هستن؛ شما چرا می‌خواید ازدواج کنی با این حالت؟!

• قسمت بیستم:

- بلوتوس (به اقبال): به راستی اگر پدرم خدمتگزارانی چون شما می‌داشت، هرگز سقوط نمی‌کرد.

- نیما: بله احتمالا قبل از این که سقوط کنن، امثال این‌ها می‌کشتنشون!

• قسمت بیست‌ویکم:

- لعبت‌الملوک: تا به حال عاشق بوده‌اید؟

- بابا شاه: عاشق؟ آری دخترم. تا دلت بخواهد عاشق بوده‌ام.

- لعبت: راست می‌گویید؟ شنیده بودیم هنرمندان دلی دارند به وسعت دریا. خب بعد چه شد؟

- بابا شاه: هیچی دیگر بعد خوب شدیَم دیگه!

- لعبت: پس مریض و بیمار عشق بودید. چه تعبیر شاعرانه‌ای. آن‌وقت این بیماری عشق چه عوارضی دارد؟

- بابا شاه: جانم برایت بگوید دختر جان، سرمان درد می‌گرفتیه.

- لعبت: آه. دقیقا.

- بابا شاه: تب میکردیَم.

- لعبت: تب سوزان عشق...

- بابا شاه: استخوان‌هایم زق زق می‌کردیه.

- لعبت: آری احسنت.

- بابا شاه: آب از دماغمان همین‌طور می‌ریختیه.

- لعبت: واقعاً؟

- بابا شاه: تازه این که چیزی نیست. عطسه می‌کردیَم، سرفه می‌کردیَم. گاهی اوقاهیات هم که تگری می‌زدیَم.

- لعبت: آن وقت این بیماری عشق در تمامی مردم این‌گونه است یا در هنرمندانی چون من و شما؟

- بابا شاه: نه در تمام آدم‌ها این‌گونه می‌باشد. بالاخص در هنرمندان. چخوفی، استانیسلاوسکی، اوژن یونسکوئیه، تئودوراکیس، رابرت دنیروئیو! همه این‌طور بوده‌اند.

- لعبت: شما مطمئنید ما راجع به عشق حرف می‌زنیم؟

- بابا شاه: نه.

- لعبت: یک خرده فکر کنید.

- بابا شاه: فکر می‌کنیَم... فکر کردیَم.

- لعبت: خب؟

- بابا شاه: نه، من زکام بودم. دماغم گرفته بودیه! (می‌خندد!)

• قسمت بیست‌ودوم:

- داموس: عرض کردم شما چی داشتید این ماه؟

- پیربابا (ابتر خان): من سه بار یادم رفته، چهار بار گم شدم، دو بار فراموش کردم، سه بار هم سکته ناقص کردم، یه بار هم مردم!

- بلدالملک: جناب ابتر خان به این چیزها که مقرری تعلق نمی‌گیرد. کار فیزیکی چه کردید؟

- پیربابا: چی؟

- بلدالملک:‌ فیزیکی.

- پیربابا:‌ آها. بابا شاه رو هر روز کلافه کردم. سه بار پخ کردم کاترین بچه‌اش بیفته. 450 بار هم سؤال داشتم که کیه؟! این رو اگه می‌شه حساب بکن بریم!

- بلدالملک: سکه بدهید برود. (داموس چند سکه به او می‌دهد)

• قسمت بیست‌وسوم:

- دامبول: قرار است تا در محکمه از شما دفاع کنم.

- نیما: ببخشید شما چی‌کاره‌این که می‌خواید از ما دفاع کنید؟

- زندانی: مگه خبر ندارید؟ دامبول خان با حفظ سمت وکیل مسخیری دربار است.

- بلوتوس: وکیل مسخیری دیگر چه صیغه‌ای است؟

- زندانی: مسخرگی می‌کند تا شاه خوشش بیاید و از گناه متهمان گذشت کند!

• قسمت بیست‌وچهارم:

- همدم: آدمیزاد یک گربه را یک هفته در خانه‌اش نگاه می‌دارد به او عادت می‌کند. چه برسد دایی اقبال که قد یه خرس بود!

• قسمت بیست‌وپنجم:

- بلوتوس: در این لحظه رؤیایی، در این هوای صاف بهاری، الآن چه احساسی داریم؟

- لعبت‌الملوک: شما را که نمی‌دانم، ولی من سردم است. از کجا سوز می‌آید؟!

• قسمت بیست‌وششم:

- جهانگیر شاه: شما هم خریت کردید از او پولی نگرفتید.

- بلدالملک:‌ بله قبله عالم حقیقتا که خریت کردیم.

- جهانگیر شاه:‌ خب ما چه؟ چی کار بکنیم این وسط؟

- اقبال خان: شما مثل ما خریت نمی‌کنید. بالاخره باید یک فرقی بین خریت ما و خریت شما باشد!

• قسمت بیست‌و هفتم:

- کاترین: قبله عالم! دیگر وقت ازدواج توپولف است؛ و کلید حل این مشکل در دستان پر مهر و محبت شماست.

- جهانگیر شاه: نمی‌فهمم چه می‌گویی. او می‌خواهد ازدواج بکند.

- کاترین: بله.

- جهانگیر شاه: ما را هم دوست دارد.

- کاترین: بله

- جهانگیر شاه: کلید این قضیه هم در دست ماست

- کاترین: بله

- جهانگیر شاه: یعنی چی؟ می‌خواهد ما را بگیرد؟!

• قسمت بیست‌و‌هشتم:

- توپولف: البته خب شما مشکل جانشینی هم داشتید قبله عالم. اگر همسران شما پسر به دنیا می‌آوردند، هیچ‌وقت مجبور نبودید تند و تند ازدواج کنید.

- جهانگیر شاه: نه بابا اینا که الکیه. چه ساده‌ای تو. اصلا چه فرقی می‌کنه بعد از من کدوم گوساله‌ای جانشین بشه؟ ‌من پسرو بهونه می‌کردم که تند و تند زن بگیرم. اینا هم که همه دخترزا شدن. ما هم هی زن گرفتیم، هی زن گرفتیم، هی زن گرفتیم...!

• قسمت بیست‌ونهم:

- شکوه که حتما ‌باشکوه برگزار می‌شه. فقط تعداد مهمان‌هاتون چقدر هستند؟

- همان سی‌هزارتایی که قرار گذاشتیم.

- قشون جمع می‌کنید که برید شیراز رو تصرف کنید یا اینا تعداد مهمون‌ها هست؟!

• قسمت سی‌ام:

- شاه بابا: این دو گل شکفتیه، این بلوتوس می‌باشیَد و این لعبت بانو می‌باشدیه، در سبک رماتیسم و این هم راشیتیسم می‌باشدیه!
قسمت سی ‌و یكم:

داموس: ببینید آقایان، ببینید برای یك لقمه نان حساب چند جا را باید بكنیم؟!
اعتمادالملك: بله. بله. به همین علت بنده طرحی را آماده كرده‌ام كه به طور دقیق تمامی اموال قابل تصاحب و مناصب قابل تسخیر را در آن فهرست‌بندی كرده‌ام. البته حوزه عملیاتی هر كدام از آقایان هم در این‌جا مشخص شده كه اصطكاكی پیش نیاد. هر كس وظیفه خودش را به نحو احسن انجام بدهد، عملیات با موفقیت انجام خواهد شد.
اقبال: من مخالفم. با عرض معذرت. چون بر خلاف اصول رقابت آزاد است!
بلدالملك: خب راست می‌گوید جناب اعتماد. هر كسی باید بر اساس لیاقتی كه دارد پیشرفت كند. نباید برای او محدوده تعیین كرد.
اعتماد: یعنی چی؟ پس حالا باید چی كار كنیم؟
اقبال: خب برود هر كسی می‌تواند، هر چقدر می‌تواند از قبله عالم بكند!
قرقی:‌ تا سه می‌شمرم، می‌ریم. ولی جوانمردانه!
قسمت سی ‌و دوم:
مستشار: می‌گم كه شما مثل این كه خیلی پادشاهی رو دوست دارید.
جهانگیر شاه: بله. بله.
مستشار: اونوقت چیِ پادشاهی رو دوست دارید بیشتر؟
جهانگیر: این كه هر كاری دلمان بخواهد می‌كنیم. تو سرتان می‌زنیم. همه خاك‌برسرمان هستید. همه پول‌ها مال ماست. تازه بازی‌هایش را هم دوست داریم!
قسمت سی ‌و سوم:

مخبرالدوله: جناب داموس! من نمی‌دانم شما چرا هر وقت دیر می‌آیید، من انگار قند در درون دلم آب می‌كنند.
داموس: چطور؟
مخبرالدوله: خب به هر حال ببینید. آدم یا باید وجود زود آمدن داشته باشد، یا پول دیر آمدن!

قسمت سی ‌و چهارم:
قیصرالسلطنه:‌ حال بگو ببینیم. برای خودت پادشاه درست و حسابی شده‌ای یا نه؟
جهانگیر: ‌بله خیلی. خیلی.
فخرالتاج: راست می‌گوید ها!
جهانگیر: مستبد و زورگو و خونخوار!
فخرالتاج: وقتی زور می‌گوید آدم قند تو دلش آب می‌شود.
جهانگیر: اصلاً حرف حساب توی كله‌مان نمی‌رود. حیوانی شده‌ایم برای خودمان. بسیار آدم عوضی شده‌ایم.
قیصر: اگر این‌طور نبود كه برادر ما نمی‌شدی!
قسمت سی ‌و پنجم:

داموس: همیشه بوده‌اند كسانی كه از مهربانی و عطوفت قبله عالم سوءاستفاده كرده‌اند. ما كار كردیم، عرق ریختیم، دود چراغ خوردیم. اما یك عده‌ای (اشاره به مستشار) راه رفتند دست در جیب و مواجب گرفتند. (رو به مستشار) ای بشكند آن دستی كه نمك ندارد. گاگول!
مستشار: من از اول كه اومدم تو این كاخ هی می‌گم ایشون شبیه چیه!
برزو خان: شبیه چیَن؟
مستشار: سنگ پا!
قسمت سی ‌و ششم:

اقبال: این چه وضعی است راه انداخته‌اید جناب مستشارالملك؟ ‌یك روز می‌گویید بر اساس ساعت كار مواجب می‌گیریم، یك روز می‌گویید بر اساس میزان سواد؟
برزو: حالا این‌قدر عصبانی نشو دیگه خب معلومه این اصلاً شخصیت نداره مرتیكه حیوون.
داموس:‌ اصلاً كدام بوزینه به تو گفته كه این غلط‌ها را بكنی؟
قیصرالسلطنه: ما گفتیم!
داموس (یكه می‌خورد): چه فرمایش متینی. چه تصمیم خردمندانه‌ای.
(صدای تحسین و احسنت اطرافیان بلند می‌شود).
مستشار: باشه بسیار خب فهمیدم! از میان شما كسی هست كه سواد داشته باشه؟
(همه دستشان را بلند می‌كنند)
مستشار: یعنی بتونه بنویسه و بخونه.
(دست همه كماكان بلند است)
مستشار: ‌امتحان می‌گیرما!
(همه دستشان را پایین می‌آورند)
مستشار: خب ایراد نداره. ولی فكر می‌كنم تو شماها كسی باشه كه بتونه به من در تدریس دروس كمك كنه. مثلاً كی می‌تونه ریاضی درس بده؟
(همه دستشان را بلند می‌كنند)
مستشار: علوم؟
(همه دستشان را بلند می‌كنند)
مستشار: تاریخ؟
(همه دستشان را بلند می‌كنند)
مستشار: جغرافی؟
(همه دستشان را بلند می‌كنند)
مستشار: فارسی؟
(همه دستشان را بلند می‌كنند)
مستشار: ورزش؟
(همه دستشان را بلند می‌كنند)
مستشار (با كمی مكث): ‌تعمیر تلسكوپ فضایی هابل؟
(همه دستشان را بلند می‌كنند)!

قسمت سی ‌و هفتم:
داموس‌الملك: جناب بلدالملك. خوب دقت كنید. دو سكه به اضافه دو سكه می‌شود چند سكه؟
بلدالملك: دو سكه با دو سكه می‌شود سه سكه!
برزو خان (زیر لب با حالت تحسین): بارك‌الله!
داموس‌الملك: ‌آفرین! احسنت! دست! (همه دست می‌زنند)
بلدالملك: سپاس‌گزارم!
مستشار: یعنی چی؟‌ دو به اضافه دو كه می‌شه چهار! شما میگی سه سكه! اون یه سكه چی شد؟
داموس: چرا حساب و كتاب سرت نمی‌شود گاگول؟ آن یك سكه دیگر می‌رود به جیب مبارك!

قسمت سی ‌و هشتم:

مستشار:‌ با توجه به این كه رشته‌تون تاریخ هست، یك انشای تاریخی برامون بخونید.
گنجشك: خواهش می‌كنم. موضوع انشا: نقش تاریخی قیصرالسلطنه در سقوط دربار زندیه.
مستشار: خب اینو بی‌خیال شین. می‌شه یه خانوادگی ارائه بدین به من؟
گنجشك: قیصرالسلطنه…
مستشار: یه‌دونه علمی – تخیلی
گنجشك: قیصرالسلطنه…
مستشار: یه‌دونه جنایی.
گنجشك: قیصرالسلطنه…
مستشار: كلاً بدون موضوع می‌تونی یه انشا بخونی؟
گنجشك: قیصرالسلطنه…
مستشار: شما می‌خوای از جلوی چشمای من دور شو من دیگه شما رو نبینم. متشكرم!
قسمت سی ‌و نهم:

فخرالتاج: مگر شوهرهای قبلی‌اش (قیصرالسلطنه) چه تحفه‌هایی بودند؟ یك مشت دزد و قاتل و جانی!
جهانگیر شاه: فخری! باز پشت سر فامیل من حرف زدی؟ ‌بابا شوهرهای قبلی قیصر همه شاه و والی بودن كه.
فخرالتاج: ما هم كه همین را گفتیم!

قسمت چهلم:
احترام‌الملك: شما اجازه بفرمایین این عروسی سر بگیره. ما مملكت از دست رفته را با قهوه‌ای، دوغ مسمومی، چیزی، پس می‌گیریم.
جهانگیر: یعنی می‌خواهی خواهر من و مستشار را مسموم كنی؟
احترام‌الملك: بله قربان. طبق شیوه‌های مرسوم.
جهانگیر: مرتیكه پدرسوخته هیچی‌ندار! می‌خواهی خواهر ما را مسموم كنی؟ این تخت را بدهیم بكنن تو حلقت؟
احترام‌الملك: قربانت گردم! من جهت قوام و استحكام سلطنت همایونی عرض كردم.
جهانگیر: تو غلط كردی! خواهر من و می‌خوای مسموم كنی؟
احترام‌الملك: نخیر قربان. ما سگ كی باشیم؟
جهانگیر: آفرین. تو حق نداری خواهر ما را مسموم بكنی. تو فقط مستشار را مسموم كن، ما خودمان خواهرمونو مسموم می‌كنیم!
قسمت چهل‌ و یكم:

اخترالملوك:‌ بخور اتی جان. دیشب هم شام نخوردی. پوست و استخوان شدی مرد.
صدر اعظم: باز هم تو اختر جان. در هر فراز و نشیبی تنها تو یار و یاور من بودی همسرم.
اخترالملوك:‌ این‌قدر فكر و خیال نكن. چیزی نشده. فقط هر تازه از راه آمده‌ای؛ آمد هر بلایی خواست سر ما آورد. ما هم جیك نزدیم!
صدر اعظم: بخوریم؟
اخترالملوك:‌ بخور اتی جان. بخور كه دختر شاه را بردند، خواهر شاه را از راه به در كردند. مانده‌ایم با این سحر و جادوی جدیدشان چه بلایی می‌خواهند سر ما بیاورند.
صدر اعظم: می‌ذاری كوفت كنیم یا نه؟!
اخترالملوك:‌ كوفت كنید صدراعظم! شما كه جز خوردن و خوابیدن كار دیگر بلد نیستید!

قسمت چهل ‌و دوم:

بلوتوس: آه نمی‌دانی این روزهای دوری از شما به چه میزان دلتنگی داشتیم. هر روزش یك سال و هر سالش یك روز گذشت!
لعبت الملوك: یك كمی بیشتر!
بلوتوس: آه! هر جا كه نگاه می‌كردم جای خالی شما، هر صدایی كه می‌شنیدم صدای شما بود؛ و كلاً هر كاری كه می‌كردم شما بود!
لعبت الملوك: خب! حالا اظهار ندامت و پشیمانی كنید.
زندانی: خودتو كوچیك نكنیا! تو مردی سلامتی!
بلوتوس: (رو به زندانی) خیالت راحت باشه! (رو به لعبت) غلط كردم! پشیمانم! نادمم!

قسمت چهل ‌و سوم:

اعتمادالملك: قربانت گردم. رعیت جماعت همینجوریشم كه بی‌سواده، هر از گاهی جفتك واسه ما می‌پرونه. وای به روزی كه خوندن و نوشتن یاد بگیره.
بلدالملك: قربان پس‌فردا هم كه توی سرشان بزنی، حتماً می‌گویند چرا!
قسمت چهل‌ و چهارم:
اخترالملوك: عشق و علاقه بعد از ازدواج به وجود می‌آید. عین من و پدرت.
صدراعظم: البته بعضی وقت‌ها هم بعد از ازدواج از بین می‌ره. عین من و ننت!

قسمت چهل‌ و پنجم:

مستشار: من بریدم دیگه.
بابا شاه: آه. فهمیدم پسرم. پسرم! دنیا سرتاسر مبارزه هست. در زندگی برد و باخت اصلاً ‌اهمیت ندارد. آن چیزی كه مهم است،‌ وظیفه توست.
مستشار: چه جمله خردمندانه‌ای. تا به حال بهش فكر نكرده بودم.
بابا شاه: خودم هم بهش فكر نكرده بودیَم! (می‌خندد)

قسمت چهل‌ و ششم:
فخرالتاج: (به الیزه) بالاخره یكی باید باشد كه بزند توی سرتان!
جهانگیر شاه: همه كه امكانات تو را ندارند فخری جان!

قسمت چهل‌ و هفتم:

قرقی: شما چی میل دارید قربان؟
باباشاه: برای من یك قهوه مسموم بیاوریه!
قرقی: می‌خوای بخوری؟
باباشاه: (با تحكم): نه پس! (متوجه حرفش می‌شود) بیار برای كلاسش می‌خوام. لطفاً بدون شیر و شكریه بیارید!
قرقی: شما چی میل دارید؟
بابا اتی: من؟ یه مرگ موش دوبل بیار! روشم كف بكنه!
قرقی: برای چی آخه؟!
بابا اتی: بابا ضایع است دیگه. این (اشاره به بابا شاه) گفته، منم باید كم نیارم دیگه!
قسمت چهل ‌و هشتم:

بلوتوس: بلد؟
بلدالملك: بله قربان.
بلوتوس: می‌دانی كسی كه دارد در چاه می‌افتد، باید چه كرد؟
بلدالملك: خوب قربان دستش را می‌گیریم.
بلوتوس: نچ نچ نچ! باید لگد محكمی بر فرق سر او بكوبید تا سریع‌تر برود تو! (كنفوسیوس)!
بلدالملك: (زیر لب): ‌آه! عجب پدرسوخته‌ای بوده این كنفوسیوس!

قسمت چهل و نهم:

نازخاتون: می‌گویم می‌خواهید یك كاری بكنیم؟ ‌قبض روح شدیم ما اینجا؟
مستشار: من چه كار بكنم؟
نازخاتون: نمی‌دانم. وقتی بقیه شوهر می‌كنند چه كار می‌كنند خب؟
مستشار: من تا حالا شوهر نكردم! نمی‌دونم.
 
قسمت پنجاهم:

بلوتوس: خاك بر سرت مستشار با این مثال زدنت.
جهانگیر شاه: خیلی بد مثال می‌زنه. بذار ما یه چند تا مثال بزنیم یاد بگیره.
بلوتوس: بله بفرمایید قبله عالم.
جهانگیر شاه: مثلاً همین بلوتوس.
مستشار:‌ بلوتوس چی؟
جهانگیر شاه: بلوتوس دیگه.
بلوتوس: آه چه قدر مثال زیبایی زدید قبله عالم. باز هم مثال بزنید!
جهانگیر شاه: نفهمید؟ (بعد از چند لحظه مكث) آسمون.
بلوتوس: آه خدای من. چه مثال‌های زیبا شاعرانه‌ای. باز هم مثال بزنید برایش جا بیفتد.
جهانگیر شاه: مثلاً حرفای تو، كاش می‌شد قند و عسل!
قسمت پنجاه و یكم:
بابا اتی: قیصر تویی؟ چقدر عوض شدی؟
قیصرالسلطنه: شما كمی شكسته شده‌اید. ما كه تكان نخورده‌ایم.
بابا اتی: زر نزن بابا! اصلاً یه شكل دیگه بودی! من اینو می‌شناسم بابا. اصلاً یه شكل دیگه بودی. خوبی؟
قیصرالسلطنه: (با عصبانیت): بله ما خوبیم. شما چطورید؟
بابا اتی: به تو ربطی نداره دیگه! دخالت نكن! اینقده بچه بود ها! اینقد بچه بود! یادته با بابات می‌اومدی بازار؟
قیصرالسلطنه: آخی!
بابا اتی (پس از خندیدن و یادآوری خاطرات گذشته): همیشه دماغش اینجاش آویزون بود! همیشه هم همینجوری وق می‌زد به آدم! وق بزن!

قسمت پنجاه و دوم:

فخرالتاج: به نظر من ما الآن یك مشكل اساسی داریم كه لاینحل باقی مانده و كم‌كم دارد تبدیل به معضل می‌شود. باید برای آن راهكاری بیندیشیم.
مستشار: بارك‌الله سناتور فخری مثل این كه یه قدم‌هایی دارند برمی‌دارند. شما بفرمایید كه همه مطلع بشن. بفرمایید.
فخرالتاج: بله! این ماجرای عشق و عاشقی بابا اتی و قیصرالسلطنه بدجوری ذهن قبله عالم را مغشوش كرده. البته ذهن همه را درگیر كرده.
همه: آفرین. آفرین.
دواءالملك:‌ به نظر من فخری خانم درست می‌گوید. این دو جوان به هم علاقه‌مندند. قصد ازدواج دارند. اما (به بابا شاه نگاه می‌كند)‌ ظاهراً موانعی وجود دارد.
بلدالملك: ‌آقایان اگر قانون تصویب كنیم دیگر كسی نمی‌تواند جلوی قانون بایستد. اگر هم بایستد ما برخورد می‌كنیم.
داموس‌الملك: دوستان! پس متن قانون به این صورت تنظیم می‌شود كه پدر صدراعظم موظف است با خواهر اعلی‌ حضرت زمان خودش ازدواج كند!
همه:‌ آفرین. آفرین.
قسمت پنجاه و سوم:‌
كبوتر: اینجا چه غلطی می‌كردی؟
مستشار: خانم خواهش می‌كنم درست صحبت كنید. من اینجا با سناتورهای مملكت جلسه خصوصی داشتم.
كبوتر: چرا بهشون سكه دادی؟
مستشار: یعنی شما اینجا بودین؟
كبوتر: چرا بلوتوس خودش نیومد؟
مستشار: آها پس اونجا هم بودین!
كبوتر: حالا مثل قبل خراج می‌گرفتین چی می‌شد؟!
مستشار: كلاً در جریان همه چیزها هستین از قرار معلوم! ها؟!

قسمت پنجاه و چهارم:

مستشار: ببینید من حرفم اینه كه شما به عنوان رأس هرم اگر بیایید داراییتون رو اعلام بكنید، من می‌تونم از بقیه دوستان بپرسم چی دارن، چی ندارن.
بلوتوس: مستشار! تو هندسه در دبیرستان چند شدی؟
مستشار: ۱۶، ۱۵، ۱۰! نمی‌دونم.
بلوتوس: همین! همین! كلاً هرم گویا نمی‌دانید چه شكلی است
لعبت‌الملوك: شاید هم این كه رأس را نمی‌داند چیست.
بلوتوس: به هر حال نادان است لعبت بانو! من بدبخت داماد سر خانه، قاعده هذلولی هم نیستم مستشار! چه برسد به هرم!

قسمت پنجاه و پنجم:

(مستشار ماجرای سفرش در زمان به وسیله یك فنجان قهوه را به عنوان بزرگ‌ترین راز زندگی‌اش برای بلوتوس تعریف می‌كند و حالا منتظر شنیدن بزرگ‌ترین راز بلوتوس است)
بلوتوس: من هم از زمان تو آمدم مستشار.
مستشار: (با حیرت) شوخی می‌كنی!
بلوتوس: من آهن‌فروش بودم مستشار
مستشار: كجا؟
بلوتوس: در بازار آهن‌فروشان!
مستشار: ها؟ خب بعدش چی؟
بلوتوس: برای تفریح آمدم اینجا!
مستشار: واقعاً؟
بلوتوس: بله.
مستشار: چه‌جوری؟
بلوتوس (آشكارا مستشار را به بازی گرفته): مستشار! من رفتم یك اسپرسوی دوبل خوردم. رفتم به چهارصد سال قبل. بعد اونجا خیلی درگیری بود. دیدم خیلی ناجوره! یك میلك‌شیك وانیل خوردم اومدم اینجا!
مستشار: چطوری ممكنه این؟
بلوتوس: همونجوری كه مال تو ممكنه این!

قسمت پنجاه و ششم:

مستشار: بسیار خب. كاری ندارین با من؟
صدراعظم: كجا؟ مرحله بعدی نقشه رو بگو.
مستشار: مرحله بعدی باید غوله رو بكشی! خب؟‌ شما تا همین جا سیو كن من برم پهلوی قبله عالم ببینم چه خاكی باید تو سرم بكنم!
صدراعظم: الآن پیش اون نرو. اون غول مرحله آخره!

قسمت پنجاه و هفتم:

مستشار: ببینید. در سال نو شكوفه‌ها می‌شكفند، غنچه‌ها باز می‌شند و پرستوها به لانه بازمی‌گردند و می‌خونند.
جهانگیر شاه: آو! اینایی كه گفتی پسرزان؟!
مستشار: كیا؟
جهانگیر شاه: همین غنچه و پرستو و بچه‌ها دیگر!
قسمت پنجاه ‌و هشتم:

داموس: قبله عالم. قربانتان گردم. رؤیایتان را تعریف كنید تا تعبیر آن را تفهیم كنم. این پسری كه می‌گویید چه ابعادی داشت؟
جهانگیر شاه: ابعاد دیگر چیست؟
داموس: منظورم این است كه چقدر بود؟ ‌نوزاد بود؟‌ پسر بود؟ ‌خردسال بود؟‌ چه وضعی داشت؟
جهانگیر شاه: نه داموس بزرگ بود. نره‌خری بود برای خودش. دو تای فخری بود!

قسمت پنجاه‌ و نهم:

نازخاتون: پختیم از گرما.
بابا اتی: اوه گرمشه. یه بادی بوزوون. (بابا اتی و به دنبال او نیما فوت می‌كنند)
بابا اتی: بارك‌الله
نازخاتون: یخ زدیم مستشار.
بابا اتی: اِ سردشه سردشه. ها كن. (مستشار ها می‌كند).
نازخاتون: شوهرمان است. ببینید چقدر به من توجه می‌كند شوهرمان. بچه را بدهید به من (كودك فرضی را از نیما می‌گیرد). چقدر رطوبت دارد این جان. (رو به نیما) رطوبت.
مستشار: ها؟
نازخاتون: رطوبت.
مستشار: ببخشید شما كه در زمینه گرمایی سرمایی وارد هستید، برای رطوبت من باید چی كار كنم؟
بابا اتی: برای رطوبت. بله بله. با تشكر از نیمای عزیز! خواهش می‌كنم منو تو این موقعیت قرار نده!
قسمت شصتم:

دواءالملك: در عجبم كه چگونه حرف می‌زنند. بمیرم برای آن همایونیتان!
مستشار: دوا. دوا! منو نگاه كن. یعنی غده؟
دواءالملك: برو بالاتر.
مستشار: سرطان؟
دواءالملك: بازم بالاتر.
مستشار: ایدز؟
دواءالملك: یه كم پایین‌تر!

سریال "قهوه تلخ" در سری 24 خود ، ماستمالی کردن پرونده های مهم توسط مسوولان را به زیبایی تمام ، به طنز و تصویر کشده است.

ماجرا از این قرار بوده که "مستشار" به دستور "جهانگیر دولو" و توسط "بلدالملک" ،طی نقشه ای حساب شده معتاد می شود و نهایتاً وقتی زنان دربار به این موضوع اعتراض می کنند ، جهانگیر جلسه ای تشکیل می دهد تا متهم پیدا و مجازات شود.
تا اینجای کار ، اشاره ای ظریف است به روش برخی مسوولان ما که خود متهم اند ولی به جای پاسخگویی ، در مقام سوال کننده وارد می شوند و به اصطلاح دست پیش می گیرند که پس نیفتند!

در ادامه ماجرا ، درباریان با توجیهاتی ، خودِ قربانی دسیسه (مستشار) را متهم می کنند و همه تقصیرها را به گردن قربانی ماجرا می اندازند ، درست مانند اتفاقات متعددی که در کشور ما رخ می دهد و بعضی مسوولان قربانی را مقصر جلوه می دهند!

با اصرار زنان دربار ، این بار پای متهم میانی ماجرا (بلدالملک) که "مأمور" بوده ، پیش کشیده می شود و گناه محرز او فوراً توجیه و "بلدالملک" تبرئه می شود تا انگشت اتهام متوجه "آمر" ماجرا (خود جهانگیر) شود که در اینجا ، اساساً "صورت مسأله" پاک می شود و معتاد شدن مستشار تکذیب می گردد...!

جالب اینجاست که در کش و قوس بحث ها ، "دامبول" سخن از موقعیت خطیر کنونی می کند تا اشاره ای باشد به برخی مسوولان که هر مشکلی پیش می آید ، فوراً به "این برهه حساس کنونی" اشاره می کنند!





نوع مطلب : امیرمهدی ژوله، خشایار الوند، مهران مدیری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 17 شهریور 1390
فرشاد نعیمی

ضربان قلبم به هزار می‌رسد!
تا این لحظه در زندگی‌اش سه بار پایش شکسته، آرزو دارد ای کاش یک باشگاه 24 ساعته برای خانم‌ها وجود داشت، می‌گوید یك بازیگر خوب واقعا نیازی به چهره خوب ندارد و حتی گاهی ممكن است بازیگری بینی خیلی بزرگی داشته باشد و این بینی بزرگ یك چهره اشرافی برای او ساخته باشد

یا یك ابهت خاص به او داده باشد....
اعتراف می‌کند یك هفته‌ای است كه تصمیم جدی گرفته به پوستش رسیدگی كند و می‌گوید: اتفاقا پیش یك دكتر پوست رفتم و گفتم كه من تقریبا هر روز گریم می‌شوم و اصولا در زندگی‌ام ضدآفتاب استفاده نكرده‌ام! می‌گوید آدم استرسی‌ای نیست اما در بازیگری برای رفتن روی صحنه دقیقا قبل از گفتن 1-2-3 چیزی به اسم قلب قلبش، به جای قلب یك تلمبه عجیب و غریب و بزرگ می‌زند كه نفس‌اش را بند می‌آورد طوری كه ضربان قلبش به هزار می‌رسد، این مدل اوست!
مدل «الیکا عبدالرزاقی» که این روزها نقش فخرالتاج را در مجموعه قهوه تلخ بازی می‌کند. بازیگری صمیمی؛ خوش برخورد و مهم‌تر از همه صادق چیزی که این روزها خیلی کم پیدا می‌شود اما او این مدلی است! گفت‌وگوی خواندنی ما را با ایشان می‌خوانید.
 
قبل از سریال قهوه تلخ چهره‌ات برای مردم آشنا نبود، ساده‌تر بگویم اینكه شهرت زیادی نداشتی اما در سال 1389 تبدیل به یك چهره آشنا برای مردم شدی، با این شهرت چه می‌كنی؟ زندگی‌ برایت راحت‌ شده یا سخت‌تر؟
شهرت... شهرت، شهرت خیلی چیز خوبی است. فكر می‌كنم هر بازیگری دوست دارد كه دیده شود، نه تنها چهره‌اش بلكه هنرش هم دیده شود. به همین علت همه بازیگرها تلاش خود را می‌كنند كه خودشان و هنرشان را به نمایش بگذارند و برای مردم آشنا باشند. این شهرت شیرین است اما این شهرت از جهاتی تاثیرات منفی و مخرب هم دارد. به عنوان نمونه من به عنوان یك بازیگر در طول این سال‌ها ـ تقریبا 13 سال شده ـ تازه امسال متوجه شدم كه چقدر سخت است یك نفر یك تنه بخواهد جوابگوی عده زیادی از آدم‌های اطرافش باشد، آدم‌هایی كه تازه با تو آشنا شده‌اند، تازه به بازی تو علاقه‌مند شده‌اند، یا اینكه بتوانی با تمام خبرنگارها و مطبوعات و... یكسان برخورد كنی و برای هم وقت بگذاری. این یكی از معضلاتی است كه من فكر می‌كنم همه بازیگرها با آن روبه‌رو هستند و بعد از یك مدتی این اتفاق می‌افتد كه به اصطلاح بعضی‌ها، خودشان را می‌گیرند، در صورتی كه اصلا چنین چیزی وجود ندارد. مساله این است كه دیگر توانی وجود ندارد كه بتوانی جواب تمام تلفن‌ها را بدهی یا همیشه خوش‌برخورد باشی. اینها باعث می‌شود كه یك خرده زندگی سخت شود و آن وقت باید قدرت بدنی و قدرت ذهنی خود را زیاد كنی كه همیشه شاد، مهربان و خوشحال باشی كه قبول كنید یك وقت‌هایی سخت است. در نظر بگیرید شما سرصحنه هستید، تلفنت در حال زنگ‌خوردن است. با یك خبرنگار هم قرار گفت‌وگو داری. تازه میهمان سرصحنه هم داری و هزار جور چیز مختلف كه این وسط وجود دارد و در تمام طول این مدت یك دخترخاله عزیز هم زنگ می‌زند. در آن لحظه ترجیح می‌دهی كه آن لحظه جواب او را ندهی و سرفرصت به او زنگ بزنی كه ممكن است فراموش كنی و اگر هم همان موقع جواب بدهی ممكن است كه آنقدر سریع و سرسری و بی‌احساس با او صحبت كنی كه او بگوید: چرا این اینجوری شده؟!
این تاثیرات واقعا وجود دارد و قابل‌لمس است.


 پس بیشترین مشكل مشهور شدن تلفن‌هاست؟!
نه، ولی خب این تلفن‌ها نظم زندگی را به هم می‌ریزد و آسایش انسان را می‌گیرد. من قبلا هیچ‌وقت تلفنم را خاموش نمی‌كردم و همیشه فكر می‌كردم كه اگر كسی صبح زود به آدم زنگ بزند حتما كار مهمی دارد ولی اخیرا متوجه شدم هر كسی كه صبح زود زنگ می‌زند خبرنگار است. (با خنده)


 برخورد و رفتار مردم با تو در كوچه و خیابان چگونه است؟
من كلا وقتی به خیابان می‌روم یا هر جای دیگر مانند گالری، تئاتر، پاساژ و... تا وقتی كه یادم نیست كه من الان یك بازیگرم (آدم معروفی هستم) هیچ مشكلی ندارم ولی وقتی كه متوجه توجه مردم می‌شوم به دلیل احساس خجالتی كه دارم دیگر نمی‌توانم خیلی‌كارها را انجام دهم. نمی‌توانم به مغازه‌ای كه 70 درصد تخفیف زده سرك بكشم (با خنده) در صورتی كه من هم مانند همه دوست دارم حراجی‌ها را امتحان كنم. یك اتفاق جالبی هم كه چند بار برایم افتاد این بود كه قیمت یك جنس را اشتباه شنیدم و زمان حساب كردن متوجه شدم كه خیلی گران‌تر از آن چیزی است كه من شنیدم ولی متاسفانه دیگر خجالت می‌كشیدم بگویم آقا این خیلی گران است و آن را نمی‌خواهم و به اجبار آن را خریدم البته در كنار این اتفاقات كمی ناخوشایند در این مدت كادو هم خیلی گرفتم كه این از مزایای شهرت است.


 از خرید گفتی. كلا رابطه‌ات با خریدكردن چطور است؟
من از آن دسته از افرادی هستم كه همیشه وقتی كه مجبور به خرید هستم عزا می‌گیرم طوری كه احساس می‌كنم باید به بیمارستان بروم و بستری شوم.


 واقعا؟
واقعا. خرید به همین اندازه برایم سخت است. به همین خاطر سعی می‌كنم وقتی وارد یك مغازه می‌شوم خریدم را انجام دهم و بعد بیرون بیایم و اگر با كسی كه علاقه دارد به تمام مغازه‌ها برود تا یك چیزی بخرد بیرون بروم همش غر می‌زنم.


 و اما یك سوال تكراری، شهرت یا محبوبیت؟
چیزی كه من خیلی دوست دارم و امیدوارم كه لیاقتش را داشته باشم این است كه می‌بینم هر كسی كه به طرفم می‌آید برخورد خوبی دارد و احساس خوبی را به من انتقال می‌دهد، مردم هیجان‌زده می‌شوند و خیلی راحت و با محبت به سمت من می‌آیند طوری كه من هم شرمنده می‌شوم و هم خیلی خوشحال، خوشحال از اینكه آنها احساس معذب بودن نمی‌كنند و یك جور راحتی دارند كه خیلی شیرین است. فكر اینكه بین مردم محبوبیت داشته باشی خیلی خوب و بزرگ است. اگر یك نفر فقط مشهور باشد ولی احساس محبوبیت نكند لذتی را كه یك هنرمند از محبوبیت دارد نمی‌برد. من خوشبختانه این احساس را دارم و از مردم انرژی می‌گیرم.


شغل بازیگری زمان مشخصی ندارد. یك زمان بیكار هستی و یك زمان شدیدا درگیر كار. با این قضیه چگونه كنار آمدی؟
به هر حال این از ویژگی‌های این شغل است. این ویژگی باعث می‌شود در زندگی بی‌وقت شوی، اما خوشبختانه عوامل پروژه قهوه تلخ به دلیل طولانی‌بودنش برنامه‌ریزی خوبی دارند تا كار برای هیچ‌كس خسته‌كننده نشود، همه به كارهایشان می‌رسند. خیلی كم پیش آمده كه ما در طول این 1 سال و نیم كه در حال ضبط این سریال هستیم مجبور شده باشیم زمان طولانی و پشت‌سر هم سركار باشیم. برنامه‌ریزی طوری است كه همه‌، وقت آزاد دارند و می‌توانند به كارهایشان برسند، اما در بیشتر فیلم‌ها و پروژه‌ها بازیگرها خیلی از اوقات مجبور می‌شوند روزی 17 تا 18 ساعت كار كنند و اصلا چیزی به نام برنامه روزانه و اوقات فراغت وجود ندارد. شما فكر كنید كسی كه از 24 ساعت 17 تا 18 ساعت آن را كار كند وقت آزادش حتما استراحت و خوابیدن است.


 این خستگی‌ها روی بازی و صورت بازیگر چه تاثیراتی می‌گذارد؟
یكی از ابزار كار یك بازیگر صورت و حافظه‌اش است. منظور از صورت، چهره نیست بلكه سلامت صورت و شادابی آن است كه وقتی 18 ساعت كار می‌كنی و زمانی برای رسیدگی به خودت نداری حتما این سلامت و شادابی دچار مشكل و كمبود می‌شود، یا اینكه وقتی سركار هستی از خستگی زیاد هر چیزی را كه به شما تعارف كنند می‌خوری، شیرینی، شكلات و... هر چیزی كه احساس می‌كنی قند خونت را بالا می‌آورد و به بدنت انرژی می‌دهد. اینها بعد از یك مدت طولانی كه به این شكل كار كنی باعث می‌شود كه یك دفعه افت تمام انرژی‌هایت را با هم احساس كنی.
ای كاش یك باشگاه بدنسازی 24 ساعته برای خانم‌ها وجود داشت كه من هر وقت از شبانه‌روز كارم تمام شد بتوانم یك ساعتی به این باشگاه بروم و یك ورزش سبك انجام دهم، شنا كنم و بتوانم بدنم را از آن كوفتگی و خستگی كار نجات بدهم و بعد به خانه بروم تا احساس سلامتی داشته باشم ولی متاسفانه چنین باشگاهی وجود ندارد.


 به نظر شما برای یك بازیگر قیافه‌اش بیشتر اهمیت دارد یا هنرش؟
زیبایی یك چهره چیزی است كه تا حدود زیادی خدادادی است و اینكه ما چطوری با خودمان برخورد می‌كنیم یك چیز شخصی است. برخورد با پوست و اجزای صورت، جراحی كردن و... به خود فرد برمی‌گردد، اما یك بازیگر خوب واقعا نیازی به چهره خوب ندارد. بازیگر علاوه بر استعداد نیاز به ویژگی خاص دارد كه این ویژگی فقط در صورت نیست. گاهی ممكن است بازیگری بینی خیلی بزرگی داشته باشد و این بینی بزرگ یك چهره اشرافی برای او ساخته باشد یا یك ابهت خاص به او داده باشد و او با همان استیل بازیگر شود و برخی نقش‌ها را بازی كند كه تماشاچی آن را دوست داشته باشد ولی متاسفانه بیشتر این بازیگران بعد از دو، سه تا كار بینی‌شان را جراحی می‌كنند و چون از لحاظ چهره برای تماشاچی دیگر آن آدم قبلی نیستند و این چهره بازی آنها را هم تحت‌الشعاع قرار می‌دهد، كم‌كم محبوبیت خود را از دست می‌دهند.


 در سریال قهوه تلخ گریم‌های شما سنگین است. آیا پوست‌تان صدمه ندیده؟
خدا را شكر لوازم گریمی كه در پروژه قهوه تلخ توسط مهرداد شكرابی استفاده می‌شود خیلی خوب است و همه گروه گریم مواظب نظافت وسایل و ابزار كارشان هستند. من تا به حال نشده ببینم وسیله‌ای كه استفاده می‌كنند ضدعفونی نشده باشد یا چند بار استفاده شود، واقعا خیلی رعایت می‌كنند، اما به هر حال گریم سنگین است و مدت زمان طولانی آن پوست را اذیت می‌كند و حتما لازم است كه رسیدگی قبل و بعد روی پوست انجام شود، من حتما باید صورتم را عمیقا با شیرپاك‌كن تمیز كنم و بعد از تونیك استفاده كنم و الان هم در سنی هستم كه دیگر به كرم دور چشم و بعضی از كرم‌های مخصوص نیاز دارم و باید رسیدگی‌هایم را بیشتر كنم.


 الان این كارهایی را كه گفتی انجام می‌دهی؟
راستش را بگویم؟ یك هفته است كه تصمیم جدی گرفتم به پوستم رسیدگی كنم، پیش یك دكتر پوست رفتم و گفتم كه من تقریبا هر روز گریم می‌شوم و اصولا در زندگی‌ام ضدآفتاب استفاده نكرده‌ام! و به دلیل اینكه درحالت عادی زندگی‌ام هیچ چیزی به عنوان كرم روی پوستم نزده‌ام در نتیجه پوستم به نسبت بیشتر در معرض خطر بوده، دكتر مقداری كرم به من داد و در كنار آنها دستوراتی را داد كه من انجام بدهم. قبلا تنها رسیدگی ‌به پوستم، بخور دادن صورتم با گیاهان دارویی بود و اینكه هر میوه‌ای كه می‌خوردم آن را روی پوستم می‌گذاشتم. خلاصه اینكه بنده تازگی‌ها بیشتر به خودم توجه می‌كنم و البته مجبور هستم كه فیزیوتراپی هم بروم.


 چرا فیزیوتراپی؟
من تا این لحظه در زندگی 3 بار پایم شكسته! یكبار به دلیل شیطنت، یكبار به دلیل استرس قبل از اجرا و یكبار هم به خاطر مسابقه دو كه در خانه آنقدر دویدم كه قبل از اجرا انگشت پایم شكست و با همان انگشت شكسته مسابقه دادم و برنده شدم. این شكستگی‌ها زمستان‌ها درد می‌گیرد. من برای كم‌كردن این درد، فیزیوتراپی می‌روم كه خیلی به من كمك می‌كند و می‌توانم راحت و با اعتماد به‌نفس كارم را انجام دهم.


 گفتی كه استرس، اصلا نمی‌شود شما را دختری تصور كرد كه استرس دارد. فخرالتاج و استرس؟!
من آدم استرسی‌ای نیستم ولی در بازیگری برای رفتن روی صحنه دقیقا قبل از گفتن 1-2-3 من چیزی به اسم قلب ندارم، به جای قلبم یك تلمبه عجیب و غریب و بزرگ می‌زند كه نفسم را بند می‌آورد طوری كه ضربان قلبم به هزار می‌رسد، این مدل من است! ولی خوشبختانه این استرس فقط مربوط به قبل از ضبط و اجراست و به محض اینكه 1-2-3 را می‌گویند تمام می‌شود.


بدترین رفتاری كه داری و فكر می‌كنی باید آن را ترك كنی، چیست؟
مكث- هیجان‌زدگی، البته من با آن مشكلی ندارم ولی مثل اینكه باید كنترلش كنم.


 چطور؟
آخه این هیجان‌زدگی گاهی اوقات مشكل‌ساز می‌شود. من نمی‌دانم هیجان‌‌زده بودن چه جور خصلتی به حساب می‌آید اما به دلیل هیجان‌زده شدن من گاهی وقت‌ها آدم‌ها دچار سوءتفاهم می‌شوند. به عنوان نمونه من خیلی احساس راحتی و نزدیكی می‌كنم و با آغوش باز و صادقانه برخورد می‌كنم كه این باعث به وجود آمدن تصورهایی می‌‌شود. به عنوان نمونه اینكه من خیلی متظاهرم یعنی این چیزی كه هستم نیستم یا اینكه یك سوءتفاهم مخصوصا برای بعضی‌‌ها كه بعد از یك مدتی مرا می‌بینند به وجود می‌آید و برایشان غیرقابل باور است.
برای من كه بعد از 13 سال بازیگری الان پیش آمده كه با سریال قهوه تلخ معروف شدم دیگر آن دست‌‌وپا گم‌كردن وجود ندارد. من سال‌هاست كه كار می‌كنم و احساس من این است كه نتیجه زحمت‌هایم را می‌بینیم. شاید یك ذره این حرف خودخواهانه باشد ولی نتیجه تمام این سال‌هایی است كه دیده نشدم.
دیده نشدن یك بازیگر دلیل بر بی‌استعدادی او نیست. باید آن موقعیت نصیبش شود. شاید او شانسی را كه خیلی‌ها آورده‌اند نیاورده، موقعیت‌ها عجیب و غریب است و نمی‌شود روی آنها حساب كرد. خود من پارسال قبل از قهوه تلخ می‌خواستم مدیریت یك آموزشگاه زبان را بر عهده بگیرم و كلا از فكر اینكه به بازیگری ادامه بدهم خارج شده بودم.


اگر قیافه‌ات شبیه به گذشته فخرالتاج بود، چهره‌ات را جراحی نمی‌كردی؟
من آدم سخنوری نیستم ولی امیدوارم كه منظورم را خوب بیان كنم. من معتقدم كه چهره زیبایی ندارم ولی چهره‌ام قابلیت‌های مختلفی دارد و از آن راضی هستم و كاملا دوستش دارم یعنی اگر یك نفر به من می‌گوید دهانت خیلی بزرگ است من اصلا با این قضیه مشكلی ندارم. تازه لبخندهای گشاد هم می‌زنم. در زمینه چهره‌ام خیلی‌خیلی اعتماد به نفس دارم. اصلا فكر نمی‌كنم كه ای كاش من آن شكلی بودم و... خدا را شكر كه ایراد بزرگی در چهره‌ام نیست كه بخواهم برطرفش كنم یا اینكه بلایی سر صورتم نیامده كه مجبور به جراحی باشم چون خیلی‌ها به خاطر مسایلی كه اتفاق می‌افتد مجبور به جراحی می‌شوند، اما...
اما آن صورتی كه شما به آن اشاره كردید یك چیز عجیب و غریب است. شاید اگر قابلیت خاصی برای چهره‌ام درست می‌كرد كه در كارم مرا فرد خاصی می‌كرد نه به آن دست نمی‌زدم اما درغیر این صورت حتما آن را عمل می‌كردم.
 
 
منبع:  میترا سپهری
 





نوع مطلب : امیرمهدی ژوله، خشایار الوند، مهران مدیری، محمدرضا هدایتی، 
برچسب ها : الیکا عبدالرزاقی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 2 تیر 1390
فرشاد نعیمی
راست می گن مدیری داداش امیده؟ مهران زن داره یا نه؟ چند تا بچه داره؟ خونه اش کجاس؟ راست می گن خیلی پولداره؟

خشایار الوند در یادداشتی درباره مهران مدیری و سریال «قهوه تلخ» نوشت :رمز موفقیت مهران مدیری صبر است. اعتراف می کنم در طول عمرم کمتر آدمی به صبوری و شکیبایی مدیری دیده ام.خودم آدم عجول وزود جوشی هستم . اما مدیری در مقابلات ناملایمات ،نامردی ها ومشکلات کار وقسمتها ،فشارهای بی موردی که شرایط سیاسی و اجتماعی به سو پراستارها و به اصطلاح چهره ها وارد می کند و خلاصه هرآنچه که مانع کار وزندگی آدمی نرمال در حدواندازه های اوست آن قدر صبور است که گاهی لج آدم را در می آورد . اما گذشت زمان نشان می دهد که او در نهایت برنده بازی است .

 الوند دربخش دیگری از یادداشت خود نوشته : ما درتاریخ سینما وتلویزیون مان از ابتدا تا کنون سه نفررا داشته ایم که توانسته اند نقشهایی متنوع ودشوار ودرعین حال دوست داشتنی و شیرین را با قدرت تمام به اصطلاح دربیاورند . از نام بردن دو نفر دیگر که یکی به رحمت خدا پیوسته و دیگری در ینگه دنیا روزگار می گذراند معذورم .

نویسنده قهوه تلخ در بخشهایی از یادداشت خود واکنش جالبی به ماجراها وحواشی سود آور بودن قهوه تلخ نشان داده است . او دریادداشت خود با اشاره به سوالاتی که دیگران از او درباره سود آوری قهوه تلخ می پرسند نوشته :این که پول پارو می کنید دیگه !هفته ای چه قدر پول در می آرین از قهوه تلخ ؟یا می گن هفته ای یک میلیارد می ذارین توجیب !یا " می گن " همتون میلیاردردشدین . اینها از جمله سوالاتی است که خشایار الوند گفته همیشه از او می پرسند .
آقای الوند درادامه نوشته : این طرف و آن طرف خوانده ام که بعضی دوستان کنجاوویا بیکار که ظاهرا در استخدام سازمان امور مالیاتی کشور هستند نشسته اند و  میزان فروشی سی دی قهوه تلخ را در قیمت هر پکیج ضرب کرده اند و به رقم های جالبی رسیده اند .
اما با صحبتهایی که با تهیه کنندگان محترم دارم فهمیده ام که این خبرها هم نیست .نه اینکه سود نداشته باشد که اگر اینگونه بود حتما تا حالا جمعش کرده بودند اما سودی است معقول به اندازه سرمایه گذاری و ریسکی که کرده اند .

وی همچنین روایت با مزه ای رااز سوالاتی که مردم از او درباره مهران مدیری می پرسند بازگو کرده است .الوند دریادداشت خود نوشته : مهران مدیری چه جوریاس؟ راز موفقیت مهران مدیری چیه ؟ معمولا پس از سوالهای اولیه ای که مهران زن داره و یانه ؟چند تا بچه داره ؟...خونه اش کجاس؟...راست می گن که داداش امیده ؟...ویا راست می گن خیلی پولداره ؟....می رسند به این سوال کلیدی که مهران مدیری چگونه توانسته این همه سال در اوج باشد و کارهایش بااستقبال روبروشود ومردم دوستش داشته باشند ..

 آخر قهوه تلخ چی میشه ؟ این یکی از سوالاتی است که همیشه طرفدران سریال قهوه تلخ خواسته اند بدانند .خشایار الوند نویسنده قهوه تلخ که گویا این سوال را از او زیاد می پرسند در پاسخ به این سوال هم نوشته: پاسخ سرراست وقانع کننده اش این است که آخرش تمام می شود! نمی دانم چرا مردم عزیزمان علاقه دارند آخر کاررا بدانند ؟همین وسطهایش را ببینید وحالش را ببرید . والله ما خودمان هم نمی دانیم آخر قهوه تلخ چه می شود . به جان یک دانه پسرم که از جان عزیز تر است نمی دانم . فقط دعا می کنم آخرش به خیر وخوشی تمام شود . این یکی در واقع بیشتر کنایه است تا سوال . شاید لحنش حتی سوالی نباشد.


منبع : دیار - پارس توریسم




نوع مطلب : مهران مدیری، خشایار الوند، محمدرضا هدایتی، امیرمهدی ژوله، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 15 خرداد 1390
رضا طهماسب


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic