سایت سروش صحت و رضا عطاران
طنز مطبوعاتی، طنز تلویزیونی، کمدی
درباره وبلاگ


همه چیز درباره سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی
مطالب منتشره در این وبلاگ اکثرا طنز هستند و نیازی به واکنش‌های تارانتینویی نیست. لطفا آرامش خود را حفظ کنید. بازنشر مطالب این وبلاگ در سایت، کتاب یا وبلاگ دیگر، بدون کسب اجازه از نویسندگان ممنوع می‌باشد.



مدیر وبلاگ : فرشته نعیمی
مطالب اخیر
نظرسنجی
بهترین سریال طنز آمریکایی کدام است؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :



پیر ما و بازی بزرگان

پیر ما را بازی نمی‌دادند. چند صباحی به خانه رفت و بر آن شد که بازی خود خوب کند. چندی گذشت لیکن همچنان اهل محل را میل به بازی‌اش نبود. پس تا بریزیلیا، روپایی زد و به فرانس، زیدانی آموخت، و به اسپانیول، تیکی‌تاکا کرد و چون به ایتالیا رسید همینطور دست نداده به وطن بازگشت، لیکن باز بازی‌اش ندادند. پس به اطراف رفت و به اکناف رسید و به هر سختی که بود بر سر صندوق حماسه‌ی حضور آفرید و بافته‌ها، پنبه کرد، اما باز بازی‌اش ندادند، پس به خلوت شد و به انتظار نشست و با خود چنین گفت که: "ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم..."





ادامه مطلب را مطالعه فرمایید


نوع مطلب : علی رمضانپور، 
برچسب ها : علی رمضانپور،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 8 خرداد 1391
فرشاد نعیمی

حکایت پیر و سوال‌مندان

جماعت مریدان را ز پندار و گفتار و کردار پیر ما حیرتی افتاده بود. حلقه‌‌زنان بر گرد سرای پیر، حلقه بر در زدند، آن حلقه به گوشان که خود دیر زمانی چو حلقه بر در بودند. رندی از اهالی یسار، در آن میانه برخواست، موی سر فرفری و سینه کفتری، گل‌درشت لباسی بر تن و کُت یک‌کَتی بر دوش، صدا در حنجره لغزاند که...

نه آفتابی نه مهتابی نه ابری

نه مشتاقی نه بیزاری نه صبری

...

کی هستی و چی هستی فقط خدا میدونه

حل این معما ما رو کرده دیوونه

 

پس پیر ما پیدا آمد، پشت کفش خوابانده، پشت مو مالانده، عرق‌گیر سپید بر تن، لنگ بر شانه و دستمال یزدی بر دور مچ بسته، نظری بر ایشان افکند و گفت: شما را چه می‌شود؟

مریدی گفت، سوالمان گرفته...

پیر گفت: مگر شما را این اعتقاد نباشد که،

دور هم بودن خودش یه نعمته

دور هم پیش رفیقان...

پس به این حد قناعت کنید که دیگر نیکی و پرسشمان نیاید.

رفیقی شفیق‌طور پیر را گفت: چونی؟

پیر ما گفت: خسته‌ام من... خسته‌ام من... مثل مرغ بال و پر شکسته‌ام من...

ظریفی زان میانه سربرآورد و گفت:

پارسال بهار دسته‌جمعی... به کجا شدی ای پیر؟

پیر ما بخندید و گفت:

به خدا رفته بودم سقاخونه دعا کنم...

مریدی گفت: زآن سفرهای بسیار به کفرستان و زآن سیاحت‌های بی‌شمار به گبرستان، چه حاصل و چه توشه‌؟

پیر ما گفت: من به غربت رفتم و دیدم به مانند وطن نیست...

عزیزانم اگر شیر و شکر، غربت بنوشید... به خدا به مانند گدایی وطن نیست...

جماعت خواستند که بازپرسند، لیک پیرما اشارتی به آسمان کرد و گفت:

سپیده‌دم اومد و وقت رفتن...

هیاهویی در میان مریدان برخواست. پیر ما ژکوندوار تلخندی زد و خطاب به ایشان گفت: ندونستن عیب نیست... چی عیبه؟

مریدان یک صدا گفتند: دونستن!

پس چون مراد پیر ز مریدان حاصل آمد و سعی مریدان باطل، پیر ما ساز خود برداشت و به بالای چشمه شتافت که آب را گل کردن از بالادست خوش‌تر است.

 




ادامه مطلب را مطالعه فرمایید


نوع مطلب : علی رمضانپور، 
برچسب ها : علی رمضانپور،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391
فرشاد نعیمی

این بار هزار و سیصد و نود و یکم بود که داشت از این دنده به آن دنده می‌شد، نمی‌فهمید چرا دیگر خوابش نمی‌برد. با خودش فکر کرد شاید بیداری گرفته باشد. از این فکر ترسید. اگر بیداری می‌گرفت دیگر نمی‌شد بخوابد. اگر نمی‌خوابید دیگر نمی‌توانست فراموش کند اگر فراموش نمی‌کرد باید کاری می‌کرد و او نمی‌خواست کاری کند...

از درز باریک پلک‌ها، نگاهی به دهانه‌ی غار انداخت. همه‌جا تاریک بود. برف روی برف تلمبار شده بود و دیگر نمی‌شد فهمید چه موقع از روز است. اصلا روز است؟ شب است؟ هست؟ نیست...

خرسِ خسته دوباره چشم‌هایش را بست و به آخرین تصویری که در خاطرش بود فکر کرد. به روزهایی که هنوز برف نمی‌آمد و غار اینقدر تاریک نبود و یک مو از تن او کندن غنیمتی حساب می‌شد. به فصل مهاجرت فیل‌های صورتی پرنده، وقتی که آفتاب همه جا را روشن کرده بود و هنوز خبری از ابر بزرگ نبود. هنوز باران سگ‌ زرد شروع نشده بود و اخلاق کسی به این راحتی‌ها سگی نمی‌شد. شاید فقط بعضی‌ها چند وقت یکبار اخلاقشان مگسی می‌شد. اما سگی نه...

فیل‌های صورتی که رفتند. آخرین چکه‌های سگ زرد هم از آسمان افتاد. قبیله‌ی پیرزن‌های خندان جنگل را خالی کردند و دیگر خرس رغبتی نداشت که از غار بیرون بیاید.




ادامه مطلب را مطالعه فرمایید


نوع مطلب : علی رمضانپور، 
برچسب ها : علی رمضانپور،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 10 فروردین 1391
فرشاد نعیمی

 

در باب برو کار می‌کن مگو چیست کار

پیر ما را صحبتی در خاطر آمده بود، اما مسمتعی که صاحب سخن را بر سر حال و هول آورد در اطراف خویش ندید. پس از برای جمع آوری مریدانِ متفق و مشفقان متملق از سر کوی و برزن، انگشت به دهان برده، سوتی زد، فراخور حال ایشان تا مریدان یکان یکان، دوان دوان و شتابان، از سر کوچه و پاساژ، تیزی و هیزی زمین گذارده به سوی مراد خود آیند. ساعتی بگذشت و مریدان دسته دسته در پیشگاه پیر، خودجوش و مردمی حضور پرشور و میلیونی به هم رساندند. لیکن هرچه شیخ در میان جماعت چشم چرخاند ز مرید محبوب خویش اثری ندید. و اینها همه در آن احوال بود که پیر ما دیگر ز فرط فوت و سوت در شرف فتق باد و رتق شاد بود، چنان که هیچ نمانده بود تا سوت را داده و قبض را گرفته، از سرای فانی به دیار باقی شتابد.

ناگاه در میان حیرت حاضران ز جایگاه فرود آمده یک تنه به راه افتاد تا مرید را احوال پرسد، و از پس جست‌وجوی بسیار، سرانجام جوان را یافت. خسته و افسرده، هوم‌سیک و دپسرده، گرفتار تنهایی انسان معاصر، رنج زیستن در چشم و یاس فلسفی بر دوش.

پیر ما چون احوال دید، مرید را گفت: "ناراحتی؟"

مرید را از این گفته‌ی پیر، پَ‌نه‌پَ ی بسیار در خاطر آمد، لیکن احترام موی سپید و ضرب دست سنگین پیر، نگاه داشت و وی گفت:

"آری پیر... در پی کاری و لقمه نانی... مانده و وامانده‌ام"

پیر ما گفت: "تو را چه می‌شود؟... کل شیا جیّد، کم انا مسرور..." و مترجم همزمان با تاخیر گفت: همه‌چی آرومه، من چقدر خوشحالم

مرید گفت: " آها... مثل بچگیا تو دبستان... هیچ کدوممونم نیستیم بیکار... در حال ساخت ساز ایران... واسه اینکه خسته نشیم این بار... من خشت میزارم تو سیمان"

پیرما گفت: "ما را با خشت و سیمان کار نیست... ما در افتتاح کلنگ ‌زنیم و در اختتام قیچی کنیم..."

مرید بیکار و انگل اجتماع، چون این تقسیم وظایف بدید، ناگاه حال خوشی یافته، از جا پریده، جامه در تن دریده، دست از پای دراز و همینطور باز باز، جرخورده و واخورده به سوی جماعت مستمع از بهر استماع سخنان پیر روانه شد.




ادامه مطلب را مطالعه فرمایید


نوع مطلب : علی رمضانپور، 
برچسب ها : علی رمضانپور،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 7 فروردین 1391
فرشاد نعیمی
صبح‌ها همیشه همین وضع است. اطراف میدان پر از مسافر است و افسرها هم ماشین‌هایی را که نگه می‌دارند جریمه می‌کنند. فقط زرنگ‌ها می‌توانند در میدان سوار شوند، بقیه باید بروند تا چهارراه و آنقدر صبر کنند تا نوبتشان شود. زرنگ‌ها گوشه‌ی میدان می‌ایستند و بهترین لحظه را برای سوار شدن پیدا می‌کنند. آنها برای سوار شدن نیازی به توقف ماشین‌ها ندارند و در همان حین حرکت در را باز می‌کنند و خودشان را داخل ماشین پرت می‌کنند. من مدتها هر روز صبح شاهد این صحنه‌ها بوده‌ام اما بخاطر اضافه وزن بالا هیچوقت جرات چنین حرکاتی را پیدا نکرده بودم تا اینکه آن روز صبح رسید...

خیلی دیر شده بود و اصلا حوصله‌ی شنیدن غرغرهای مدیر را نداشتم، سال اول تدریسم در آن مدرسه بود و نمی‌خواستم اینقدر زود وجهه‌ام را خراب کنم. داشتم کنار میدان می‌دویدم که یک پیکان از کنار آمد و به من نزدیک شد، از پنجره‌ی نیمه بازش فهمیدم که باید مسیر را بگویم، بدون اینکه از سرعتش کم کند، در جلو را باز کرد و گفت:"بپر...بجنب...میگم بپر" و من بالاخره برای اولین بار پریدم و خشتکم جر خورد...

ماشین از نسل در حال انقراض پیکان تاکسی بود، از این پیکان‌ها خیلی خاطره دارم، آن وقت‌ها که روی صندلی جلو دونفر سوار می‌کردند، زرنگ آن کسی بود که زودتر بغل دستیش را سر زیر بغل می‌کرد و سنگینی دستش را دور گردن بغل دستی می‌انداخت. نفر وسطی یا همان مسافر بیچاره‌ هم مجبور بود به غیر از آرنج راننده که رفت و آمدی دائمی به پهلویش داشت، بار بازوی مسافر بغل دستی را هم روی شانه‌هایش طاقت بیاورد، و فشار ترمز دستی را هم که از پایین وارد می‌شد تحمل کند. در زمان تعویض دنده او باید با مهارت خودش را جابجا می‌کرد تا دنده درست جا برود و در این میان سقف کوتاه و زانوی محکم نفر عقبی کار را سخت‌تر و پیچیده‌تر می‌کرد.

از شیشه‌ی نیمه باز ماشین باد سردی به داخل می‌آمد، اما نمیشد آن را بالا کشید، راننده باید صدای مسافرهای تو راهی را میشنید، البته اگر همه‌ی ماشین هم پر از مسافر میشد باز هم نمی‌شد شیشه را بالا داد چون اصلا دستگیره‌ی بالابری وجود نداشت و راننده بر طبق همان سنت گذشته دستی شیشه را برداشته بود. صدای تلاش همه‌ی اجزای ماشین برای حرکت دادن ماشین به گوش می‌رسید و هر نگاه به پارگی خشتکم این احساس را در من زنده می‌کرد که روز سختی در پیش است. 

ناگهان دستی را روی شانه‌ام احساس کردم، به طرف صاحب دست برگشتم، مسافر عقبی بود و از بد حادثه هم‌دانشگاهی سابق من! چند سالی گذشته بود و دیگر هیچ ارتباطی با هم نداشتیم، حرف مشترکی هم باقی نمانده بود، تنها فایده‌ی اینطور دیدارها اضطراب شدیدی است که تا مشخص شدن حساب کننده‌ی کرایه‌ ادامه پیدا می‌کند. هم‌دانشگاهی من از آنها بود که باید نگاهشان کنی تا متوجه شنیدنت بشوند، وگرنه با سقلمه توجهت را به صحبت‌هایشان جلب می‌کنند. گردنم دیگر خشک شده بود، سرم را بردم جلو تا از آینه نگاهش کنم اما آینه‌ی ماشین بیشتر بدرد کارگذاشتن سرپیچ‌های چالوس می‌خورد. نصفش سوراخ‌های دماغ من را نشان می‌داد و نصف دیگرش چند مسافر کوچک تخم‌مرغی شکل را...

می‌خواستم از فن دیر پیاده شدن استفاده کنم تا شاید او زودتر پیاده شود و کرایه من یا حتی فقط کرایه‌ی خودش را حساب کند و برود پی زندگیش، اما معلوم بود فایده‌ای ندارد، اصلا خیال پیاده شدن نداشت. به ناچار سرانجام کرایه‌ی دونفره را به همراه شماره‌ تلفن خط همیشه خاموشم دادم و با یک لبخند مصنوعی و خداحافظی سریع از ماشین پیاده شدم. من ماندم و آن افسردگی آشنای پس از حساب کردن‌های بی‌دلیل و آن غمی پنهانی که بعد از اینطور مهمان کردن‌ها سراغ مهمان کننده می‌آید. دمغ بودم و آنقدر در فکر فرو رفته بودم که خیلی چیزها را فراموش کردم. دفتر معلم‌ها خالی بود. همه سر کلاسهایشان رفته بودند، خودم را خیلی سریع به کلاس رساندم و درس را شروع کردم. نزدیک‌های زنگ بود که متوجه مشکل شدم. صندلی‌ام را درست وسط سکوی کلاس گذاشته بودم و نشسته بودم و مشغول درس دادن بودم، دانش‌آموزها اما انگار با هم مسابقه‌ی نفس‌گیری و زیر آبی گذاشته بودند، نوبتی زیر میز می‌رفتند و بالا می‌آمدند. همه خوشحال بودند و لبخند می‌زدند. من هم خوشحال بودم. احساس می‌کردم کلاس شادابی و جذابی دارم. البته حقیقت چیز دیگری بود. خشتک پاره‌ی من، جذاب‌ترین بخش کلاس شده بود!




نوع مطلب : علی رمضانپور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 20 مهر 1390
فرشاد نعیمی


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic