سایت سروش صحت و رضا عطاران
طنز مطبوعاتی، طنز تلویزیونی، کمدی
درباره وبلاگ


همه چیز درباره سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی
مطالب منتشره در این وبلاگ اکثرا طنز هستند و نیازی به واکنش‌های تارانتینویی نیست. لطفا آرامش خود را حفظ کنید. بازنشر مطالب این وبلاگ در سایت، کتاب یا وبلاگ دیگر، بدون کسب اجازه از نویسندگان ممنوع می‌باشد.



مدیر وبلاگ : فرشته نعیمی
مطالب اخیر
نظرسنجی
بهترین سریال طنز آمریکایی کدام است؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جغد بینا(4) نوشته مهرداد نعیمی

ده ماه که نه، نه ماه و بیست و دو روز بود که از اولین دیدارمون می گذشت. در این دنیای گور در گور، احساس كرده بودم كه فرشته ای بصورت یک زن بمن تجلی کرده بود، افسوس كه آخر همه عشق ها تنها به دو شكل است. یا وصالی در كار نیست و یاد عشق تا مرگ در قلب بصورت تیری می ماند و یا وصالی در كار است و در ابتدای كار با عشق بازی های فراوان از غم جدا می شوی اما خیلی زود همه چیز عادی شده و از آن به بعد طرفین فقط همدیگر رو تحمل خواهند كرد. افسوس كه خیلی زود این پرتو  عشق در گرداب تاریکی ناپدید خواهد شد.

 

وقتی كسی به من می گه زندگی موفقی دارم، به فكر فرو می رم، با خودم فكر می كنم كه مثلا طرف چه جور زندگی ای داره كه این همه راضیه، آیا به اهدافی كه داشته رسیده، یا كلا بی خیال شده، یا فكر كرده اهداف مزخرفی بودن و اونارو از ذهنش بیرون ریخته؟ این موفقیت چه جور چیزیه ؟  آیا حرف نیچه درست بود كه می گفت موفقیت معمولا چیزی نیست که شخص آن را به وجود آورد بلکه این مخاطب است که آن را می آفریند...!

در این نه ماه و بیست و دو روز تقریبا شناخته بودمش، حتی می تونستم بگم خیلی بهم شبیه بودیم، اما پدربزرگم می گفت: زنها رو هیچ وقت نمی شه شناخت،  زنها همیشه در لحظه تصمیم می گیرن، زنها یه لحظه رو آسمونن و یه لحظه بعد ته چاه، وقتی شادن همه چیز دنیا رو زیبا می بینن و وقتی ناراحتن همه مشكلات و بدبختی های زندگیشون می یاد جلوی چشماشون، زنها گاهی خودشون رو فدای یه چیز كوچیك می كنن و گاهی حتی حاضر نیستن یه چیز كوچولو رو به گردن بگیرن....

در تمام مدتهایی كه پدر بزرگم از زن ها برام حرف می زد به این فكر می كردم كه اگه زنها رو نمی شه شناخت پس این بابا بزرگ عزیزم چه جوری داره در موردشون نظر می ده، چطور اونا رو طبقه بندی می كنه ! ... اما از این حرفاش كه بگذریم، كلا پیرمرد بانمكی بود، در همون اوج پیری وقتی بحث زن ها می شد یا یك زن جوان باهاش مشغول صحبت می شد، گل از گلش می شكفت، جوون می شد، خوش صحبت می شد و از خودش انرژی مثبت به وجود می آورد.

اما من كار خودم رو می كردم، پیوسته سعی می كردم بیشتر این دختر رو بشناسم، در این نه ماه و چند روز فهمیده بودم كه بیشتر از آن به هم شبیه بودیم که بتوانیم با هم زندگی کنیم. باورم نمی شد كه بتوانم او را همیشه تحمل كنم؛ در همه حال، در تمام سالهایی كه قرار است سر برسند و مرا پیر و پیر تر كنند. اصلا فكر نمی كردم كه بتونم هر جور آدمی رو برای همیشه تحمل كنم. ما آدما اكثر در رویاها و ذهنمون چند آدم ویژه و فرشته وار داریم، آدمهایی رویایی كه مطمئنیم خوشبختمان خواهند كرد. هر چند كه در واقعیت هیچ وقت آنها را نمی بینیم، حتی بعنوان یك رهگذر یا همكار هم خودشون رو به ما نشون نمی دن، به هر حال، مطمئن بودم كه این دختر، جزء آدمهای رویاهای من نبود، اما هر چه بود، خوب بود. یك چیز جالبی كه این وقت ها همیشه به سراغم می آید، تفكر درباره پیری است، من اكثرا تلاش می كنم تا درباره پیری آدمهایی كه می شناسم، خیال پردازی كنم؛ با خودم فكر می كنم كه این آدم سی سال دیگه چه شكلیه، چه جور رفتاری داره و آیا تحمل كردنیست یا نه. در مورد این دختر هم همیشه از این فكر ها می كردم.

اما یه چیزی كه درباره پیری جالبه اینه كه آدم وقتی جوونه، به پیری جور دیگه ای فکر می کنه. ما همیشه فكر می كنیم پیری یک حالت عجیب و غریبیه که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از ما دوره اما پدر بزرگم می گفت وقتی پیر می شی می بینی هنوز همون آدم هستی و فقط موهات سفید شده، فقط عضلات بدنت شل شده، فقط از تیپ و قیافه خوبت خبری نیست، چشم هایش چین افتاده، و دیگه نمی تونی مثل جوونی پله ها رو تند و تند بری بالا، اما از درون همون آدمی، همون احساسات رو داری.

البته مطمئنا همون آدم هم نیست،. حداقلش می دونیم كه كلی تجربه توی ذهنش داره و كلی  خاطره هست که روی دوشش سنگینی می کنه.

بگذریم، می دونم این روزها خیلی دل مرده ام، خیلی مزخرف بهم می بافم، راستش حسابی از دست خودم خسته ام، واقعا نمی دونم باید چی كار كنم كه از این حال و هوا در بیام، لا اقل یك ده اند معروف زیر این متن بزارم و دیگه سراغش نیام، دیگه طولش ندم.

دوستی می گفت، وقتی دل مرده ای. اگر بهت بگویند بیا این سوئیچ پژو مال تو، برو حالشو ببر هم خوب نمی شی، با هیچی زنده نمی شی البته با عاشق شدن شاید.

اما به نظر می رسه این دوستمون هم برای خودش حرف می زده، تا اونجا كه تجارب من می گه، عشق تازه اول بدبختیه، اول مشكلاته، دو تا پایان بیشتر هم نداره كه همین بالا گفتمش ....  





نوع مطلب :
برچسب ها : جغد بینا، مهرداد نعیمی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 21 مرداد 1390
فرشته نعیمی

جغد بینا (3) نوشته مهرداد نعیمی

سالها پیش دوست دختری داشتم که دوستش داشتم. او هم بگی نگی دوستم داشت، ارتباط خیلی خوبی هم با هم داشتیم، اگه بچه های باجنبه و خوبی باشید، می خوام کمی از او بگویم .... اما نه، چون می دونم جنبه این حرفها رو ندارید، از نقاط حساس عبور می کنم و می رم کمی جلوتر. تقریبا از روز دوم به بعد، ما همیشه در حال دعوا بودیم، همیشه یعنی همیشه، آل ده تایمز، احساس عجیبی بود، این دختر منو همش یاد مادر بزرگم می انداخت، البته نه از نظر قیافه ها، ان که خدا نکنه، منظورم از نظر رفتاره، یه موقع عاشق و تندخو بود یه موقع فارغ و مهربون. حکایت بابابزرگم که تعریف می کرد و می گفت: "قشنگ یادمه که مادربزرگتون یه بار عین یه دختر اثیری اومد نشست کنارم و گفت: «  همین که می نویسم و به واژه می کشم تو رو ، دوباره بار غم می شینه روی شونه های من، همین که می شکفی مثل یه گل میون دفترم، دوباره گرمیه لبات، دوباره گونه های من، همین که می ری از دلم، قرار آخرم می شی، دوباره زخم می خورم، دوباره باورم می شی » .... عین همین کلمات رو به من گفت،"

این حرفها رو که از بابابزرگم می شنیدم خیلی تعجب می کردم، تازه اون وقتها هنوز مهرنوش برایم نخونده بود که همیشه کم میاره منو، همیشه کم میاره منو، تصور اینکه همین مامان بزرگی که مرتبا تو سر و کله بابابزرگم می کوبد و فحش می دهد، یه وقتی یه دختر اثیری بوده برایم ممکن نبود. اونها همش در حال دعوا بودند، اون قدر که همدیگر رو با نفرت نفرین می کردند، پدربزرگم وقتی خیلی عصبانی می شد، به او می گفت: زن، من بارها به این فکر افتادم که از دست تو، بطور کل تمام ذرات تنم رو تجزیه کنم و خلاص. خدایا مرگ منو برسون.

وقتی بابابزرگم حسابی دق مرگ می شد و عصبی، تازه مادربزرگم سر کیف می آمد، پیرزنی که از همسایه های ما بود را دعوت می کرد و می نشستند ساعتها برای هم حرف می زدند، تصور کنید لحظه ای رو که مادربزرگم در حین پاک کردن سبزی به زن همسایه می گفت: «امانوئل اشمیت می گه : هر کدام از ما سه موجود هستیم. یک وجود شیئی داریم که همان جسم ماست، یک وجود روحی که همان آگاهی ما و یک وجود کلامی که همان چیزی که دیگران درباره ی ما می گویند. وجود اول یعنی جسم، خارج از اختیار ماست. یعنی این ما نیستیم که انتخاب می کنیم قد کوتاه باشیم یا گوژ پشت. زن باشیم یا مرد، بزرگ شویم یا نه، پیر شویم یا نشویم، مرگ و زندگی ما در دست خود ما نیست. اما وجود دوم که اگاهی ماست، خیلی فریبنده و گول زننده است: یعنی ما فقط از آن چیزهایی که وجود دارند، آگاهی داریم. از آنچه که هستیم. می توان گفت آگاهی قلم موی چسبناک سر به راهی نیست که بر واقعیت کشیده شود. همیشه فاصله زیادی بین حقیقت و وضعیت موجود وجود دارد. پس تنها وجود سوم ماست که به ما اجازه می دهد در سرنوشتمان دخالت کنیم. به قول مارکس تغییر کمی ناگهان به تغییر کیفی بدل می‌شود. فرآیندی که به رغم غیر اختیاری بودن، برایم ماهیتی تدریجی و دردناک داشت... باید بگویم این "واقعیت" در گلوی بعضی‌ها می‌ماند.
اگر توانستید این "واقعیت" را ببلعید، برای یک فصل کافی است.»
بابابزرگم همیشه معتقد بود که زندگیش را مفت از دست داده است، می گفت از سربازی که خلاص شد، ازدواج کرد و چند وقت بعد یک مرد میانسال بود با چند بچه، وقتی هم بچه ها کمی بزرگ شدند، دیگر پیر شده بود. این یعنی حرام کردن زندگی، این یعنی بر باد دادن آرزوها.

اما این حرفها برای همسرش معنی خاصی نداشت، او اساسا به جزء ازدواج و سپس راه رفتن روی اعصاب شوهرش، آرزوی دیگری نداشت. در واقع در همان چهل سالگی به تمام آرزوهایش بصورت تمام قد رسیده بود. گهگاهی هم که زندگی رنگ یکنواختی به خود می گرفت، با انجام یک دعوای شدید با شوهرش، و رساندن کار به طلاق، روزهایش را دلنشین می کرد، چرا که حس طلاق او را قلقلک می داد، به او امید دوباره برای یک زندگی جدید می داد، به او حوصله و انگیزه برای نجات زندگیش می داد. در انتها هم با یک ارتباط تنگاتنگ شبانه همه چیز از صفر شروع می شد. کم و بیش، اتفاقی که برای پدربزرگم روی داد، برای پدرم هم به وجود آمد و همه اینها به من انگیزه می داد تا هر طور شده، من زندگی متفاوتی را آغاز کنم. زندگی جدیدی که حداقل باید یونیک و متفاوت باشد.  

جان بارت در یکی از کتاباش نوشته بود که اگر دوست دارید به توان و قدرت خود نظم و نظام ببخشید, بهترین عادت, عادت شکستن است...! برای قوی بودن فقط کافیه ضعیف نباشی. اما من مطمئن نیستم که این حرف جان بارت همیشه جواب بده.

کلا همیشه می رسم به این قضیه که نمی دونم چی درسته و چی نه، چی راسته و چی دروغه. ای کاش خدا که این دنیا رو آفریده و اون قدر براش مهم بوده که اون همه پیامبر فرستاده، همه چی رو شفاف تر و قطعی تر می کرد تا امثال من گیج نزنن. تا هدف بهتری داشته باشن.

من معتقدم که تنها داشتن اعتماد بنفس هر زنی را ثروتمند می کنه، اما مردها باید خیلی کارهای دیگه بکنن تا خوشبخت بشن. و این کار واقعا خسته کننده اس. لااقل برای کسانی که مجبورند از صفر شروع کنند واقعا خسته کننده و گاهی امکان ناپذیره.

بابابزرگم می گفت: حرف هایی است که باید زد، اما نه به هر کسی، حرف های دیگه ای هست که باید به کسی گفت اما او نباید بشنود. این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است، حرف هایی هست که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است!  حرفهایی هم هست که حرف های بی مخاطبی هستن مثل این متن های من،





نوع مطلب :
برچسب ها : مهرداد نعیمی، جغد بینا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 19 مرداد 1390
فرشته نعیمی

برای اینکه آدم به چیزی ایمان بیاره، باید اول تردید رو کنار گذاشت. یعنی دیگه سوال بی پاسخی باقی نمونه، اما آدمی که از پرسیدن دست برداره، در واقع دست از فکر کردن برداشته. چون فکر کردن، هر چی که باشه، تلاشیه برای پاسخ بهتر، در واقع آدمی که فکر نمی کنه، فقط قادره که حرفهای یاوه از خودش صادر کنه،  تفکر و زبان که از بین بره، فرهنگ و بقیه چیزهای به درد بخور این دنیا نابود می شه، و اینجاست که به اون جمله می رسیم که می گه ایمان از همون جایی آغاز می شه که عقل تموم می شه، به هر حال اینجوریاس دیگه، بگذریم.

یا اینکه ازش نگذریم و باز توسعه بدیمش؟ بعنوان مثال حتما می دونید که خوشگلی یه زن هیچ ربطی به قیافه اش نداره؟ ها؟ نمی دونستید؟ خوشگلی ربطی به رنگ مو و خط چشم و سایز یا شکل صورت نداره، هر چی که هست، به نوع راه رفتن و صحبت کردن و فکر کردن طرف بستگی داره. محاله که یه زن خوشگل احمق رو بشه تحمل کرد، محاله که یشه زیبارویی رو که هیچ وقت فکر نمی کنه، بعنوان همسر انتخاب کرد، یعنی من نمی تونم، و گرنه بطور معمول این همه ازدواج در روز صورت می گیره که در خوش بینانه ترین حالت، نصفشون یه مشت کله پوک هستن، محمود دولت آبادی خودمون هم در مزیت تفکر گفته که اون چیزی که ما کم داریم، مردان و زنانی هستن که اندیشیدن رو جدی گرفته باشن. اندیشیدن باید یک کار مهم تلقی بشه، نویسنده که نباید فقط در بند گفتن و نوشتن باشه. برای گفتن همیشه وقت هست، اما برای اندیشیدن ممکنه دیر بشه. روبر مرل هم در این باره گفته آدما نمی تونند موجودی را که دوست دارن، به طور کامل درک کنن٬ چون که درباره او بیشتر از دیگران خود را سوال پیچ می کنن. عشق پر است از پرسش و تفکر. در همین رابطه که نه، در یه رابطه دیگه، اورهان پاموک ترکیه ای که گویا خیلی هم عاشق بوده گفته عشق فکر نمی خواد، عشق تسلیم شدنه. عشق خودش دلیل عشقه. عشق ناخودآگاه فهمیدنه. عشق موسیقیه. عشق همون قلب پاکه. عشق شعر اندوهه. عشق یعنی اینکه هرگز نگویی پشیمانم!!

می دونید، من هر وقت تو زندگیم می یام چهار کلمه رو پشت هم قرار بدم و یه جمله بسازم، هی چیزای ضد و نقیظ به گوشم می خوره. اما افسوس که نمی شه نشنید، شنیدن واجبه. تا نشنوی و نبینی که نمی تونی فکر کنی. اما از طرف دیگه اچه وریا یه حرف باحالی زده؛ می گه اگه تصمیم گرفتی گوش بدی، پس حتما چیزهایی خواهی شنید که از شنیدنش پشیمون بشی، این اتفاق برای من زیاد افتاده، اما همیشه به این نتیجه رسیدم که از واقعیت ها نباید فرار کرد، بعنوان مثال خیلی ها این جمله رو قبول ندارند که همه میتونن پولدار شن، ولی همه نمی تونن قوی تر از پول بشن. جمله خیلی ساده ایه اما به هر آدم پولداری بگی بهش برمی خوره. یا اگه به مردهای متاهل بگی که اگه تو به زنت خیانت کردی، اونم این حق رو داره که بهت خیانت کنه، سرخ می شن و حسابی جلوت جبهه می گیرن. یا در مورد عشق، صادق هدایت توی بوف کور گفته بود که ایا عشق یک هرزگی یا یک ولنگاری موقتی است؟، عشق را باید در تصنیف های هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک پیدا کرد، اصطلاحاتی مثل دست خر تو لجن زدن و خاک تو سری کردن، خاییدن و پاییدن. مطمئنا خیلی ها هستن که هدایت رو دوست دارن اما مخالف این جمله هستند، البته خود هدایت هم این جملات رو به شکل سوالی نوشته. خود هدایت در همین کتاب نوشته که منظورش از این تعابیر، عشق زمینی است و می پرسد که آیا نوشتن از عشق زمینی مجاز است درحالیکه بسیاری معتقدند عشق زمینی وجود ندارد؟ اما اگر عشق زمینی نیست پس چرا همه ما آدمها دوست داریم دوستمان داشته باشند و عاشقمان باشند؟

دینو بوتزاقی که داستانهای کوتاه خیلی خوبی داره معتقده که برای این كه دیگران از ما خوششان بیاد و دوستمون داشته باشند، باید از خودمون بد بگیم و نقایص و عیب ها و بیماری های دردناكی به خودمون نسبت بدیم. چون در غیر اینصورت دوست داشتن جای خودش رو به حسادت می ده. از طرف دیگه اینجور دوست داشتن، اسمش ترحمه نه عشق. ژوان هریس هم هم تو کتاب معروف کفش های اب نباتی گفته بود که قضیه دوست داشتن سخته چون مردم فقط وقتی دوستتون دارن که شخص دیگری بشید. شخصی که اونا دوست دارند باشید.

مادربزرگ من خیلی وقتها ناامید می شد، مثلا یهو برمی گشت می گفت: گور بابای امید و آرزوها، زندگی یعنی بدبختی،  زندگی حاصل جمع یه عالمه شکسته، پیروزی وجود خارجی نداره، پیروزی فقط زاده فکر فیلسوف ها و احمق هاست. خوشبختی اصلا وجود نداره.

یه وقتهایی هم زیادی امیدوار می شد و تیریپ چگوآرا می گرفت و می گفت: انسان میزان همه چیز است، ما انسانهاییم که به زندگی معنا میدیم. ماییم که با بالا بردن افق دید و آرزوهامون دنیا رو به زیبایی می سازیم. ما آدمهای سالم شبیه هم هستیم، چون خوشبختی فقط یه رنگ داره. این بدبختیه که رنگارنگه.

یه روزایی از کار خسته می شد و به شکل بامزه ای پاشو  دراز می کرد و می گفت : ماگاشیا می گه باز خوش به حال خرها . خر فقط تا بیست و چهار سالگی کار می کنه. قاطر تا بیست و دو سالگی و اسب تا پانزده سالگی. اما آدم تا هفتاد سال و بیشتر هم کار می کنه. خدا به حیوانات رحم کرده ولی به ادم ها رحم نکرده. اما چه می شه کرد ، چون اون حق داره هر چی عشقش کشید انجام بده!

گاهی هم یهو انقلابی می شد، صاف می ایستاد و به چشمهای بابابزرگم زل می زد و محکم می گفت : تو هم مثل ناپلئون و موسولینی، به حقارت زنها اصرار داری، اصولا شما مردا با زنی که حقیر نباشه مشکل دارید، چون تا زنها رو حقیر نکنین، نمی تونین خودتون رو گنده کنین. ما زنها تمام این میلیونها سال، درون خونه ها نشستیم و رخت و لباس شما رو شستیم و دوختیم. نه دیگه دوره اون روزگار به سر رسیده. الام ما با کار کردن روی پای خودمون می ایستیم و مستقلیم.
بعضی وقتها هم عاشق می شد و با بغض به بابابزرگم می گفت : اگه فقط بشینی اینجا ور دلم و هم صحبتم باشی، کنیزت می شم، لباساتو می دوزم، برات لوبیا پلو که خیلی دوست داری، می پزم، جوراباتو اتو می زنم، کفشاتو جفت می کنم. آقا کریم، کریم آقا، شما سروری و مولا،  

خلاصه اینکه مادربزرگم مرتبا در حال تغییر بود. اما پدربزرگم هیچ وقت عوض نمی شد، همیشه یه جور بود. همیشه یه شکل حس و حال داشت. همیشه تو حال خودش بود.

ادامه دارد ...





نوع مطلب :
برچسب ها : جغد بینا، مهرداد نعیمی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 8 مرداد 1390
فرشته نعیمی

جغد بینا (1) نوشته مهرداد نعیمی

تو زندگی حرفهائی هست که عینهو خوره روح آدم رو ریز ریز و یواش یواش در انزوا می خوره و می تراشه، لامذهب، این حرفها چنان بابایی از آدم در میاره که به قول معروف نمی فهمی از کجا خوردی، این جور حرفها رو اگه نگی می میری، تا ابد تو دلت می مونه و باهات زندگی می کنه بدون اینکه که یه لحظه ولت کنه. به قول فروغ جون، قلبت عین یه باغچه می شه که زیر این آفتاب داغ هرزه ورم می کنه. از اونجا که تو هر نکته باحالی از این عالم هستی، یه گره مثل یه سگ پاچه گیر بسته شده، اغلب مردم حرفی از این مشکلات و حرفهاشون نمی زنن. اصلا اونها رو جزء اتفاقات نادر و عجیب غریب به حساب می یارند و اگه کسی اشتباه کنه و این حرفها رو به زبون بیاره، مردم تنها کاری که می کنن اینه که یه پوزخند مسخره تحویلش بدن، آخه می دونید، دست خودشون نیست این مادر مرده ها، بشر هنوز دوایی واسه این قضیه پیدا نکرده و تنها راهش اینه که خودتو ببندی به عرق سگی و دیازپام و گاهی هم شیشه و کراک و از این چیز میزا. اما راستیتش تاثیر این چیز میزا موقتیه و یه مدت بعد حتی درد رو شدید تر هم می کنه لامروت. توی این متن که هیچ شباهتی هم به بوف کور نداره، سعی دارم بیشتر روی این مسائل فوکوس کنم ببینم واقعا چه طوریاس. به شما هم پیشنهاد می شه همین حالا بی خیال بشید و دیگه نخونید. یعنی من که می گم دیگه نخونید، چون ته این متن  هیچی پیدا نمی شه، اما اگه تو هم از اونایی هستی که معتقدی باید اول شروع کرد تا بفهمی چقدر امین و صادق کمه، موردی نداره، دیگه اگه خودت اصرار داری این متن رو بخونی، به من ربطی نداره.

بابابزرگم همیشه می گفت، از دردهای کوچیکه که آدم ناله می کنه، وقتی ضربه بزرگ باشه، آدم لال می شه، هیچی نمی تونه بگه، خفه می شه. اما همیشه مامان بزرگم بهش می گفت :« نخیر مردیکه گنده بک، تو دردهای بزرگ آدم حرف نمی زنه چون همش گریه می کنه» بعد مثال می زد و میگفت که دیروز همین آقا هادی که تو آپارتمان بالایی می شینن، زده بود زیر گریه و می گفت:« پانصد تومان حقوق می گیره و عینا پانصد تومان اجاره خونه می ده» زنشم زده بود زیر گریه و می گفت:« ازدواج کردم یه زندگی عشقولانه داشته باشم، حالا همش همه فکر و ذکرم سراسر ماه شده اجاره خونه و قسط ماشین و اینا»   چیزی که من تو اون دوران بچه گی از حرفهای پدر و مادربزرگم حالیم می شد این بود که بین دردی که پدربزرگم ازش حرف می زد و دردی که مادربزرگم بهش معتقد بود، فرسنگ ها فاصله بود، هر دو درد بود و هر دو هم خیلی درد داشت اما یه فرقی اساسی بین اونا وجود داشت. فرقی که اون موقع ها متوجهش نمی شدم. البته این ضرورتا به این معنی نیست که این دردها از درون هم با هم متفاوت هستند، شاید منشا همه حرفهای آدمها در درون یکیه ولی وقتی گفته می شه و از دهان خارج میشه متفاوت میشه، دقیقا عین مواد مذابی که از آتشفشان فوران می کنن و دماهای بسیار متفاوتی از هم دارن. به هر حال همه اینا در حد احتماله، من چیزی نمی دونم، اصلا همه مشکلات از همین جایی شروع می شه که می فهمی هیچی نمی دونی، بعنوان مثال واقعا معلوم نیست که خوبی و بدی چه تعریفی دارن، کدوم درسته و کدوم بده، کی روشن فکره و کی نادان، به قول آنتون چخوف نازنینم، آدمایی هستن که خودشون رو روشن فکر می دونن اما با پیشخدمت ها با بی ادبی حرف می زنن، با دهقانان مثل حیوان رفتار می کنن، هیچ چیزی رو دقیق مطالعه نمی کنن اما همش از علم حرف می زنن، هدف تمام صحبت های زیرکانه اونا فقط جلب توجه و نشون دادن خودشونه.

به هر حال من قصد ندارم کسی باشم که دنبال حقیقت ماجرا می ره، یا باید به حرف اومبرتو اوکو گوش داد و از مردمی که حاضرند در راه حقیقت بمیرند ترسید، به این دلیل که اونها موجب مرگ آدمهای زیادی می شن و خیلی ها رو قبل از مردن خودشون می کشن. یا باید وارد میدون شد و کاری کرد. چیزی که مشخصه اینه که حقیقت برای کسی ظاهر می شه که بتونه خودشو از جهالت احمقانه کشف حقیقت خارج کنه. دقیقا مثل بابابزرگم که به همون سکوت و تنهایی خودش پناه می برد، می گفت بهترین چیز واسه من تنهایی خودمه، می گفت امکان نداره یه آدم هم فیلسوف باشه و هم برای مردم سخنرانی کنه یا مردم رو بترسونه، یه فیلسوف نمی تونه دنبال قدرت بره، نمی تونه دنبال شهرت بره، پدربزرگم خودشو فیلسوف نمی دونست اما با تنهایی خیلی حال می کرد، می گفت تنها بودن به این معنی نیست که باید همه رو حتی مادربزرگتون رو ترک کنم، همین که اون در دنیای غریبه خودش باشه و دنیای من هم برای اون غریبه، کافیه. گرچه من معتقدم که اگه حرف بابابزرگم درباره تنهایی درست باشه به این نتیجه می رسیم که همه آدمای روی کره زمین تنها هستن، چون دنیای همه آدما با هم فرق داره، همون طور که همه ویژگی های دیگه اونا با هم فرق داره،  اصلا خود دنیا واقعا معنی اش چیه، دنیا جای آشناییه یا اسم یه منطقه سحرآمیزه؟ چند تا دنیا داریم، در  همین دنیای الانمون چند تا زندگی داریم، در همین زندگی الانمون چند تا جهان داریم؟ جهان خودمون رو می شناسیم یا باهاش احساس غریبگی می کنیم؟ دوستم می گفت هر وقت احساس می کنم که دنیا برام بدیهی و شناخته شده اس، سوار مترو می شم و از ایستگاهی خارج می شم که برای اولین بار می بینمش، یهو یه حس غریبی بهم دست می ده، آدمایی رو می بینم که حتی فکر نمی کردم وجود داشته باشن، جزئیاتی رو می بینم و می شنوم که درکش هم برام سخته، دنیا برای هر کسی معنای متفاوتی داره و جالب اینکه برای همون آدم هم در هر روزی که می یاد معنای متفاوتی پیدا می کنه، یادتون می یاد اون وقتی رو که عمو صادق می گفت : «تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد، امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگی دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟ حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدمهای بی حیا، پررو، گدامنش، معلومات فروش چاروادار و چشم و دل گرسنه بود برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند.» به فراخور دنیا! آیا کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده اند از زندگی در این دنیا راضی هستند؟ آیا اونها هم دنیای این روزهاشون با دنیای روزهای قبل متفاوته؟ من یکی که اکثر مواقع کلافه و گیج هستم، واقعا نمی دونم چی هستم، نمی دونم اصلا سالم هستم یا نه، افسرده هستم یا نه، سورن کیرکگور سالها پیش گفته بود که آدمی که آرزوی بهترین چیزها را داره و یه عالم هدف برای خودش داره، خیلی زود سرخورده از زندگی پیر می شه، اما اون کسی که ایمان داره، جاودانه باقی می مونه، ایمان از همون جایی آغاز می شه که عقل تموم می شه، اما کاش من بودم و ازش می پرسیدم ایمان به چی ؟ منظور چه جور ایمانیه؟

ادامه دارد ...





نوع مطلب :
برچسب ها : مهرداد نعیمی، جغد بینا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 5 مرداد 1390
فرشته نعیمی


 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic