سایت سروش صحت و رضا عطاران
طنز مطبوعاتی، طنز تلویزیونی، کمدی
درباره وبلاگ


همه چیز درباره سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی
مطالب منتشره در این وبلاگ اکثرا طنز هستند و نیازی به واکنش‌های تارانتینویی نیست. لطفا آرامش خود را حفظ کنید. بازنشر مطالب این وبلاگ در سایت، کتاب یا وبلاگ دیگر، بدون کسب اجازه از نویسندگان ممنوع می‌باشد.



مدیر وبلاگ : فرشته نعیمی
مطالب اخیر
نظرسنجی
بهترین سریال طنز آمریکایی کدام است؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پله پله تا آمدن دایی به پرسپولیس
مهرداد نعیمی/  روزنامه قانون

نحوه آمدن علی دایی به پرسپولیس شبیه یک جوک تکراری بود، دقیقا مثل نتایج تیم ملی و البته سایر اجزای این فوتبال. نگاهی داریم به این فرآیند زیبا و شفاف:

رویانیان: دایی با پرسپولیس تمام کرد. اما تو باور مکن!

راه‌آهن: قرارداد دایی با راه‌آهن تمدید شده. به اشتراک بذارین ببینیم چند نفریم!

رویانیان: برادر، عزیز، قشنگم، باقلوا، می‌گم تموم کرد . شما چی گیدی؟

نصیرزاده: عفت کلام داشته باش، امسال قانون رو سختش کردیم، پکوندیمتون، قراردادهای داخلی هم معتبره!

رویانیان: مال این حرفها نیستی. دایی می‌آید، همچین بیاید که نادر رفت.

روزنامه‌ها: دایی به محض ورود به فرودگاه تهران از ماندن در راه‌آهن خبر داد.

پرسپولیس: حضور دایی در پرسپولیس قطعی است. جوری که ننه واسه بابا قطعی نیست.

راه‌آهن: دایی در راه‌آهن می‌ماند، مال ماست اختیارشو داریم. اگه خیلی مردی باید دنبالش بگردی.

وکیل دایی: دایی به ایران برنگشته، تمام اخبار کذب محضه.

رویانیان: دایی بیا اینجا، اونجا نه، شروط راه‌آهن را نپذیرفتیم. دایی سرمربی پرسپولیس است.

روزنامه‌ها: دایی به ایران برگشته ولی هنوز فرودگاهه، آممممّا خودش به ما، درِ گوش ما گفته، در راه‌آهن می‌مونه.

فاکس اسپورت: اسطوره به پرسپولیس بازگشت. راه‌آهن رفت تو باقالی‌ها.




ادامه مطلب را مطالعه فرمایید


نوع مطلب : مهرداد نعیمی، 
برچسب ها : پرسپولیس، مهرداد نعیمی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 5 خرداد 1392
فرشته نعیمی
معرفی یگانه بانوی موسیقی و شعر؛ مهناز هدایتی
اگه تو شاعری، من طنزنویسم!
احمدرضا کاظمی- مهرداد نعیمی/  روزنامه قانون


با‌نام و یاد خدا. با درودِ بی‌کران خدمت همه‌ بیکاران و عرض ادب و احترام خدمت یکان یکان شما و حتی خدمت دهگان صدگان‌تان! امروز بر آنیم تا یکی از بزرگترین مشاهیر معاصر کشور را به نزد شما عزیزانِ جان و دلبران همیشه همراه بنماییم. جانم؟ معرفی بنماییم.

بانو "مه" ملقب به "مهناز.ه"، متخلص به "م.هدایتی" معروف به «بانوی موسیقی و گل» که با حفظ سِمَت، تندیس شاعرانگی، پدرِ ادبیات معاصر، مادر زبان پارسی، خواهر غزل پست‌مدرن و عمه‌ داستان‌نویسی جهان نیز هست.

نامبرده هنوز به دنیا نیامده بود که در کمال ناباوری همگان چشم به جهان گشود و از همان طفولیت که هیچ، اصلا از زمانی که نطفه‌اش در رحم مادر بسته شد، شروع به شاعری نمود. طبق نتایج مطالعات دانشمندان روی فسیل ماموت‌ها و برخی اسناد تاریخی‌جغرافیایی، ایشان قبل از بسته شدن نطفه‌ا‌ش نیز دستی بر آتش شعر و شعور داشته، اما اینکه آن‌موقع کجا بوده را بعدا به‌صورت خصوصی با هم بررسی می‌كنیم.

دوران کودکیِ دوشیزه همراه بود با فوران و پاشش استعدادهای مادرزادی‌اش در شعر و ادب وطرب. این پاشش تا جایی بود که هرکس و ناکسی از مصاحبت با حضرتش لذت می‌برد! برخی مورخان نوشته‌اند که مثلا وقتی یک‌نفر لپ وی را کشیده، ماچ می‌کرد و به او چیپس می‌داد، دوشیزه در نهایت ادب و تواضع می‌سرود: «لُپم کشیدی و ماچیدی مرا، حتی به من چیپس هم دادین!».

وی در دوران نامعلومی به دلایلی نامعلوم به مدتی نامعلوم به زندانِ نامعلومی افتاد و مجبور شد که سکوت اختیار کند. سال‌ها بعد دوشیزه‌ قفس‌نشینِ دیروز و بانوی رهاشده‌ امروز در وصف سکوتِ سردِ اجباریِ خویش غزلی با ردیف «تا کی سکوت» سرایید، سکوتی که در آن چه چیزها که ندید و نشنید و ندرید! (ما از این قسمت نتیجه می‌گیرم که سکوت چیز خطرناک و خار داریست!) بانو که بعد از سکوت طولانی‌اش حالا برای خودش کسی شده بود و از هر جایش شعر و غزل بیرون می‌ریخت، به خارج گریخت و به فعالیت‌های بشردوست‌داره! پرداخت و ضمن سُرایش اشعار اعتراضی به چاپشِ رمان نیز مشغول شد. کتب پرفروشش تا جایی بر جان، دل، روح، روان و سایر نقاط مخاطبانش تا ته نفوذ می‌کند که حتی فعالین زیست‌محیطی از سازمان ملل اجازه خواستند تا با قطع درختان جنگل‌ آمازون، کاغذِ لازم برای چاپ‌های بعدی فراهم شود.




ادامه مطلب را مطالعه فرمایید


نوع مطلب : مهرداد نعیمی، احمدرضا کاظمی، 
برچسب ها : مهناز هدایتی، احمدرضا کاظمی، مهرداد نعیمی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 4 خرداد 1392
فرشته نعیمی
نه دیگه این واسه ما فیس بوق نمیشه...
مهرداد نعیمی/ روزنامه قانون 
اینترنت ایران مثل چاقو می‌ماند، هم می‌تواند آدم را دق داده و بُکشد و هم می‌تواند خوشبخت و سعادتمند کند. من اگر جای مسئولین بودم، بخاطر اینهمه تحمل و مقاومت ملت در بحث اینترنت، حتما به مردم جایزه‌ای، عیدی‌ای، یه کوفتی بالاخره می‌دادم.



-‌اینترنت ایران علاوه بر اینکه باعث کچلی و در نتیجه خوش شانسی بسیاری از مردان ایرانی شده، سطح آرزوهای مردم را به شدت کاهش داده، به‌طوری‌که اگر در بدترین حالت روحی هم باشید، با یک ورود موفق به فیض‌بوق، گل از گلتان می‌شکفد و احساس خوشبختی می‌کنید.

-‌اینترنت ایران، خیال آدم را از بحث شیرین ابتکار و خلاقیت راحت می‌کند. شخصا از ملتی که چند ساعت در روز را به انگولک کردن انواع آنتی‌فیلترها اختصاص دهند و در نهایت بتوانند تنها چهار پنج دقیقه به بعضی سایت‌ها وارد شوند، انتظار هیچ پیشرفتی ندارم، خلاقیتی هم اگر باشد همه صرف بازی بازی با آنتی فیلترها می‌شود.


ادامه مطلب را مطالعه فرمایید


نوع مطلب : مهرداد نعیمی، 
برچسب ها : مهرداد نعیمی، فیس بوک،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 4 خرداد 1392
فرشته نعیمی
سال 1380 خیلی سال بدی بود، در اثر یک تصادف، پدربزرگم به دیار باقی شتافته بود و خودم هم مدتها با دست و پای شکسته روی تخت بیمارستان بودم. دوست بامعرفتم پدرام، هر روز میومد و با خبرهای خوش روزنامه ها، بهم امید می داد، خبرهایی که حاکی از آزادی و آبادانی کشور، ریزش های جوی فراوان حتی در کویر، شدت گرفتن عشق و عاشقی، صلح در همه کشورهای منطقه بخصوص عراق و افغانستان، حضور افتخارآمیز ایران در المپیک و قرار گرفتن آمریکا در لیست محور شرارت بود.chaplin8

همه اینها باعث شده بود که نسبت به آینده خیلی خوشبین شده بودم و مرتبا دست به خیالبافی درباره سالهای آینده می زدم. من خودم رو در 4 سال بعد، در چنین وضعیتی می دیدم:

 

خرداد سال 1384 در عالم خیال:

کنکور خیلی موفقی داشتم و در رشته هوافضای دانشگاه تهران قبول شده بودم. از همون روز اول دانشگاه با پریسا که زیباترین دانشجوی دانشگاه بود، ارتباط خوبی برقرار کرده بودم، پریسا مادری آمریکایی و پدری بغایت پولدار و ایرانی داشت، پدر پریسا، بیست عدد از آپارتمانهای خیابان فرشته را بنام پریسا کرده بود. اما این پول پریسا نبود که برای من مهم بود، مهم این بود که من و پریسا، بخصوص اون، یک دل نه صد دل عاشق هم شده بودیم. اون دیوونه من بود، بدون من حتی نمی تونست یک ساعت زندگی کنه، من برای اون حکم اکسیژن را داشتم، مثل یک درخت، دی اکسیدهای او را گرفته و بهش تنفس می دادم. هر وقت منو می دید، دستپاچه می شد و منو به یک مکان خلوت می برد تا برام از اوضاع مملکتی بگه که بحمدالله پله های پیشرفت را چهار تا یکی بالا می رفت، شکم سیر، مرغ و پلو، شیر یارانه ای، موز و خیار و زردآلو، در جام جهانی تا نیمه نهایی بالا رفته بودیم. همه غرق در نور و شادی بودن، وضعیت اکران سینماها از بلبشو در آمده بود و همه معتقد بودند که باید بحال این سینما لبخند زد.

خرداد سال 1384 در عالم واقعیت:

تو دانشگاه قبول شدم، البته نه اون رشته ای که دوستش داشتم، ولی اونقدرها هم به تهران دور نبود، ریاضی محض در کرمان، عوضش همه از رشته ما استقبال می کردن، روز اولی که وارد دانشگاه شدیم، 50 نفر بودیم گرچه در همون سال اول، 31 نفر انصراف داده بودند، 19 نفری که باقی مونده بودند همگی مذکر بودند و گردن کلفت، اوضاع زیاد هم بد نبود، جزء اینکه دانشگاه به ما خوابگاه نداده بود و عملا همگی کارتن خواب های حرفه ای شده بودیم. از تهران هم معمولا خبرای خوبی می رسید، جز اینکه خبر رسیده بود که یک پیکان با موتور پدرم تصادف کرده بود و فراری شده بود و پدرم با شونه شکسته گوشه خونه درد می کشید، منتظر بود تا شونه اش خود به خود جوش بخوره، دیگه همه چی امن و امون بود، البته دختر عمه ام که حدودا دوستش داشتم، هم شوهر کرده بود، در ضمن تونسته بودم کار هم پیدا کنم، روزهایی که دانشگاه نداشتم، توی یک فروشگاه کار می کردم، البته رئیس فروشگاه آدم گند دماغی بود اما کار تو فروشگاه این حُسن را برای کارکنانش داشت که بتونن دستمال کاغذی و پوشک را با ده درصد تخفیف بخرند، گاهی حتی به ما این فرصت داده می شد که به زندگی خودمون هم فکر کنیم، مثلا همانطور که با پدرام کف فروشگاه رو تی می کشیدیم درباره آینده احتمالی، خیالبافی می کردیم.

خرداد سال 1388 در عالم خیال:

نویسنده معروفی شده بودم، مهران مدیری برای نوشتن مرد هزار چهره به سراغ من اومده بود، هر چی به مهران می گفتم که شاید بد نباشه قسمت بیمارستان را بدیم پیمان قاسم خانی بنویسه، قبول نمی کرد، زل می زد به چشمهام و می گفت:" نه، خودت بنویس، .. من فقط و فقط به تو ایمان دارم"

اوضاع زندگی شخصیم هم عالی بود، مردم در خیابانها از فرط علاقه، یقه پیراهنم را جر می دادند، اما خوشبختانه همان مردم من را با یقه پاره هم دوست داشتند، باران گلی دوستی، که از بازیگران خوب سینما بود، نسبت به ازدواج با من اظهار تمایل کرده بود، اما مشکل این بود که شهناز افشار هم از من قول ازدواج گرفته بود، پیش خودم می گفتم حالا هر چی که خدا بخواد، توکل به خدا، امیدوارم با اونی ازدواج کنم که عاقبت به خیرتر بشم. مملکت که گل و بلبل شده بود، نمونه اش آخرین خبر اینکه قاچاق مواد مخدر به زیر صفر درصد، و سرانه بیمه تامین اجتماعی مردم به بالای 1000 درصد رسیده بود. تلویزیون در تیزرهای متعدد، مرتبا از مردم خواهش می کرد که برای برداشتن یارانه هاشون یه کم بجنبونن و اینقدر بی خیالی طی نکنن.

خرداد سال 1388 در عالم واقعیت:

فهمیده بودم که زندگی چهره زیبایی داره، البته در اون سال، اون روی سگشو به ما نشون داده بود. قیمت خونه ما حسابی بالا رفته بود و خوشحال بودیم، گرچه چند وقت بعد، خونه مون رو در اثر بدهی از دست دادیم و به دوران کارتن خوابی درود دوباره ای گفته بودم. البته اوضاع کشور اونقدرها هم بد نبود، ایران مقام اول اکثر جدولهای مهم دنیا، مثل طلاق، مصرف لوازم آرایشی، اقتصاد و اعتیاد  رو در اختیار گرفته بود. همه جا صلح و شادی بود و مردم بیشتر از همیشه شاد و سرزنده بودند و با هم قایم باشک و گرگم به هوا بازی می کردند.

 كتاب سینما، مهرداد نعیمی





نوع مطلب : پیمان قاسم خانی، مهران مدیری، مهرداد نعیمی، پدرام ابراهیمی، 
برچسب ها : چارلی چاپلین، پیمان قاسم خانی، مهران مدیری، مهرداد نعیمی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 5 خرداد 1391
فرشته نعیمی

مهرداد نعیمی: یکی از اهالی خیلی دلسوز سینما نامه ای برای آقای سلحشیرین مرقوم کرده اند که خوشبختانه نسخه ای از همان نامه را به جهت ثبت در تاریخ مطبوعات برای ما نیز فوروارد کرده اند. امید داریم که نشر این نامه سرگشاده سبب عبرت سایرین شود و اسباب ترقی و پیشرفت سینما و تلویزیون را فراهم آورد، دمشون گرم:letter2

"سلام آقا فرج، امیدوارم که مزاحم فیلمنامه نوشتنتون نشده باشم، قبل از هر چیز، به قول جواد خیابانی، باید با صراحت بگم که باهاتون خیلی حال می کنم. یعنی یک سینماست و یک شما، براوو، دست مریزاد، خضوع و خشوع تپلت تو حلقم حاجی، یه دونه ای، خدایی خیلی می خوامت، از بقیه برادرا که آبی گرم نمی شه، ما اهالی دلسوز سینما فقط تو رو داریم. این فقط تویی که چند ساله بکوب حرفهای قشنگ می زنی، ما آبرو و حیثیت این سینما رو از تو داریم، این تو بودی که نسبت به هرگونه کانکت شدن با خواهر آنجل و همکارانش هشدار دادی، و وقتی گفتی هیچکی نفهمید چی گفتی، بقیه وقتی فهمیدن که دیگه کار از کار گذشته بود!

راستی حاجی چقدر حال کردم که اول سالی اون دو تا فیلم قبیح رو توقیف کردن، حالاست که اونای دیگه حساب کار دستشون میاد، حالاست که می فهمن آقا فرج کشکی و کتره ای حرفی نمی زنه، امسال سال خوبی می شه حاجی، سالی که نکوست از بهارش پیداست، اصلا کدوم پدر آمرزیده ای اینارو واسه اکران عید انتخاب کرده بود؟  موندم این فیلمهای سخیف چه طوری توی جشنواره جایزه هم گرفتن؟   باور کن جز شما، هیشکی نمی تونه این اوضاع نابهنجار رو بخوابونه و اعمال قانون کنه. آخه این چه بساطیه؟ شما کارت رو بکن با قدرت، من پشتتم حاجی، به این جوونای سوسول امروزی هم توجه نکن. والا اگه این جوونای فیس بوق  می فهمیدند که اگر پارسال اسکار و سزار بردن، از صدقه سر انحلال خانه سینما بود، و گر نه چرا قبلش از  این خبرا نبود؟ ها؟ امسال اگه زرنگ باشن، بفتا که هیچی، حتی می تونن اسکار رو بیارن ایران، تو همین تالار وحدت خودمون برگزار کنن، یه جو همت می خواد که فقط تو داری حاجی، راستی گفتم همت یاد مراسم بزرگداشت اصغر افتادم حاجی، خوب شد کنسل شد، مگه کوه کنده؟ اصلا این جایزه ها واسه ما مهم نیست، بزرگداشت می خواد چی کار؟  ماشاءالله چقدرم کم اشتهاست، هنوز چشمش به جایزه خانه سینما هم مونده، سیرمونی نداره، شنیدی که گفته پول مراسم بزرگداشتم رو  بدین به هنرمندای بیمار؟  حاجی باد این اصغرو یه کم خالی کن برادر، انگار قصد نداره دست از حاشیه سازی برداره، یه جایزه پیزوری باعث شده مردک رو پاک غرور برداره، شب عیدی تا اومده ایران رفته خونه شاپور قریب بهش گفته:" سینمای ایران رو شما کاشتید و اگر حالا برداشتی وجود داره مرهون زحمات شما بزرگوارانه.

ما با فیلمهای شما، به سینما علاقمند شدیم." حاجی الان وقتشه همین دیالوگ رو مستمسکی کنی و حال اصغر رو بگیری، این شاپور قریب همونیه که "ممل آمریکایی" و "رقاصه شهر" رو ساخته بوده، حواست هست؟ الان وقتشه حاجی، قربونت برم، نوکرتم، چرا گاهی تنبلی می کنی؟ یه کم قدر خودت رو بدون، مگه ما مثل تو چند تا تو دنیا داریم؟ دنیا چیه، کل کائنات دیگه مثل تو نداره، بعدشم حاجی، چرا بلیط سینما فقط هزار تومان رفت روش؟ چرا باید بلیط سینما اینقدر ارزون باشه که فیلمت 3 میلیون بفروشه فقط؟، اگه هر بلیط رو کرده بودید دونه ای صد میلیون، الان فیلمت تو رده میلیاردی ها بود، می زدی توی برجک این روستا نمکی تا بفهمه بصیرت کی بیشتره، تا بفهمه کی بیشتر از دفاع مقدس حالیشه، اما حالا که نشده، حیف که این جماعت برجستگی های اثرت رو درک نکردن، اصلا درستش هم همینه، اگه قرار باشه همه متوجه این برجستگی ها بشن که دیگه برجستگی نمی مونه! تو هم نمی خواد دپرس بشی حاجی، اصلا همه آدم های بزرگ توی دوران خودشون اون طور که باید و شاید شناخته نشدن. این شکستها چیزی از ارزشهای شما کم نمی کنه. برد و باخت که مهم نیست، مهم بازی جوانمردانه اس که شما خوب بلدی. این تازه اولین ترین فیلمت بود، به امید خدا فیلم بعدیت با حضور پر شور و میلیونی مردم، چنان صدا کنه که چشم اصغر آقا رو هم بترکونه. حالا این بحث ها رو ولش، خودت چطوری؟  دلم برات خیلی تنگ شده، خداییش تو دنیا یه دونه مرد باشه تویی، قربون اندامت برم، قربون جذابیتت برم، قربون چشمهای عسلیت برم، قربون روح بزرگت برم، قربون غیرتت برم، آخه نمی دونی چقدر دوستت دارم، خداییش یه سینماست و یه سلحشیرین، تو نبودی معلوم نبود چی به سر این مردم اومده بود، شک ندارم اگر تا حالا تو تهران زلزله نیومده از برکت امثال توئه حاجی، وگر نه این هنرپیشه ها رو ول کنی سینمای ما رو با هالیوود اشتباه می گیرن،

این مردم رو ول کنی اینجا رو می کنن لاس وگاس، دست همگی از دم یه تاس و یه آس، هاها، شعر گفتم، البته به شعرهای موشکافانه شما نمی رسه حاجی، هیشکی رو تو عمرم ندیدم مثل شما هر روز و هر دقیقه شعر بگه، مخلص کلام، آبی بیار و نفسی تازه کن حاجی، تو امید مایی، چشم مایی، خدا سایه ت رو از سر سینمای ایران کم نکنه حاجی، بوس بوس

 نوشته مهرداد نعیمی/ با تشکر از نسیم عرب امیری





نوع مطلب :
برچسب ها : مهرداد نعیمی، اصغر فرهادی، شاپور قریب، فرج سلحشیرین، نسیم عرب امیری،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 3 خرداد 1391
فرشته نعیمی


( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات