سایت سروش صحت و رضا عطاران
طنز مطبوعاتی، طنز تلویزیونی، کمدی
درباره وبلاگ


همه چیز درباره سینمای كمدی و طنزهای تلویزیونی و مطبوعاتی
مطالب منتشره در این وبلاگ اکثرا طنز هستند و نیازی به واکنش‌های تارانتینویی نیست. لطفا آرامش خود را حفظ کنید. بازنشر مطالب این وبلاگ در سایت، کتاب یا وبلاگ دیگر، بدون کسب اجازه از نویسندگان ممنوع می‌باشد.



مدیر وبلاگ : فرشته نعیمی
مطالب اخیر
نظرسنجی
بهترین سریال طنز آمریکایی کدام است؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

فیلم جدید کارگردان برنده اسکار تابستان امسال در نیویورک و سان فرانسیسکو فیلمبرداری می‌شود.  لوییس سی. کی. و اندرو دایس کلی که هر دو کمدین هستند، در فیلم جدید وودی آلن که عنوان آن هنوز اعلام نشده، بازی می‌کنند.michaelemerson

همچنین کیت بلانشت بازیگر برنده اسکار، مایکل امرسن بازیگر نقش بنجامین لینوس در سریال «لاست» و الک بالدوین که در «تقدیم به رم با عشق» تازه‌ترین فیلم آلن بازی کرده، در این فیلم مقابل دوربین می‌روند.

بابی کاناویل، سالی هاوکینز، پیتر سارسگارد، ماکس کاسلا و آلدن ارنرایک دیگر بازیگران فیلم جدید آلن هستند که شرکت «گراویر پروداکشنز» آن تهیه می‌کند. لتی آرونسن و استفن تننبام تهیه‌کنندگان فیلم هستند.

این فیلم پس از «پول را بردار و فرار کن» اولین تجربه کارگردانی آلن در 1969، دومین فیلمی است که او در سان فرانسیسکو می‌سازد. آلن 77 ساله در 1978 برای «آنی هال» برنده جوایز اسکار بهترین کارگردان و بهترین فیلمنامه غیراقتباسی شد و در 1987 با «هانا و خواهرانش» اسکار بهترین فیلمنامه غیراقتباسی را دریافت کرد. او پارسال هم با «نیمه‌شب در پاریس» برنده اسکار بهترین فیلمنامه غیراقتباسی شد.
 

هالیوود ریپورتر / 4 ژوئن / ترجمه: علی افتخاری





نوع مطلب :
برچسب ها : وودی آلن،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 21 خرداد 1391
سارا محمدی

من و وودی آلن قسمت سوم

نوشته مهرداد نعیمی

در این باب آخر ویار كردیم كمی هم از خاطرات عشق و عاشقی دهه های اخیرمان بگوییم .

می دانیم كه با نوشتن اینها ، همه بیوه های بی زال و زاتول و همه خانومهای یه نمه چاچول با ما كارد و پنیر می شوند اما از آنجا كه یكی از نوابغ صده اخیر كه پیوسته مردم را پیام پیچ می كرد ، گفته است كه در همه حال حقیقت را بگویید ، ما هم كه حالا دیگ غضبمان پلق پلق به جوش آمده همه چیز را می گوییم .

می دانید ، در دو باب قبل گفتیم كه بنده كه از زیادی فرهنگ عنقریب است كه بتركم ، همیشه گمنام بوده ام و همه اینها را از چشم قربانش بروم وودی آلن می دیدم . این گمنامی صد البته اجازه نمی داد وارد داستان پر شور عشق و عاشقیت بشویم . اما یكبار پیش تراز اینها بانویی وجیهه با هزار عور و اطوار و یك بیلیون قر و غربیله وارد زندگی ما شد و خاطر خطیر ما را به خود جلبید و ما را از مسیرمان دور كرد . اما یكهو ما نمی دانیم چه شد كه ایشان نیامده از ما دلسرد شد و بقچه اش را برداشت و رفت . خدا را بنازم كه انسانهایی آفریده كه برای جرز لای دیوار هم بكار نمی آیند . این زنك هم از همان ها بود . القصه ، بهتر است بیش از این ماجرا را باز نكنم .

اما یكبار دیگر هم پیش امد كه ما عاشق شدیم . خوب ما هم بالاخره با وجودیكه مبالغ هنگفتی فرهنگ و انسانیت در كف داریم ، تا ضعیفه ای سرتق و سمج پیدایش می شود، دلمان هوایی می شود دیگر . چه می دانستیم كه انتهای كار برای ما همیشه تلخ است . دری به تخته خورده بود و خداوند حكیم نه گذاشت و نه برداشت ، ییهو ما را دلبسته دختری عینهو پنجه آفتاب كه همه چی تمام بود كرد . روزها و روزها در راهروهای فیس بوك و اینترنت پی اش می لولیدیم و از درد هجرش غمی لذت ناك داشتیم اما مدتی بعد دخترك نامزد كرد و لامذهب چشم سفید سمبل طلا نیامد بپرسد  غازت به چند من ....

اما بار سوم هم خانومی بود كه از روی نوشته های آتشین و ژرفناك ما هوا ورش داشته بود و هی قربان صدقه ما می رفت اما به محض آنكه اندكی به ما و زندگی ما نزدیك تر شد ، فهمید كه در ما از مایه و تیله و امثالهم خبری نیست ، حالی از ما گرفت و پوزی از ما زد كه از هشت جهت فرعی و اصلی پاره شدیم .

مشارالیه كه خیرالنساء نام داشت آنچنان هم مال نبود اما وقتی ما دیدیم كه ایشان مهرش با ماست ، به خود جرات دادیم و كم كم یك دل نه صد دل عاشقش شدیم و از برایش به سبك بندری آواز می خواندیم و به قربانش می رفتیم . او هم اوایل معجزه گری اش را نصیب ما كرده بود و ما از خیر سر این عشق ، هی مقالات توپ می نوشتیم و افاضات تپل و پر گهر از گاله مان تلپ تلپ بیرون می ریخت و جمله های تپل از خود در می كردیم . اما یك روز همه هیچ شد و دیگر او را در كنار خود ندیدیم .

بگذریم ، جدیدا نشسته ایم و كلماتی كنار هم چیده ایم كه گرچه تهی از واقعیت و سرشار از حماقت است اما امید است كه همگان را مقبول و مطبوع افتد . درش از هر دری سخنی رانده ایم بطوریكه از مومنان دو اتشه تا تاجران ضد مال و منال را میخكوب خواهیم كرد . اسمش را می خواهیم بگذاریم من و وودی آلن ...

والسلام ، ایام بكام



نوع مطلب : مهرداد نعیمی، 
برچسب ها : وودی آلن، مهرداد نعیمی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 21 بهمن 1389
فرشته نعیمی

من و وودی آلن قسمت دوم

نوشته مهرداد نعیمی

خوب عزیزان من ، تا كجا گفته بودیم ؟ ....... آهان ، داشتیم می گفتیم كه این وودی آلن از ایده های بنده فقیر بی بضاعت سوء استفاده می كرد و به نام خودش قالب می كرد . غرض از این شفاف سازی ان نبود كه مثلا بگوییم "ما هم برای خودمان گهی بوده ایم" یا بخواهیم بگوییم "زنده باد خودم" ، خواستیم بگوییم كه آقا ، خیلی از این موجودات آب زیركاه كه این روزها شق و شق عرض اندام می كنند و زرت و زرت  اثر از خود بیادگار می گذارند ، رازشان همینی است كه ما می گوییم  . اهل دیكتاتوری هم نیستیم ، ما یك چیزی گفتیم شما هم قبول كنید چون اگر چنین نكنید ، می زنیم پدرتان را می سوزانیم . بعدشم ، اساسا شهرت جذبه ای برای ما ندارد كه بخواهیم برویم دنبالش ، وقتی آدم مشهور می شود ، هر كجا كه می رود همه اول تنشان سیخ می شود و گاه زهره هم می تركانند و بعضا یادشان می افتد كه شعار بدهند :" پول ایستیرم ، پول ایستیرم "

ما كه زبانشان را نمی فهمیم و بروی خودمان نمی آوریم اما مشكل در همین موضوع خلاصه نمی شود . هر جا می روی باید الدرم بلدرم بكنی و قربان صدقه بروی و هیچ وقت هم قافیه را نبازی .... گاه آنقدر بزرگت می كنند كه قسم می خورند كه هیچ گاه در طی شبانه روز كار و بارت به سوی اتاقك تخلیه خانه نمی افتد و گاه برعكس ، اسامی متبركه ای از همان محل تخلیه را برایت انتخاب می كنند . همیشه هم یك دسته بادمجان دور قاب چین و دلقك مآب دست به سینه دوره ات می كنند .

راستی ما بد وودی آلن را گفتیم ، خوبش را هم بگوییم . وودی آلن قربانش بروم درویش بودی و دموكرات مسلك و همچین سوسیالیسم و چند تای دیگر از این ایسم های خوب هم بود . در برخوردهای فیس تو فیس كه با هم داشتیم هم شیرین بیان و شكر كلام می نمود . مثلا وقتی همین پارسال بهار تخم و تركه را جمع كرده بودیم و به زیارت رفته بودیم ، آقا وودی برای پابوسی ما آمد ، اطرافیانم قند توی دلشان آب شده بود و شكر حضرت باری تعالی بجا می آوردند اما ما ككمان هم نگزید . وودی خودش را برای ما لوس كرد كه خداوند رحیم و كریم است و بیا و از گناه ما بگذر و ما را ببخشای ....

ما هم كه می دانید حساسیم و بخشیدیمش و بعد رو به خدا كردیم و گفتیم " خدایا ، تو خود آگاهی از آنچه ما می گوییم ، این جرثومه از خود راضی افاضات ما را قبول دارد اما راضی نمی شود جلوی دیگران هم شفاف سازی كند ...... .

پیش تر ها ، یكبار گذرمان به منهتن افتاده بود ، صبح به صبح جارچی می آمد و داد می زد كه چه نشسته اید كه وودی آلن امروز چنان را كرد و چنان را نكرد  . ما هم كه تابحال از روی باد هوا حرفی نزده ایم ، یكبار طرف را سر بزنگاه بیخ توالت تور كردیم و بهش گفتیم :« برادر ، چرا همه ما تصمیم گرفته ایم چشمانمان را همیشه بروی حقایق ببندیم ؟ ...... باری ، از این حیوان ناطق كه درونش از كوكاكولا هم تاریك تر است ، هر چه بگویید بر می آید .... »

ادامه دارد .   





نوع مطلب : مهرداد نعیمی، 
برچسب ها : مهرداد نعیمی، وودی آلن،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 19 بهمن 1389
فرشته نعیمی

كار مهم امروز / من و وودی آلن قسمت اول

نوشته مهرداد نعیمی

تعریف از خود نباشد ، اما همین وودی آلن كه حالا این همه كارش گرفته است از من الهام می گرفت .

اگر باورتان نمی شود بروید از پیر و پاتال ترهایتان حقیقتش را پرس و جو كنید ...... این دیگه چیزی نیست كه من از تو تنبانم درآورده باشم ، عالم و آدم می دانند كه در زمان شاه سابق ، توی همین میدون توپخانه ، هر سال چهارشنبه سوری تا سیزده بدر ، مهرداد نعیمی بود و انبوه جمعیت . تا چشم كار می كرد آدم جمع می شد تا من براشون جوك و لطیفه تعریف كنم و بخندانمشان . به جان یك دانه مادرم كه می خوام دنیاش نباشه ، جا نبود برای سوزن انداختن . از شانس بد ما هم كلی از این بیوه های نروك و مخدرات یائسه و خاله شلخته ها اون جلوها رو اشغال می كردن و دخیل به لنگ و پاچه ما می زدند . یادم می آید همشیره همین وودی آقا دو تا گوش داشت چهار تای دیگر هم قرض می كرد و هی ما را می پائید و هی سر می جنباند و هی چیزهایی یادداشت می كرد ...

یادش بخیر ، آن موقع ها این همه نویسنده از سر و كول آدم بالا نمی رفت ، در كل این ولایت تهران ، یكی ما بودیم و یكی این صمد آقای صیاد . معقول هنوز نوشتن آدابی داشت و نویسنده ارج و قربی ...

هنوز زهوار بعضی چیزها تا این اندازه در نرفته بود . هر خشكه پشگلی هم مفهومی داشت برای خودش .

بله عزیزم ، این وودی آقا كه الان نابغه ای شده برای خودش ، پاك از من ایده می گرفت . دروغ برای چه بگویم ، عاقبتش قرار است تو دو وجب زمین بخوابیم دیگر ، به قول مش قاسم خودمان دروغ چرا، تا قبر آآآآ.

از شما چه پنهان كه نویسنده واقعی آنی هال هم خود ما بودیم . همیشه بساط ما پر و پیمان بود از انواع طنزهای نو و بكر ، یكی از یكی بهتر ، هیچ كدوم هم مبتذل نبود ، درش از آزادی و آبادی و انسانیت هم پیدا می شد . اگر هم می شد به قول صادق خان هدایت که همیشه الگوی ما بوده ، به رجاله بازیهای رجال محترم هم سیخونكی می زدیم .

البته بنده حقیر نابغه سراپا اشتباه عظیم الشان همیشه نالان در گمنامی ماندم و وودی آقا هی معروف و معروفتر شد . اما یك چیز را خوب می دانم ، بعدها دنیا قدرم را خواهد فهمید و برای فقدانم ننه من غریبم ها راه خواهند انداخت و انواع دلبركان خوش بر و رو روی سنگ قبرم ولو خواهند شد و گل لاله عباسی خواهند كرد پر پر ....

ادامه دارد J

      





نوع مطلب : مهرداد نعیمی، 
برچسب ها : وودی آلن، مهرداد نعیمی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 15 بهمن 1389
فرشته نعیمی
تمام فرصت هایم را از دست دادم
گفت وگو با وودی آلن

مترجم: نسیم نیكفرد




    وودی آلن در این گفت و گو با بی میلی درباره زمان آغاز فعالیت هایش در عرصه سینما و چگونگی به پایان رساندن آن صحبت هایی را كرده و همچنین به بررسی شكست هایش در زمینه فیلمسازی پرداخته است. او در یك زیرزمین بدون پنجره متعلق به ساختمان مجلل در نیویورك بیش از 30 سال از عمر خود را صرف كارگردانی، ویراستاری و بازسازی فیلمنامه كرده است. حالاپس از گذشت این سه سال دوباره به این محل سری زدیم و می بینیم موزیك هایی كه وی برای فیلم هایش انتخاب می كرده، در قفسه كتابخانه دمر افتاده و نامرتب است، نورافكن ها هر كدام یك گوشه ای از اتاق افتاده اند و پرده بزرگ سفیدی هم در گوشه دیگر اتاق جای گرفته است.
    
    آلن با یك تی شرت سفید و شلوار خاكی رنگ وارد اتاق می شود. او الان با موهای قهوه ای رنگش خیلی جوان تر از چهره ای است كه در دهه های قبل در فیلم هایش ظاهر می شده است. فقط زمانی كه به تو می گوید: «یك خرده بلندتر و واضح تر صحبت كن تا بشنوم چی میگی» تازه متوجه سنش می شوی كه 74 ساله است. آلن به خاطر كار و مشغله زیاد در آخرین فیلمش ظاهر نشد. او همیشه از بازی لوی دیوید در فیلم an emotional extension تعریف می كند. او در این فیلم در قالب فردی به نام بوریس كه دید بدی نسبت به این دنیا دارد، ظاهر شده و در عین حال شخصی حریص، ترسو و كوته نظر است كه در ازدواجش شكست خورده و اخیراً هم وارد رابطه جدیدی با دختری ساده به اسم ملودی شده كه خیلی جوان تر از خودش است و ساكن خیابان سوترن است. بعد از فیلم هایی چون «مچ پوینت» و «ویكی، كریستینا، بارسلونا» بقیه ساخته هایش وصف الحال مردم نیویورك بود و این مساله با انتقاد امریكایی ها رو به رو شد در حالی كه دوست های قدیمی آلن خیلی هم از این ساخته هایش استقبال كردند. آلن صحبت های خود را این گونه آغاز كرد: «من هم مثل بوریس دید بدی نسبت به دنیا دارم. هر چقدر كه تلاش كنم به خودم انرژی مثبت بدم كه من آدم خوش شانسی هستم و افسرده نمی شم، با این حال یك وقت هایی، حتی شده برای مدت زمان محدود مستعد ناراحتی و افسردگی باشم. با اینكه آدمی بودم كه آزادانه برای خودم كار كردم و از زندگیم لذت بردم ولی باز هم در كل، زندگی یك چیز مزخرف و بی معنیه. خداوند هیچ وقت بدبختی و بدشانسی بنده هاش رو نمی خواد ولی حالاچی؟ خوش شانس ترین، زیباترین، باهوش ترین آدم دنیا شدم؟ فقط به این دنیا اومدم كه مدت زمان كوتاهی كه زنده ام، به برنامه ریزی زندگیم بپردازم كه به نظر من واقعاً بی معنیه. در تمام مدتی كه تحت درمان بودم و روی تخت افتاده بودم بعضی از مردم فكر می كردن شاید به خاطر بازی های من در كلوپ های شبانه بوده كه من به این وضع افتادم. ولی من اصلاً آدم بی دین و خدانشناسی نیستم. درسته كه من تحت درمان بودم ولی نه به اون شدتی كه مردم تصور می كردن. من خودم برای شوخی یه مقدار شلوغش كرده بودم. می دونم آدم هایی هم هستن كه به جنبه های خوب ساخته های من نگاه می كنن. من در طول زندگی مشغول ساخت فیلم بودم و اصلاً از داروهای ضدافسردگی و خواب آور استفاده نكردم. یك شهروند نمونه هستم؛ حالایك وقت مردم فكر نكنن با این حرف ها آدم مغروری هستم و دارم از خودم تعریف می كنم. من دارم حقیقت زندگی خودم رو میگم.»
    
    او با شخصیت جدی و محكمی كه دارد مكثی می كند و دوباره ادامه می دهد: «من كه خودم بیماری ترس از فضاهای تنگ و محصور رو دارم. عمراً بتونم سه ساعت تمام تو آسانسوری كه حركت نمی كنه دووم بیارم. ولی اصلاً نمی خوام فقط به ترس و وحشت های درونیم كه نقاط ضعف من هستن تاكید كنم.»
    
    او در ماه مه در جشنواره فیلم كن با نمایش آخرین ساخته اش به نام «تو با اون مرد غریبه قدبلند ملاقات خواهی كرد» این پیام را به همه بیننده ها رساند كه در پیری هیچ سود و منفعتی وجود ندارد. آلن ادامه می دهد: «نمی تونی تصور كنی چقدر زجرآور است كه خودت كارگردان پیری باشی اونوقت بازیگرانت جوانانی چون «اسكارلت جوهانسن» باشند.»
    
    آلن نظرت درباره فیلم هایی كه با دوره و نسل تو متفاوت است، چیست: «اختلاف نسل اصلاً مساله مهمی نیست. این حرف رو از روی تجربه می زنم چون سه بار برام پیش اومده كه فیلم هایی رو ساختم كه با دوره و نسل من متفاوت بوده، یكسری از فیلم هامو حین سفر ساختم مثل «اسلیپر» و «رز ارغوانی قاهره». همه روی سن من زوم می كنند چون همسر جوانی دارم و همه فكر می كنن یا باید رابطه ما جالب و عاشقانه باشه یا اینكه به خاطر اختلاف سن بین من و همسرم رابطه غم انگیزی وجود داشته باشد، در صورتی كه اصلاً این طوری نیست.» همچنین او اضافه می كند كه هیچ وقت نمی تواند بازیگر نقش های برجسته باشد. خودش این طور می گوید: «اوه واقعاً شرم آوره. من 74سالمه و یك نقش برای من پیدا نمیشه. وقتی جوون تر بودم از اجرای نقش های پیش پا افتاده توی تئاتر طفره می رفتم. حتی به خاطر شوخی و مسخره بازی كه درمی آوردم هیچ وقت به من نقش های رمانتیك و احساسی نمی دادن. حالابعد از گذشت این همه سال شما نمی تونید توقع داشته باشید كه شخصی چون «اسكارلت جوهانسن» با من فیلم بازی كنه. او باید نقش روبه روش شخصی مثل «خاویر باردم» باشه. اصلاً دلم نمی خواد فیلمی درباره زندگی افراد كهنسال بسازم چون واقعاً كسل كننده و خسته كننده است.»
    
    آلن را به یاد ستاره های سینما و تئاتری كه هم دوره خودش بودند انداختیم؛ یاد سارا پیلن چیك: «او از جمله آزادیخواهانی است كه من نظیرش را ندیده ام .»
    



    آلن بعد از فیلم «شب های پاریس» كه همین امسال فیلمبرداری آن تمام شد درصدد ساختن یك فیلم سیاسی است كه اشاره به مشكلات مردم دارد. البته این كار وی اصلاً به این معنا نیست كه دولت كنونی را مقصر می داند بلكه می خواهد به طریقی دولت را نسبت به مشكلات كنونی مردم آگاه كند. از نظر او باراك اوباما توانست با آگاهی زمام مملكت را به دست بگیرد. آلن خیلی دوست دارد دوباره روی پرده سینما ظاهر شود، شاید در فیلمی كه نویسنده و كارگردانش شخص دیگری است، بازی كند ولی هنوز نقشی به او پیشنهاد نشده. پیرشدن انگار دارد او را آزار می دهد. به قول خودش كه می گوید: «پیر شدن برابر با مرگ است و چه بخواهی و چه نخواهی به سراغت می آید. وقتی صبح از خواب بیدار می شوی، می بینی همه جای بدنت درد می كند و با خودت می گویی «آخ كمرم، آخ گردنم». آن موقع است كه تازه متوجه می شوی چقدر پیر شده ای. هر چقدر كه تلاش كنی خودت را سالم و سرحال نگه داری و به مرگ فكر نكنی ولی باز بالاخره یك روز به سراغت می آید. فقط باید امیدوار باشی یك مرگ راحت و آسوده داشته باشی. من یك بار توی یكی از فیلم هایم گفتم بدترین چیز این است كه وقتی داری به عشقت شب بخیر می گویی و قرار یك ملاقات را برای فردا با او می گذاری، ناگهان همان شب مرگ به سراغت بیاید و هیچ وقت از خواب بیدار نشوی. من دلم می خواهد وقتی مردم، جسدم را بسوزانند تا تبدیل به خاكستر شوم. دلم نمی خواهد هیچ مراسم سوگواری و كفن و دفنی برایم برگزار شود. دلم می خواهد هر چه زودتر همه من را فراموش كنند و نمی خواهم اثری از من برای دوستانم باقی بماند. دلم می خواهد خاكسترم را در خیابان ماریوس در نیویورك پراكنده كنند تا طبق یك افسانه قدیمی یونانی دختران زئوس تا ابد نگهدار من باشند. من عاشق این كار هستم چون به نظرم خیلی جالب است. تا به حال دختران زئوس این كار را برای كسی نكرده اند.»
    
    او دوران كودكی اش را در بروكلین سپری كرد و خاطراتش را این گونه بیان می كند: «با اینكه وضع مالی خوبی نداشتیم ولی خورد و خوراك مان سر جایش بود. من در جوانی ورزشكار بودم. پدر و مادرم 60 سال كنار همدیگر زندگی كردند و با تمام وجود دوست شان داشتم. با مادرم رابطه خوبی نداشتم. او یك زن متعصب و غرغرو بود ولی پدرم عین خودم یك آدم باحال بود كه اهل ورزش و بازی بود و من را با خودش به بیسبال و ماهیگیری می برد. وقتی نوجوان بودم دلم می خواست وارد تلویزیون شوم. اولین فیلمنامه ام را به اسم «تازه چه خبر پوسی كت؟» نوشتم. ولی عوامل استودیو از همه جایش ایراد گرفتند و خلاصه سر همین مساله خیلی اذیت شدم. بعدش تصمیم گرفتم به كارگردانی بپردازم. تئاتر با سینما فرق می كند. در تئاتر این نویسنده است كه حرف اول را می زند ولی در فیلم اصلاً این طوری نیست. از آن وقت تا حالاخودم هم نویسنده و هم كارگردان فیلم هایم هستم. یادم می آید در كودكی با بچه های همسایه كه بازی می كردیم، هر كسی برای خودش یك نقشی داشت؛ از راننده تاكسی و گنگستر بگیر تا دكتر و وكیل و... من بدترین نقش ها نصیبم می شد. آه خدا چه روزهایی بود. من بچه درس خوانی نبودم و شانس آوردم وارد تلویزیون شدم، چون اگر این استعداد را هم نداشتم باید مثل پدرم كارگری بقیه را می كردم. البته اگر به درس خواندن علاقه داشتم دوست داشتم یك كارآگاه، روزنامه نگار یا یك نویسنده درست و حسابی شوم. رمان نویسی را به كارگردانی ترجیح می دهم برای اینكه وقتی یك كتابی می نویسی حتی اگر بعد از دو سال دلت را زد، پرتش می كنی یك گوشه، در صورتی كه فیلمت حتی اگر بدترین فیلم دنیا هم باشد، باید به همه نشانش بدهی و تا آخر عمر وبال گردنت باشد.» از آلن می پرسم آیا از فیلم هایی كه ساخته ای راضی هستی: «نه اصلاً، من موقعیت های خیلی خوبی را از دست دادم كه اگر الان همه را تعریف كنم بعد از این هر جا كه مردم من را ببینند، خفه ام می كنند كه چرا چنین فرصت هایی را از دست دادی. با موقعیت هایی كه من داشتم فیلم های ضعیفی را ساختم. از بین 40 تا فیلمی كه ساختم به جرات می توانم بگویم كه فقط 30 تا از آنها را دوست دارم. هشت تا افتضاح است و دو تای دیگر هم مایه شرم. ولی من از همان 30 تا هم راضی نیستم. خیلی از ساخته های من از نظر چارچوب فیلمسازی درست است ولی با فیلم های آدم هایی مثل كوروساوا، برگمان، فلینی، بونوئل و تروفو قابل قیاس نیست. همان طور كه گفتم، من خیلی از موقعیت های خوب را از دست داده ام. البته به غیر از خودم كس دیگری را مقصر نمی دانم. من این حرف را خیلی جدی می گویم كه اصلاً دخالت های دست اندركاران استودیو را مقصر نمی دانم. من می توانستم هر نوع موزیك، هنرپیشه یا فیلمنامه ای را كه می خواهم انتخاب كنم. من در بعضی از فیلم ها با دادن نقش های ضعیف به هنرپیشه های معروف، باعث بی اهمیت جلوه دادن آنها شدم و هنوز هم كه هنوز است اكثر مردم آنها را به همان چشم می بینند. البته هنوز هم تعداد كمی از مردم هستند كه فیلم های من را دوست دارند و به نظرم همین هم جای شكرش باقی است. یك زمان به خودت می آیی و می بینی كه جلال و شكوه خودت را از دست داده ای و آرزو می كنی ای كاش زمان به عقب برمی گشت جوان تر می شدی و دوباره آن شكوه و جلالت را به دست می آوردی. البته اینها نظرات شخصی من است. من نمی خواهم با ساختن فیلم هایی مثل «دزد دوچرخه» یا «همشهری كین» وجهه كاری ام را خراب كنم كه بعدش بقیه فیلمسازهای جوان بیایند و از این مدل كپی كنند. من با یك دید دیگر به ساخته هایم نگاه می كنم. نمی خواهم یك فیلمی بسازم كه مردم بعد از دیدنش حس كنند كه انگار پول شان را دور ریخته اند. من به هالیوود نمی روم كه فیلم بیخود بسازم یا طرفدارانم را از دست بدهم. همه تلاشم را می كنم كه كار خوب ارائه بدهم ولی متاسفانه حتی بهترین ساخته من به اندازه بدترین ساخته فلینی هم نشده.»
    
    از آلن می پرسم كه فلینی را مقصر می دانی: «نه اتفاقاً از بی عرضگی خودم است. من كه خودم را تقصیركار می دانم باید بروم خانه و مدت طولانی درباره نقطه ضعف هایم فكر كنم.»او واقعاً تاسف می خورد كه ای كاش روی بعضی از طرح هایش بیشتر كار می كرد و اگر به كالج می رفت و درست آموزش می دید، حتماً یك كار متفاوتی ارائه می داد و در نهایت یك بازیگر معروف می شد. او افسوس این را می خورد كه برای مدت زمان طولانی خودش را درگیر یك رابطه عجیب و غریب كرد كه البته خودش اسمی از طرف رابطه اش نمی برد ولی منظور او مهم ترین عشق زندگی اش است؛ «میا فارو».
    
    
 روزنامه شرق ، شماره 1054 به تاریخ 14/6/89، صفحه 10 (سینمای جهان)



نوع مطلب :
برچسب ها : وودی آلن،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 11 بهمن 1389
فرشته نعیمی


 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات